به پیامبر (ص) ازآنرو «اُمّی» نمیگفتند که نمیتوانست بنویسد و یا بخواند. ازاینرو به او می میگفتند که دانش او مادرزاد بود، نه اینکه آن را در جایی فراگرفته باشد.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 198
به پیامبر (ص) ازآنرو «اُمّی» نمیگفتند که نمیتوانست بنویسد و یا بخواند. ازاینرو به او می میگفتند که دانش او مادرزاد بود، نه اینکه آن را در جایی فراگرفته باشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 212
پیامبر (ص) در جنگی اسیران بسیاری گرفته بود؛ همه دستوپابسته. در میان آنها یکی هم عموی او بود؛ عباس. اسیرانِ دربند، با ناتوانی و سرشکستگی گریه میکردند و مینالیدند؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 212
روزی مجنون خواست که نامهای برای لیلی بنویسد. پس قلم را برداشت و در خود فرورفت: «ای لیلی! چهرهی تو همیشه در چشمم جای دارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 136
شب دراز است برای راز گفتن و خواستن نیاز. چه خلوتی به دست آمده است امشب! بدون دردسر مردم و بی زحمت دوستان و دشمنان. خداوند پردهها را کشیده تا آدمها از دورویی در امان بمانند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 171
هرچه مهمانها بیشتر شوند، خانه را بزرگتر میکنند، آرایش بیشتری به کارمی بندند و غذای بیشتری میپزند. به کودک نگاه کن! تا هنگامیکه قد او کوچک است، اندیشهاش نیز که مهمان اوست، بهاندازهی قالب اوست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 243
باخت است و شناخت است. در اندرون برخی بخشش و دادگری هست، اما شناخت نیست. در اندرون برخی دیگر شناخت هست، اما باخت نیست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 127
نشستوبرخاست با پادشاهان خطرناک است. نه ازآنرو که سرت را از دست بدهی که سر، رفتنی است؛ چه امروز، چه فردا. ازاینرو خطرناک است که نفس پادشاهان نیرومند شده است...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 119
کسی میگفت: «چرا مولانا سخن نمیگوید؟» مولانا گفت: «خیالِ من این آدم را نزد من آورد. بدون کوچکترین حرفی، خیال، او را بهسوی من کشید. سخن بهانه است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 150
اینکه میگویند در نهاد آدمی بدیهایی است که در حیوانهای درنده نیست، نه ازآنروست که آدمی از آنها بدتر است. بدیها و شومیهای آدمی به خاطر گوهر پنهانی است که در اندرونش نهاده شده است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های فیه ما فیه 0 107
شیخی برای دیدار مردی بزرگ، از هندوستان به ایران سفر کرد. پس از طی این راه دراز، به تبریز رسید و به دیدار آن مرد بزرگ شتافت. نرسیده به درِ اتاق او، صدای او را شنید که میگفت: «ای مرد، بازگرد!...
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر