در زمان عُمر، مردی بود سخت پیر و زمینگیر. آنچنان درمانده که دخترش به او غذا میخوراند و همچون کودکی به او رسیدگی میکرد. روزی عمر به آن دختر گفت: «آفرین بر تو که در این زمانه هیچ فرزندی همچون تو، پرستار و غمخوار پدرش نیست.»
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 126
در زمان عُمر، مردی بود سخت پیر و زمینگیر. آنچنان درمانده که دخترش به او غذا میخوراند و همچون کودکی به او رسیدگی میکرد. روزی عمر به آن دختر گفت: «آفرین بر تو که در این زمانه هیچ فرزندی همچون تو، پرستار و غمخوار پدرش نیست.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 100
گاه مهار سخن در دست من نیست، ازاینروست که میرنجم. گاه نیز پیش میآید که میخواهم دوستانم را پند و اندرزی بدهم، اما واژهها از من فرمانبرداری نمیکنند و باز بیشتر میرنجم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 91
آن ستارهشناس میگوید که: «خداوند در آسمانها نیست.» ای نادان! تو از کجا میدانی که در آنجا نیست؟ آری به گمانم تو آسمانها را وجببهوجب اندازه گرفتهای و او را نیافتهای!
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 192
عارفی میگفت: «روزی از سر دلتنگی به گُلخَنی پناه بردم تا دلم گشوده شود. در آنجا چشمم به رئیس گلخن افتاد که با شاگردش سخن میگفت. آن کودک به چالاکی کار میکرد و پیدا بود که از رئیس خود حرفشنوی دارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 133
آدمی سه حالت دارد: یکی آنکه گرد خدا نگردد و جز او همه را ستایش و بندگی کند؛ از زن و مرد و مال و بچه گرفته تا سنگ و خاک. دوم آنکه با شناخت و آگاهی، جز خدا کسی و چیز دیگری را ستایش و بندگی نکند. سوم آنکه...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 191
برای سلطان محمود، اسبی پیشکش آورده بودند؛ اسبی نجیب و زیبا. او یک روزِ عید بر آن اسب نشست و به خیابان رفت. درحالیکه مردم برای تماشا بر بامها آمده بودند و شادمانی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 269
پادشاهی ده کنیزک داشت، هرکدام از دیگری بهتر. روزی آنها از پادشاه خواستند که بگوید کدامیک از آنها را بیشتر دوست میدارد. او انگشترش را از انگشت بیرون آورد و گفت: «فردا این انگشتر نزد کسی خواهد بود که از همه دوستداشتنیتر است.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 238
روزی، پیشنمازی این آیه را در نمازش میخواند: «عربها بدترین کافران و دو رویانند.» از اتفاق، یکی از بزرگان عرب در آنجا بود و سیلی سختی بر چهرهی پیشنماز کوبید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 94
دنیا و خوشیهای آن به این میماند که کسی در خواب چیزی بخورد. آخر او از این خوردن چه بهرهای میبرد؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 163
یکی از دوستداران یوسف از سفر رسید و یوسف از او پرسید: «برای من رهآورد چه آوردهای؟» آن مرد پاسخ داد: «چه چیز است که تو نداشته باشی و به آن نیازمند باشی؟
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر