یکی بود یکی نبود، آشپزی بود که گرتل صدایش میکردند. او یک جفت کفش با پاشنههای قرمز داشت.
بخوانید
مدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 363
یکی بود یکی نبود، آشپزی بود که گرتل صدایش میکردند. او یک جفت کفش با پاشنههای قرمز داشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 448
روزی بود روزگاری بود، مردی بود که در انواع کارهای تجارتی سررشته داشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 1,174
روزی روزگاری، مردی بود که سه پسر داشت. پسری که از همه کوچکتر بود احمق به نظر میآمد و هرکس به او میرسید دستش میانداخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 417
یکی بود یکی نبود، خیاطی بود که پسر ریزه میزه ای داشت و او را بندانگشتی مینامیدند. او با وجود کوچکی خیلی پردل و جرئت بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 918
مردی روستایی پسری داشت که به اندازه یک بند انگشت بود و با اینکه چند سال داشت، اصلاً رشد نکرده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 576
یکی بود یکی نبود، ملکه پیری بود که شوهرش سالها پیش مرده بود. او و تنها دختر زیبایش باهم زندگی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 567
روزی روزگاری، ملکه ای بود که خداوند به او فرزندی نداده بود. او شب و روز به درگاه خداوند دعا میکرد و از خدا میخواست به او یک پسر یا یک دختر عطا کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 587
روزی گربه ای در جنگل روباهی را دید. با خود فکر کرد: «او موجودی زرنگ، باهوش و دنیادیده است. بهتر است بروم و سر صحبت را با او باز کنم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 4 750
روزی روباهی برای گرگی از قدرت بیش از اندازه انسان سخن گفت و شرح داد که هیچ حیوانی حریف او نمیشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 579
یکی بود یکی نبود، پدری بود که سه فرزند داشت. روزی آنها را صدا زد، به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر