روزهای آخر زمستان بود. پو نگاهی به تقویم دیواریاش انداخت و گفت: «صورتیِ ریزهمیزه! فکر میکنی بعد از فصل زمستان چه فصلی باشد؟» صورتیِ ریزهمیزه کمی فکر کرد و گفت: «فکر میکنم تابستان.»
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 786
روزهای آخر زمستان بود. پو نگاهی به تقویم دیواریاش انداخت و گفت: «صورتیِ ریزهمیزه! فکر میکنی بعد از فصل زمستان چه فصلی باشد؟» صورتیِ ریزهمیزه کمی فکر کرد و گفت: «فکر میکنم تابستان.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,280
یک روز گرم آفتابی بود. باد ملایمی میوزید و خنکی مطبوعی را با خود به همراه میآورد. پو در کنار صورتیِ ریزهمیزه، روی تنۀ درختی نشسته بود و با او صحبت میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 3,769
جادۀ دهکدۀ سبز از روی تپه میگذشت. بالای تپه در یک خانۀ پاکیزه، پیرمردی تروتمیز زندگی میکرد. با خواندن این داستان درمییابید چرا به او جادوگر دهکدۀ سبز میگفتند.
بخوانیدمدیر ایپابفا شعر کودکانه 0 1,401
برای پِرسی طوطی امروز یه روز شاده تولدش امروزه شده براش آماده
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 468
یک روز بعدازظهر، ببری به بچه کانگورو گفت: «بیا قایمموشک بازی کنیم» بچه کانگورو با ناراحتی گفت: «اما تو همیشه مرا پیدا میکنی، من هیچوقت برنده نمیشوم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,941
در زیر اعماق دریا جایی هست که ماهیان در لابهلای صخرهها برای خود شهری بنا کردهاند. رییس این مجموعهی بزرگ، کوسهای سفیدرنگ و بزرگ به نام «دان لینو» است که در یک کشتی غرقشده زندگی میکند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 4,046
در روزگاران قدیم، در شهری به اسم «آگرابا» [عقربه] پسری زندگی میکرد که خیلی فقیر و بیچاره بود؛ اما این پسر، قلبی مهربان و چهرهای دوستداشتنی داشت. مردم کوچه و بازار او را علاءالدین صدا میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,372
آقا کوچولوی نامرتب یکی از نامرتبترین آدمهای روی زمین بود. او ظاهری بسیار کثیف و نامرتب داشت. هر جا که میرفت، اثرانگشتان کثیفش را بر جای میگذاشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 787
آقا کوچولوی بامزه در یک قوری زندگی میکرد. این قوری بزرگ، یک اتاقخواب، یک حمام، یک آشپزخانه و یک اتاق پذیرایی داشت. آنجا جای مناسبی برای آقا کوچولوی بامزه بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 474
گل همیشهبهاری که کنار گلسرخی روییده بود به گل سرخ گفت: «تو چقدر دوستداشتنی هستی. تو چقدر در چشم آدمیان و خدایان عزیزی!
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر