داستان آموزنده کودکان: امام جعفر صادق (ع) || کودکیِ یک بزرگ

+1

کتاب داستان آموزنده کودکان

امام جعفر صادق (ع)

کودکیِ یک بزرگ

نویسنده: سپیده خلیلی

به نام خدا

امام زین‌العابدین (ع) در خانه‌ی خود، در مدینه منتظر بود. فرزندش، محمد، در سفر بود و عروسش، اُم فَروَه، در حال زایمان. دلش می‌خواست که همسرش در آن روز که هفدهم ربیع‌الاول سال هشتادوسه ی هجری بود از راه می‌رسید، به او دلداری می‌داد و با اطمینان می‌گفت که نگران نباشد، فرزندش سالم به دنیا می‌آید.

سرانجام نوزاد به دنیا آمد. قابله، جگرگوشه‌ی او را برانداز کرد و با خود گفت: «چه قدر کوچک و لاغر است. شاید زنده نماند.» سپس باعجله او را کنار مادرش گذاشت و گفت: «مبارک باشد، پسر است!» و از ترسِ مردنِ نوزاد قبل از گرفتن مژدگانی، در آن خانه به جست‌وجوی پدر او پرداخت. فهمید که پدر نوزاد در خانه نیست.

به سراغ پدربزرگ او رفت. امام سجاد فرمود: «می‌خواهم نوه‌ام را ببینم. آیا نوه‌ی من زیباست؟»

قابله جرئت نکرد بگوید لاغر و نحیف است و جواب داد: «چشم‌های آبی‌اش خیلی زیباست.» چشم‌های شهربانو دختر یزدگرد سوم و مادر امام سجاد آبی‌رنگ بود. امام با خوشحالی گفت: «پس چشم‌هایش، شبیه چشم‌های مادر من است.»

مدتی بعد، امام محمدباقر (ع) از تولد فرزندش باخبر شد. نام او را جعفر گذاشتند و امام به‌رسم آن زمان، درصدد گرفتن دایه‌ای برای شیر دادن نوزاد برآمد. ولی ام فروه طاقت نیاورد که فرزندش را به کسی بسپارد و گفت: «خودم او را شیر می‌دهم.»

آن نوزاد لاغر و نحیف با مراقبت‌های خاص مادر به‌سرعت بزرگ شد و به هیچ‌یک از بیماری‌های آن زمان مبتلا نشد. به‌طوری‌که در دوسالگی چاق و فربه شده بود و به‌خوبی حرف می‌زد.

مادرش که زنی باسواد بود، برایش شعر می‌خواند و او حفظ می‌کرد. پدرش، امام محمدباقر (ع) که مردی دانشمند بود، از دوسالگی به او آموزش می‌داد و جد بزرگوارش امام سجاد از تیزهوشی او شاد بود و به او بیش از کودکان دیگر توجه داشت. هوش و حافظه‌ی این کودک به‌قدری بود که می‌گویند در سن ده‌سالگی در کلاس درس پدرش حاضر می‌شد.

در سال نود هجری، بیماری خطرناک آبله در مدینه پخش شد و عده‌ای از کودکان مبتلا شدند. ام فروه با فرزندانش از مدینه به روستایی ییلاقی در اطراف شهر رفت تا آن‌ها به این بیماری مبتلا نشوند. بی‌خبر از این‌که خودش دچار آبله شده بود و مثل بیماران دیگر تا اولین تاول در بدنش نمایان نشده بود، نمی‌دانست که به آبله مبتلا شده است و ازآنجاکه زنی آگاه بود، گفت که فوری بچه‌ها را از آن روستا به روستای دیگری ببرند.

در مدینه به امام محمدباقر (ع) اطلاع دادند که همسرش بیمار است. او تدریس را کنار گذاشت، به عیادت همسرش رفت و بااین‌حال آبله نگرفت.

شفای ام فروه استثنایی بود. او بعد از مداوا به مدینه رفت. ولی چون هنوز بیماری در مدینه ریشه‌کن نشده بود فرزندانش را به شهر نیاورد؛ بنابراین فرزندش جعفر، زمانی به آغوش خانواده بازگشت که ده‌ساله بود و از همان وقت در کلاس پدر شرکت کرد.

یک سال گذشت. یکی از شاگردان امام محمدباقر (ع) از مصر آمده بود. او یک کره‌ی جغرافیایی را که با تراشه‌های چوب ساخته بودند، سوغات آورد. می‌گویند شامل پایه‌ی مدوری بود که کره‌ای روی آن قرار داده بودند. آن پایه‌ی مدور، زمین به شمار می‌رفت و کره‌ی روی آن آسمان بود. روی کره‌ی آسمانی، مجموعه‌ی ستارگان، آن‌طور که بطلمیوس در قرن دوم میلادی گفته بود، به چشم می‌خورد.

آن زمان که امام آن را دید پانصد و شصت سال از مرگ بطلمیوس می‌گذشت و تا آن موقع کسی به فکر نیفتاده بود که ایرادی از آن بگیرد. تا این‌که آن پسر یازده‌ساله متوجه شد که سیستم نجومی او ایراد دارد و نمی‌توان آن را پذیرفت.

آن زمان، طلوع دولت بنی‌عباس و غروب دولت بنی‌امیه بود. خاندان پیامبر توانستند از درگیری آن‌ها باهم استفاده کنند و بهتر از گذشته به نشر عقاید اسلامی بپردازند. در این فرصت می‌گویند، هزارها عالِم از علم امام جعفر صادق (ع) استفاده کردند که مشهورترین آن‌ها جابر بن حیان بود.

در سال صد و هفده هجری که امام محمدباقر (ع) رحلت کرد، او (امام جعفر صادق) سی‌وچهار سال داشت و در سی‌وچهارسالگی به امامت رسید.

نام بزرگ‌ترین فرزند امام جعفر صادق (ع)، اسماعیل بود که در زمان حیات ایشان از دنیا رفت.

امام صاحب هفت پسر و سه دختر بودند که امام موسی کاظم (ع)، پسر سوم امام صادق و مادرش حمیده‌ی بَربَریه بود.

این زن هنگام رحلت امام بر بالینش حضور داشت و گفته است: «در آن شب که حال امام دگرگون شد، دستور داد فرزندان و نزدیکانش همه کنار بسترش جمع شوند. همه را خبر کردیم. آمدند و دورش نشستند. در این هنگام چشم‌های تب‌دارش را گشود، نگاهشان کرد و فرمود: آن‌ها که نماز را سبک و حقیر می‌شمارند شفاعت ما را دریافت نخواهند کرد. این آخرین سخن او بود.»

امام صادق (ع) در ماه شوال سال صد و چهل‌وهشت هجری درحالی‌که شصت‌وپنج‌ساله بود، چشم از دنیا فروبست. بدن پاکش را در بقیع، کنار قبر پدر، جد و عموی جدش، امام حسن (ع) به خاک سپردند. او از همه‌ی معصومین، بیشتر در این جهان زندگی کرد.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

+1

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=34489

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.