روزی روزگاری، مردی بود که چندان پولی نداشت ولی با همان پول اندک تصمیم گرفت برود و دنیا را بگردد.
بخوانید
مدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 216
روزی روزگاری، مردی بود که چندان پولی نداشت ولی با همان پول اندک تصمیم گرفت برود و دنیا را بگردد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 181
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، دخترکی فقیر و مؤمن بود که با مادرش زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 433
سالها پیش در میان تپههای کشور سرزمینهای کوچکی بود که پادشاهان خردهپایی هم بر آنها حکومت میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 234
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، دهقان پیری بود که با دخترش در یک روستا زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 558
یکی بود یکی نبود، پادشاه ثروتمندی بود که سه دختر داشت. دخترها عادت داشتند از صبح تا غروب در باغهای دوروبر قصر پدرشان قدم بزنند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 212
یکی بود یکی نبود، روستایی جوانی بود که او را هانس مینامیدند. عمویش مایل بود او با زنی ثروتمند ازدواج کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 250
هانس، هفت سال آزگار در خدمت استادش بود و پس از پایان هفت سال به او گفت: - استاد، دورهی من تمام شده و باید نزد مادرم برگردم.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 355
یکی بود یکی نبود، زنی بود که با دخترش در مزرعهای پر از کلمهای مرغوب زندگی میکرد. بعد از مدتی خرگوشی به مزرعه آمد و همه کلمها را خورد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 230
مادهگرگی تولهای به دنیا آورد و از روباه خواهش کرد که پدرخوانده تولهاش بشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 484
در روزگاران گذشته مردی بود به نام جان که خیلی دلش میخواست پسرش حرفه مناسبی پیدا کند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر