یکی بود و یکی نبود. در دشتی سبز و خرم و پر از گل و میوه، خرگوشکی زندگی میکرد و روباهک خواهرکُش هم در آنجا زندگی میکرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,454
یکی بود و یکی نبود. در دشتی سبز و خرم و پر از گل و میوه، خرگوشکی زندگی میکرد و روباهک خواهرکُش هم در آنجا زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 2 1,563
پدر و مادر مارتین هرسال وقتی مدرسهها تعطیل میشود برای هواخوری، چند روزی به ییلاق میروند. امسال هم پدر مارتین تصمیم گرفت که با مامان و مارتین و ژان به یک دهکدهی زیبا برود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 2 1,620
هرسال تابستان، مارتین و دخترخالهاش «نیکل» برای گذرانیدن تعطیلات تابستانی به خانه عمو «فرانسوا» میروند. آنها سگِ کوچولو را هم همراه میبرند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 3,975
سفر حج تموم شده بود و مسافرهای مکه با پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در راه بازگشت بودند. ماجراهای غدیر خم در صحرا و در راه بازگشت اتفاق افتاد. و پیامبر جانشین خودشان را انتخاب کردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 14,115
حضرت علی علیه السلام، امام اول مسلمانان جهان است. حضرت علی (ع) جانشین حضرت محمد (ص) بود و در روز عید غدیر خم، از طرف خداوند، به عنوان امام و رهبر کل مسلمانان جهان انتخاب گردید.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,015
هوا بارانی است. باد سردی در میان شاخههای درختان میپیچَد و سوت میکشد. برگهای خشک در میان زمین و آسمان سرگرداناند. چترها از این رو به آن رو میشوند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 818
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان، نسیم کوچولویی بود که آرزو میکرد روزی بتواند مثل خواهر، برادرهایش بالای شهرها و روستاهای دور بوَزد. بالاخره صبح یک روز بهاری وقتیکه گلهای صحرایی از چشمهی شبنمها وضو میگرفتند
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 1,197
سعید و سعیده سوار بر «سفینهی زمان» شده بودند. این خواهر و برادر میخواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا (ص) در آن زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 2 1,492
مارتین، ژان و سگ کوچولو یک روز بعدازظهر تصمیم میگیرند به باغوحش بروند. درِ باغوحش هنوز باز نشده است. هرروز سر ساعت چهار بعدازظهر زنگ به صدا درمیآید و در باز میشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,975
چشمه به راه افتاد تا به مزرعهها و باغها برود و آنها را سیراب کند. یک روز چشمه به یک سنگ رسید؛ یک سنگ بزرگ. چشمه از سنگ خواست تا جابهجا شود. ولی سنگ گفت: من سنگم و سالهاست که اینجایم
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر