در راهِ رفتن به مدرسه «شیاولونگ» و «شیاولی» چشمشان به «شیاوگانگ» افتاد. چیزی که نظر آنها را به خود جلب کرد شلوار کهنه و وصله زدهی شیاوگانگ بود. دو تا دایرهی بزرگ پشت باسن شیاوگانگ به شلوارش وصله شده بود.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 252
در راهِ رفتن به مدرسه «شیاولونگ» و «شیاولی» چشمشان به «شیاوگانگ» افتاد. چیزی که نظر آنها را به خود جلب کرد شلوار کهنه و وصله زدهی شیاوگانگ بود. دو تا دایرهی بزرگ پشت باسن شیاوگانگ به شلوارش وصله شده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 572
در روزگاران پیش، حاکم مهربانی در ایران زندگی میکرد. او به همهی مردم کمک میکرد و مردم هم او را دوست داشتند. شبی از شبها، حاکم، هفت ماجرای ترسناک و عجیب در خواب مشاهده کرد. او در اثر دیدن آن خوابهای وحشتناک، دیگر تا صبح خواب به چشمش نیامد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 660
در زمانهای قدیم، مرد زاهدی در دهکدهی کوچکی میزیست. او مردی بود نیکوکار و خداشناس و همیشه به همسایگان خود کمک میکرد و از مردم فقیر دستگیری مینمود، خلاصه میتوان گفت که او بیشازاندازه نیکوکار و درستکار بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 854
در روزگاران پیشین، یک شیر و یک روباه در مرغزاری زندگی میکردند. روباه از اوامر و دستورات شیر اطاعت میکرد و به این دلیل هرگاه شیر طعمهای به دست میآورد مقداری از آن را به روباه میداد. شیر و روباه سالها با تندرستی و سلامتی در آن مرغزار میزیستند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 390
روزی، روزگاری پسری بود که حوصلهاش از خانه ماندن سر رفته بود و چون از هیچچیز نمیترسید، فکر کرد: «میروم و تمام دنیا را میگردم. اینطور، دیگر حوصلهام سر نمیرود و زمان به نظرم طولانی نمیآید. بهعلاوه میتوانم تجربههای زیادی کسب کنم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 370
در زمانهای قدیم، وقتیکه همهی دخترها باید نخریسی را یاد میگرفتند، دختری بود که دوست نداشت نخ بریسد. هر چه مادرش او را نصیحت میکرد، فایده نداشت و دختر حتی طرف چرخ نخریسی هم نمیرفت. روزی مادرش آنقدر از دست او عصبانی شد که کتک مفصلی به او زد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 799
پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوهاش در خانهای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمیدید. گوشهایش سنگین شده بود و خوب نمیشنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن میلرزید. وقتیکه سر میز غذا مینشست، از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 313
میگو در ابتدا شبیه ماهی بود. درست مثل ماهی دارای دُم و دو دست بود. او هم مثل ماهی در آب شنا میکرد و بالا و پائین میرفت و بدنش هم صاف و بلند مثل ماهی بود؛ اما میگو مدتی بود که عادت زشتی پیدا کرده و بهمحض روبرو شدن با خطر یا موقع خجالت کشیدن قوز میکرد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 141
«ننلی» پنجساله شده بود؛ اما هنوز مثل بچههای خیلی کوچک، رفتار لوسی داشت. همیشه دوست داشت به مادر یا پدر یا مادربزرگش بچسبد و یکلحظه از آنها جدا نشود. پدر و مادر ننلی در یک محل دور از خانه کار میکردند و او که پیش مادربزرگ بود از صبح تا شب به مادربزرگ بیچاره میچسبید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 397
قصه کودکانه پیش از خواب حلزون چرا با خانهاش حرکت میکند؟ در زمانهای قدیم مردم عقیده داشتند که حلزون خیلی سریع حرکت میکند؛ اما الآن چی؟ الآن خیلی آرام حرکت میکند. مدت زیادی میگذرد تا از یک نقطه به یک نقطه دیگر برود. چرا؟ چرا حلزون هر جا میرود خانهاش …
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر