اشرافزادهای ثروتمند که قصد داشت نمایشی برپا کند، برای کسی که نمایش خوبی اجرا کند جایزهای تعیین کرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 156
اشرافزادهای ثروتمند که قصد داشت نمایشی برپا کند، برای کسی که نمایش خوبی اجرا کند جایزهای تعیین کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 144
دو سرباز به راهزنی برخوردند. یکی از سربازها از ترس گریخت؛ اما دیگری در کمال شجاعت ایستاد و از خود دفاع کرد. وقتی راهزن نابکار مغلوب شد، سرباز فراری برگشت
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 120
مردی مُرد و سه دختر از خود باقی گذاشت. یکی از آن سه، چنان زیبا بود که با چشمان خود همه را اسیر خود میکرد. دیگری کشاورزی خانهدار و پشمریسی چیرهدست بود؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 85
روزی کچلی کلاهگیس بر سر، سوار اسب بود. ناگهان بادی وزید و کلاهگیس او را به زمین انداخت. در این هنگام کسانی که شاهد ماجرا بودند قاهقاه خندیدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 108
شبانی به هنگام چرای گوسفندان خود در ساحل دریا چشمش به آبهای آرام آن افتاد و تصمیم گرفت با سفری دریایی دست به تجارت بزند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 375
شبانی، شیفتۀ سربهسر دیگران گذاشتن بود. او گوسفندانش را به کمی دورتر از روستا میبرد و بعد فریاد میکشید که گرگها به گلهاش حمله کردهاند و از روستاییان کمک میخواست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 144
کلمۀ دوستی اغلب از لبان آدمیان شنیده میشود؛ اما دوستان وفادار بسیار نادرند. سقراط، مردی که اگر در شهرتش شریک بودم، با جانودل در سرنوشتش نیز سهیم میشدم؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 137
مردی ثروتمند به همسایگی مردی دَبّاغ نقلمکان کرد. مرد ثروتمند که تاب تحمل بوی ناخوشایند پوستهای دباغی را نداشت، مرتب از دباغ میخواست به جای دیگری برود؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 163
پسرکی برای شستشوی خود به رودخانه رفته بود که ناگهان احساس کرد با غرق شدن فاصلهای ندارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 98
پیرمردی ترسو، تنها یک پسر داشت. پسر، بسیار شجاع و نترس و شیفتۀ شکار بود. شبی پدر خواب دید که شیری پسرش را کشته است.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر