یکی بود یکی نبود، در زمانهای قدیم پادشاهی زندگی میکرد که به او، پرنس جان میگفتند، پرنس جان شیری سنگدل و ظالم بود. او به اهالی جنگل خیلی ظلم میکرد و از آنها مالیاتهای سنگینی میگرفت.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 4,201
یکی بود یکی نبود، در زمانهای قدیم پادشاهی زندگی میکرد که به او، پرنس جان میگفتند، پرنس جان شیری سنگدل و ظالم بود. او به اهالی جنگل خیلی ظلم میکرد و از آنها مالیاتهای سنگینی میگرفت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 718
پرستار بچهها به مسافرت رفته بود. گوفی داوطلب شد تا در نبود او از بچهها مواظبت کند. عمو میکی وقتی از خانه بیرون میرفت، دربارۀ همهچیز به گوفی توضیح داد...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 4,158
در یک روز بهاری و آفتابی، آهوی مهربان جنگل، بچهاش را به دنیا آورد. او بچهاش را لیس زد و گفت: از این به بعد همه باید تو را بامبی صدا کنند... کلاغزاغی که داشت ازآنجا میگذشت، بامبی را دید و بلافاصله در جنگل قار و قار راه انداخت
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 3,618
سالها پیش در یکی از شهرهای چین دختری زندگی میکرد به نام مولان. یک روز صبح زود، وقتیکه هنوز خورشید از پشت کوهها بیرون نیامده بود، در اتاقش روی زمین نشسته بود. او طوماری را در دست گرفته بود و آن را میخواند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,222
در یک صبح بهاری، هیجان بسیاری در جنگل به پا شده بود. حیوانات و پرندگان برای خوشآمد گویی باعجله به سمت بره گوزن تازهمتولدشده میشتافتند که نامش «بامبی» بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 10,283
ويلبر روی تخت پرید و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد. نام کتاب، «عبور از دوران های گذشتۀ زمین» بود. ویلبر در حالی که کتاب را ورق می زد، به مطالعه دوران های مختلف زمین پرداخت و از میان شهرهای باستانی، عصر یخبندان و عصر پستانداران گذشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,266
در یکی از روزهای گرم و کسلکنندۀ تابستانی، اسکروج مشغول خواندن مقالهای در روزنامۀ «شهر اردکها» بود. سه خواهرزادهاش در کنار او مشغول بازی بودند. ناگهان اسکروج فریادی کشید و توجه همه را جلب کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 432
«مایلو تاش» در آزمایشگاه موزهای کار میکرد. او استاد نقشهبرداری بود و نقشههای خیلی خوبی میکشید. همچنین زبان تمدنهای خیلی قدیمی و ازیادرفته را مطالعه میکرد؛ اما بزرگترین آرزوی مایلو پیدا کردن شهر گمشدهی آتلانتیس بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,126
روزی روزگاری پسرکی با مادربزرگش در دهکده کوچکی زندگی میکرد. پدر و مادر پسرک سالها پیش مرده بودند و آنها زندگیشان را بهسختی میگذراندند. مادربزرگ شیرینیهای خوشمزهای میپخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 995
در زمانهای خیلی قدیم، پادشاهی در قصر بزرگی، با همسر خود زندگی میکرد. قصر پادشاه خیلی بزرگ بود و مثل جنگل، درختهای زیادی داشت. وسط این قصر، استخر خیلی بزرگی ساخته بودند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر