سنجاب کوچولو دلش میخواست بهجای دست، دو تا بال داشت تا پرواز کنه. سنجاب کوچولو شاخ و برگهای درختها رو کند و به دستاش بست تا بتونه پرواز کنه.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 863
سنجاب کوچولو دلش میخواست بهجای دست، دو تا بال داشت تا پرواز کنه. سنجاب کوچولو شاخ و برگهای درختها رو کند و به دستاش بست تا بتونه پرواز کنه.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,026
یک عنکبوت پادراز بود که میخواست بزرگترین خانهی دنیا را برای خودش بسازد، بنابراین دو تا درخت بزرگ انتخاب کرد؛ یکی این سر دنیا، یکی آن سر دنیا. بعد هم رفت و نشست روی شاخهی درختی که این سر دنیا بود، و شروع کرد به تار تنیدن.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,659
یکی بود، یکی نبود. یک نخودک بود که خیلی تنبل بود. میخورد و میخوابید و دست به هیچ کار نمیزد. همهی کارها را ننهاش میکرد. هرچه ننهاش میگفت: «نخودک، بلند شو از خانه بیرون برو، کاری بکن، نانی به خانه بیاور»، به گوشش فرونمیرفت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 817
سه تا کوتوله بودند زرنگ و شجاع و ناقلا. میخواستند بروند به جنگ غول دندانطلا. آقا غوله، خواهر موطلاییِ آنها را دزدیده بود. چونکه میخواست با موهای طلایی او، دندان طلایش را خلال کند. این، عادت غول دندانطلا بود. دخترهای موطلایی را میدزدید و با تار موهایشان خلالدندان درست میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 585
قوقولی خان کی بود؟ یک خروس بود؟ نه! آواز یک خروس بود. یک خروس بیمحل که از بس وقت و بیوقت خوانده بود، صدایش از او قهر کرده بود و رفته بود. رفته بود کجا؟ قصهاش کوتاه است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,384
روی لباس مینا کوچولو سه تا دکمه بود. دکمهی وسطی شیطان و بازیگوش بود. آرام و قرار نداشت. تکان تکان میخورد و بازی میکرد. روزی از روزها آنقدر بازی کرد که شل شد. فقط به یک نخ آویزان بود. مینا هم حواسش نبود. چونکه توی حیاط سرگرم بازی بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 784
هنگامیکه خوارزمشاه، سمرقند را محاصره کرده بود، ما در آن شهر زندگی میکردیم. در محلهی ما دختری زندگی میکرد، بسیار زیبا و فریبنده، آنچنانکه در همهی سمرقند دختری چون او نبود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 331
سخن بهاندازه بیرون میآید. حرفهای من به آب میماند که میراب آن را به سویی روان میسازد. آب چه میداند که میراب او را به کجا میبرد، به خیارزار، کَلَمزار یا گلستانی؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 302
کسی گفت: «من فلان مرد را خوب میشناسم، میخواهی نشانهاش را بدهم؟» گفتند: «بفرما!» گفت: «او خَرکچی من بود و دو گاو سیاه هم داشت.» شناختن و نشانی دادن مردم اینگونه است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 188
همهی آرزوها، مهرها و دوستیهایی که آدمها دارند، از مهر به پدر و مادر و دوستان گرفته تا آسمانها، زمینها، باغها، خانهها، دانشها، پیشهها، غذاها و نوشیدنیها، همه سراسر جزئی از آرزوی حق است
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر