داستان-تخیلی-کودکانه-سفر-به-عصر-دایناسورها-(1)-

داستان تخیلی کودکانه: سفر به عصر دایناسورها || عصر ژوراسیک

کتاب داستان تخیلی کودکانه

سفر به عصر دایناسورها

نویسنده: دنیس نولان
مترجم: سرور مهدوی میلانی

به نام خدا

ويلبر روی تخت پرید و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد. نام کتاب، «عبور از دوران های گذشتۀ زمین» بود. ویلبر در حالی که کتاب را ورق می زد، به مطالعه دوران های مختلف زمین پرداخت و از میان شهرهای باستانی، عصر یخبندان و عصر پستانداران گذشت.

ویلبر سرانجام آنچه را که می خواست پیدا کرد: تصویر یک دایناسور که گردنی دراز داشت و در حال خوردن شاخ و برگ درختان بود. این دایناسور از خزندگان غول پیکر دوران ژوراسیک بود که در ۱۴۰ میلیون سال پیش زندگی می کردند .ويلبر آنقدر به عکس نگاه کرد که پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. در همین وقت، صدایی از پشت پنجره شنید. از رختخواب بیرون آمد، به آرامی کنار پنجره رفت و به تاریکی شب خیره شد. یک جفت چشم قرمز رنگ به او خیره شده بود. ویلبر از ترس به عقب پرید.

ویلبر دوباره به بیرون نگاه کرد. در زیر نور کمرنگ مهتاب، یک بچه دایناسور نشسته بود و دم بلندش را روی علف ها تکان می‌داد. ویلبر با خود گفت: باور کردنی نیست …! بعد پنجره را آهسته باز کرد. دایناسور کوچک بی حرکت ایستاده بود و فقط پلک می‌زد. ویلبر کفش هایش را پوشید و از پنجره بیرون پرید و گفت:

«دایناسور کوچک من، صبر کن! من تو را پیش گِرِتا می‌برم تا در آنجا استراحت کنی. گرتا گاو مهربانی است و اعتراض نمی‌کند.»

ویلبر، دایناسور کوچک را به اصطبل برد و در را بست. دایناسور کوچک که در اصطبل تنها مانده بود، شروع به داد و فریاد کرد و از صدای او گرتا و مرغ ها از خواب پریدند. ناگهان سر و صدای زیادی بلند شد. ویلبر در حالی که با ناراحتی، دایناسور را از اصطبل بیرون می‌آورد، گفت: « نمی‌توانم تو را در اینجا نگه دارم، باید تو را به خانه ات برگردانم.»

ویلبر به همراه دایناسور کوچک از میان چراگاه گذشت و به طرف جنگل رفت. ویلبر گفت:

«اینجا جای دایناسور کوچکی مثل تو نیست. تو تنها هستی و هیچ دایناسور دیگری در این اطراف نیست. تازه، خیلی زود بزرگ می‌شوی و دیگر در اصطبل جا نمی‌گیری. من تو را به دوران ژوراسیک می‌برم، چون تو متعلق به آن دوران هستی. »

بعد، دایناسور را در آغوش گرفت و گفت: باید اسمی برای تو انتخاب کنم. من به یاد « گیدئون مانتل» که اولین فسیل دایناسور را کشف کرد، تو را « گیدئون» صدا می‌زنم.

ویلبر به طرف درختان جنگل حرکت کرد و به دایناسور کوچک گفت: «گیدئون! دنبالم بیا! ما راه زیادی در پیش داریم. باید به ۱۴۰ میلیون سال پیش برگردیم.»

ویلبر و گیدئون از میان جنگل گذشتند. هوا خیلی سرد بود و ویلبر از سرما می‌لرزید. جلوتر که رفتند، برف سنگینی شروع به باریدن کرد.

ویلبر گفت: الان فصل تابستان است و نباید برف ببارد. حتماً به گذشته سفر کرده ایم.

آنها به سختی از میان برف ها که تا زانوهایشان می‌رسید، گذشتند. سردی هوا، ویلبر و گیدئون را آزار می‌داد. اما آنها سرانجام با تلاش فراوان به آخر جنگل رسیدند.

وقتی ویلبر و گیدئون به نزدیکی یک یخچال طبیعی بزرگ رسیدند، خورشید، تازه طلوع کرده بود. آنها بی حرکت در گوشه ای ایستادند. گروهی از حیوانات پشمالوی بزرگ به آرامی در میان برف های سنگین در حال حرکت بودند. ویلبر فریاد زد: گیدئون! آنها ماموت های پشمالو هستند. ما به عصر یخبندان رسیده ایم.

گیدئون غرشی کرد. یکی از ماموت ها جلو آمد. عاج های بزرگش را در هوا چرخاند و فریاد بلندی کشید. صدای ماموت به صورت وحشتناکی در کوه پیچید. گیدئون از ترس جیغ کشید و خواست فرار کند. اما ویلبر گردن او را محکم گرفت. ماموت یک قدم به عقب رفت و بقیه ماموت ها را به سرعت از آنجا دور کرد. ویلبر گفت:

« گیدئون، زودباش. بهتر است برویم. راه زیادی در پیش داریم.»

ویلبر و گیدئون در سرمای شدید از میان یخچال های طبیعی گذشتند. گیدئون برای فرار از بادهای سرد سعی کرد خود را در میان سنگ ها پنهان کند، اما ناگهان یک گربۀ وحشی گرسنه را دید که به زمین چنگ می‌اندازد و دندان های تیز بلندش برق می‌زنند. ویلبر فریاد زد: گیدئون عجله کن!

آنها به سرعت به بالای صخره ها رفتند و از دست گربه وحشی فرار کردند. ویلبر گفت: گیدئون! دیگر از من جدا نشو!

دندان های گیدئون از شدت ترس به هم می‌خورد. ویلبر به او گفت: «نگران نباش!» و در حالی که از کوه های بلند بالا می‌رفتند، ویلبر با خودش می‌گفت: «به زودی از عصر یخبندان بیرون می‌رویم و به عصر پستانداران می‌رسیم. آنجا گرم تر است. امیدوارم راه را درست آمده باشیم.»

آنها سرانجام از عصر یخبندان گذشتند و به جایی رسیدند که پرنده های رنگارنگ آواز می‌خواندند و پروانه های سیاه و بزرگ در بالای سرشان پرواز می‌کردند. هر چه از کوه بالاتر می‌رفتند، هوا گرم تر می‌شد. سرانجام گیدئون در کنار یک جویبار خنک ایستاد و از آب زلال آن نوشید. ویلبر هم در جستجوی سایه ای بود تا لحظه ای استراحت کند. او به «گیدئون» گفت:

« ما ساعت هاست که راه می‌رویم و هنوز چیزی پیدا نکرده ایم. حتماً راه را اشتباه آمده ایم.»

ویلبر می‌خواست برگردد که ناگهان کره اسب کوچکی را که به اندازۀ یک روباه بود دید. ویلبر فریاد زد: «نگاه کن گیدئون! ما الان در عصر پستانداران هستیم. راه را درست آمده ایم. »

گیدئون از خوشحالی فریاد کشید و به طرف کره اسب شروع به دویدن کرد. ویلبر هم گیدئون را دنبال کرد و فریاد زد: گیدئون، این قدر تند نرو!

گیدئون ایستاد و به طرف ویلبر برگشت و صورت او را لیس زد و با هم از کوه بالا رفتند.

خورشید داشت غروب می‌کرد که آنها به قله رسیدند و به سرزمین پهناوری که زیر پای آنها گسترده بود، نگاه کردند. آتشفشان های بزرگ می‌غریدند و رودخانه ای از گدازه های پر جوش و خروش روان بود. گل و لای داغ و مواد مذاب از دل کوه می‌جوشید و روی زمین جاری می‌شد. گیدئون با عصبانیت قدم برمی داشت. ویلبر در حالی که به دایناسورهای غول پیکر اشاره می‌کرد، گفت: « گیدئون نگاه کن! آنها خزندگان بالدار هستند. ما در دوران کرتاسه یعنی ۶۵ میلیون سال پیش هستیم. دیگر راه زیادی نمانده است.»

هوای گرم، گیدئون را اذیت می‌کرد. آنها به سراشیبی تندی رسیدند. ویلبر در حالی که به پاهای گیدئون نگاه می‌کرد، گفت: «پایین رفتن از اینجا کار آسانی نیست. بهتر است پشت سر من بیایی.»

ویلبر و گیدئون قدم به قدم و به آرامی از صخره ها پایین رفتند و به طرف آتشفشان های پر جوش و خروش حرکت کردند.

گیدئون و ویلبر در یک راه پر پیچ خم به سمت پایین کوه حرکت کردند. در مقابل آنها دره ای سرسبز و دریاچه هایی زیبا گسترده بود. ویلبر گفت: «شاید به دوران ژوراسیک رسیده باشیم.»

در همین هنگام، ویلبر سوسمارهای شاخدار را دید که با آرامش در زیر نور خورشید خوابیده بودند. ویلبر به آرامی گفت: «گیدئون! برویم آنها را از نزدیک ببینیم.» اما گیدئون به حرف ویلبر توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد. ویلبر گفت: «گیدئون نترس! آنها خواب هستند و به تو صدمه ای نمی‌رسانند.»

سرانجام گیدئون راضی شد که با ویلبر برود. آنها به آرامی به طرف سوسمارهای شاخدار غول پیکر به راه افتادند. در همین هنگام یکی از آنها چشم هایش را باز کرد و ناگهان روی پاهایش ایستاد و غرشی کرد و آمادۀ حمله شد. ویلبر و گیدئون به طرف صخره ها فرار کردند. وقتی به صخره ها رسیدند، روی سنگ ها نشستند. ویلبر گفت: «متاسفم گیدئون! این بار تقصیر من بود، اما ناراحت نباش، ما دیگر در امان هستیم.»

ناگهان زمین لرزید و در کوه، صدای وحشتناکی پیچید. گیدئون به اطراف نگاه کرد و از ترس شروع به لرزیدن کرد. یک سوسمار غول پیکر به طرف آنها می‌آمد. او دم بلندش را در هوا تکان داد و آرواره های سنگینش را به هم فشرد. ویلبر در حالی که از دست دایناسور غول پیکر فرار می‌کرد فریاد زد: «گیدئون عجله کن! تندتر حرکت کن!»

سوسمار غول پیکر به ویلبر و گیدئون نزدیک شده بود و آنها به رودخانه ای خروشان رسیده بودند. امواج خروشان رودخانه به صخره های تیز برخورد می‌کردند. اما آنها چاره ای نداشتند.

ویلبر گردن گیدئون را محکم گرفت و با هم به داخل رودخانه پریدند و با جریان آب به سرعت از آنجا دور شدند. سوسمار غول پیکر در ساحل رودخانه با عصبانیت پاهای خود را به زمین می‌کوبید و در هوا چنگ می‌انداخت.

ویلبر گردن گیدئون را محکم چسبیده بود و پاهای خود را در خلاف جریان شدید آب تکان می‌داد. اما بی فایده بود. آنها با جریان آب به طرف یک آبشار بلند رفتند و در حالی که از ترس فریاد می‌زدند به پایین آبشار کف آلود افتادند. اما بدن آنها به صخره های لغزنده ای که در زیر پای آنها بود، برخورد نکرد.

آنها سرانجام با تلاش زیاد به ساحل رسیدند و خسته و بی حال روی ساحل گرم افتادند. ویلبر که خواب آلود و گیج شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: «نمی‌دانم آیا می‌توانم به راه ادامه دهم یا نه؟ گیدئون! تو می‌توانی؟»

گیدئون روی سرخسها خوابیده بود و داشت خروپف می‌کرد. در همین وقت، ناگهان زمین لرزید. آنها به سرعت بلند شدند. گروهی از دایناسورهای غول پیکر که گردن های درازی داشتند، با گام های آهسته و محکم به طرف آنها می‌آمدند. گیدئون هوا را به داخل بینی خود کشید و دمش را با خوشحالی تکان داد. ویلبر در حالی که به طرف خانواده گیدئون می‌دوید فریاد زد: «ما رسیدیم! ما در دوران ژوراسیک هستیم!»

ویلبر و گیدئون بعد از ظهر آن روز را با خوشحالی در کنار خانوادۀ گیدئون گذراندند. باد ملایم تابستانی می‌وزید و جانوران غول پیکر، شاخ و برگ درختان را می‌خوردند. گیدئون در میان جویبارهای روان چلپ چلوپ می‌کرد و به دنبال سنجاقک های غول پیکر می‌دوید. خورشید داشت پشت کوه ها غروب می‌کرد. ویلبر از گیدئون و بقیۀ دایناسورها خداحافظی کرد و سفر طولانی خود را برای بازگشت به خانه آغاز کرد. او پیش بزرگ ترین دایناسور رفت و بر پشت او سوار شد.

دایناسور غول پیکر حرکت کرد. ویلبر به سفر هیجان انگیز خود می‌اندیشید. او با یاد کارهای گیدئون که در میان سرخس ها به دنبال سنجاقک های غول پیکر می‌دوید، لبخندی بر لب آورد. ناگهان احساس کرد دلش برای گیدئون تنگ شده است.

او تصمیم گرفت خیلی زود به دیدن گیدئون برود. این بار، سفر به دوران های گذشتۀ زمین برای او خیلی آسان بود، چون راه را به خوبی می‌شناخت.

ویلبر خمیازه ای کشید و به آرامی بر پشت دایناسور غول پیکر به خواب رفت. دایناسور غول پیکر از میان کوه ها گذشت و وقتی به خانه رسید، ویلبر هنوز در خواب بود.

the-end-98-epubfa.ir

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=31561

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.