در روزگار قدیم در برکهای زیبا پرندگان زیادی زندگی میکردند. در میان این پرندگان اردک خانم سفیدی هم بود. اردک خانم هیچوقت به چیزی که داشت راضی و قانع نبود.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,110
در روزگار قدیم در برکهای زیبا پرندگان زیادی زندگی میکردند. در میان این پرندگان اردک خانم سفیدی هم بود. اردک خانم هیچوقت به چیزی که داشت راضی و قانع نبود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 913
فصل زمستان نزدیک بود. برگهای درختان ریخته بود و تنها بروی بعضی از درختان چند برگ زرد دیده میشد. آقا خرگوشه هم کارش سخت شده بود. برای اینکه هرروز مجبور بود مدتی دنبال غذا بگردد. آن روز هم به دنبال غذا میگشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 4,245
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. مورچه پرکار و زحمتکشی بود که همیشه کار میکرد، دانه جمع میکرد به دیگران کمک میکرد، خانه میساخت. خلاصه روزی نبود که دست به کاری نزند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 2,454
فهرست قصه های صوتی این مجموعه: 1- روز خوب فیل كوچولو 2- جعبه ی مدادرنگی 3- خانم كوچولو 4- خانه تكانی 5- سنگ كوچك
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 688
آقای کشاورز با عصبانیت توی آشپزخانهاش اینطرف و آنطرف رفت پنجره را باز کرد و گفت: «بروید بیرون زنبورهای نادان! میخواهید از گلهای کاشیهای آشپزخانهی من گرده جمع کنید! بروید دنبال گلهای واقعی!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 344
تابستان بود و هوا گرم. تاد و آنا و پدر و مادرشان میخواستند به مسافرت بروند. آنها یک کاروان داشتند که اسمش را گذاشته بودند کلارا. کلارا همیشه در مسافرتها همراهشان بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 429
در جایی خیلی خیلی دور پارک خیلی بزرگی بود. پارکی که حیوانهای زیادی در آن زندگی می. کردند. همهی حیوانهای این پارک جسی جیپ را خوب میشناختند. او همیشه سرش شلوغ بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 2,168
فهرست قصه های این مجموعه: 1- ماه مبارك رمضان 2- باران بهاری 3- كاج گریان 4- ترك كردن عادت بد 5- كی مامان بزی رو دیده؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 8,429
فهرست قصه های این مجموعه: 1-حسن کچل و پرهای سیمرغ 2- سیمرغ: داستان تولد زال 3- غول بیچاره 4- قصه ضرب المثل: اگه تو کلاغی، من بچه کلاغم 5- قصه ضرب المثل: اونی که تو از روی می خونی، من از برم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 1 772
موش کور کوچولو خانهاش را دوست نداشت. خانهی او یک تونل زیرزمینی تاریک و بلند بود. پدر موش کور کوچولو همیشه به او میگفت: «ببین پسرم، ما اینجا راحت هستیم و امنیت داریم. موش کورها باید خانهشان همینطوری باشد.»
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر