روزی، دهقانی با یک جفت گاو نر به قصد شخم زدن زمینش از خانه بیرون رفت. همینکه وارد مزرعهاش شد شاخ گاوها شروع کرد به بلند و بلندتر شدن.
بخوانید
مدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 181
روزی، دهقانی با یک جفت گاو نر به قصد شخم زدن زمینش از خانه بیرون رفت. همینکه وارد مزرعهاش شد شاخ گاوها شروع کرد به بلند و بلندتر شدن.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 3,450
روزگاری، مرد جوانی بود که قفل سازی میدانست. او به پدرش گفت میخواهد برود دنیا را بگردد و روی پای خودش بایستد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 379
به همان سادگی که کوه و دره در کنار یکدیگرند، انسانها هم میتوانند راه نیکی یا بدی را برگزینند. جریان این گونه شروع شد که ...
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 552
روزی روزگاری، آسیابانی بود که در آسیاب کهنهای زندگی میکرد. او نه همسری داشت و نه فرزندی، فقط سه نفر از شاگردانش با او زندگی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 216
روزی از روزها، مردی روستایی چوب دستی از شمشاد برداشت و به همسرش گفت: - آیرین، من به شهر میروم و سه روز دیگر بر میگردم.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 687
روزی روزگاری، هیزم شکن فقیری بود که از بام تا شام زحمت میکشید و کار میکرد تا سرانجام کمی پول جمع کرد. او یک پسر بیشتر نداشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 53,502
یکی بود یکی نبود، روستایی فقیری بود که خانه کوچکی داشت ولی زمینی نداشت که در آن سبزی یا ذرت بکارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 577
روزی روزگاری، ملکه ای بود که دختر کوچکی داشت. دخترک هنوز خیلی کوچک بود و باید دیگران او را در آغوش میگرفتند و این طرف و آن طرف میبردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 700
روزی روزگاری، بازرگانی بود که دو فرزند داشت؛ یکی پسر و دیگری دختر. آنها خیلی کوچک بودند و باید کسی از آنها نگهداری میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 530
روزی روزگاری، مرد ثروتمندی بود که خدمتکار باوفایی داشت. صبح به صبح خدمتکار اولین نفری بود که از خواب بلند میشد و به سراغ سختترین کارها میرفت.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر