«آمی» دو تا قناری زرد و خیلی زیبا داشت. آن دو از صبح تا شب آواز میخواندند و دل اطرافیان را شاد میکردند. «شیاو یوان» نیز که دوست آمی بود هرروز به دیدن قناریها میآمد و هر دو باهم به تماشای قناریها مینشستند.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 514
«آمی» دو تا قناری زرد و خیلی زیبا داشت. آن دو از صبح تا شب آواز میخواندند و دل اطرافیان را شاد میکردند. «شیاو یوان» نیز که دوست آمی بود هرروز به دیدن قناریها میآمد و هر دو باهم به تماشای قناریها مینشستند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 447
در زمانهای قدیم دو شریک تصمیم گرفتند که برای کسبوکار از شهر خود به شهر دیگری بروند. یکی از آنها حقهباز و بدجنس بود؛ اما دیگری مرد سادهدلی بود. آنها پسازآنکه وسایل سفر خود را برداشتند، از خانوادههای خود خداحافظی نمودند و بهطرف شهر دیگر حرکت کردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 1,954
هزاران سال پیش، در جنگل خوش آبوهوا و زیبایی دو تا روباه زندگی میکردند. آن دو باهم برادر بودند، یکی از آنها کلیله و دیگری دِمنه نام داشت. کلیلهودمنه در خدمت شیری بودند و آن شیر به تمام حیوانات آن جنگل حکومت میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 1,389
روزی روزگاری در کشور سوییس مرد ثروتمندی زندگی میکرد. این مرد فقط یک پسر داشت که کمی کودن بود و نمیتوانست چیزی یاد بگیرد. یک روز پیر مرد به پسرش گفت: «حالا که من نمیتوانم چیزی توی کله ی تو فرو کنم، تو را پیش استاد مشهوری میفرستم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 556
روزی، روزگاری بین دو کشور، جنگ بزرگی درگرفت و سه سرباز به دست سپاه دشمن اسیر شدند. بعد از مدتی، در یک فرصت مناسب آنها موفق شدند که از زندان فرار کنند. یکی از سربازها گفت: «اگر دوباره دستگیرمان کنند، حتماً ما را دار میزنند. حالا چطوری از بین سربازهای دشمن عبور کنیم و به کشور خودمان برویم؟»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 649
پسری بود به نام هانس. او مدت هفت سال برای اربابش کار کرد. روزی هانس به اربابش گفت: «ارباب جان، زمانی که قرار بود برای شما کار کنم به پایان رسیده و حالا میخواهم نزد مادرم برگردم، دستمزد مرا بده.» ارباب گفت: «تو با صداقت و درستی به من خدمت کردی و من حق تو را آن طور که باید میپردازم.» و بعد یک تکه طلا به او داد
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 2,108
خیاط دوره گردی بود که به دنبال کار به همه جای دنیا سفر کرد؛ ولی نتوانست کاری پیدا کند. او آن قدر فقیر بود که حتی یک سکه پول خرد هم نداشت. روزی در بین راه به مردی رسید و فکر کرد؛ چون مرد از شهر میآید، باید آدم پولداری باشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 909
معاویه بن ابی سفیان قبل از مرگ، راه را برای خلافت فرزندش یزید ـ که فردی شرابخوار و میمونباز بود ـ هموار کرد. ولی میدانست که حسین بن علی (ع) با یزید بیعت نخواهد کرد. پس از مرگ معاویه، یزید به خلافت رسید و همه را مجبور به بیعت با خویش کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,110
اسب پیر سه پسر داشت. روزی شنید که در داخل جنگل، هنرهای زیادی برای یادگیری وجود دارد. به همین دلیل سه پسرش را خواست و برای آنها اهمیت رفتن به جنگل و فراگیری کارهای مهم را شرح داد و سه پسرش را به جنگل فرستاد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 316
عنکبوت، خیلی گرسنه شده بود و هرچه صبر میکرد هیچ حشرهای به سراغ تارهایش نمیآمد. از دور چشمش به موجودی خورد که از کنار ساحل داشت به آنطرف میآمد. با خوشحالی درحالیکه نور امیدی در دلش جوانه زده بود، به انتظار شکار، بیحرکت پشت سنگی پنهان شد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر