فهرست قصه های صوتی این مجموعه: 1- گربه ها و موش ها 2- مترسك ترسو 3- محله جدید 4- موش موشی بازیگوش 5- نجات از چاله
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 4,944
فهرست قصه های صوتی این مجموعه: 1- گربه ها و موش ها 2- مترسك ترسو 3- محله جدید 4- موش موشی بازیگوش 5- نجات از چاله
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 706
در روزگاران پیشین، در خانهی بازرگانی یک موش زندگی میکرد. موش در لانهی خود صد سکهی طلا ذخیره کرده بود. او روزها روی سکههای طلایی که در لانهاش بود جستوخیز میکرد و لذت میبرد و شبها هم به آشپزخانه میرفت و غذاهای مرد بازرگان را میدزدید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 848
در زمانگی خیلیخیلی قدیم، توی یک دهکده خری زندگی میکرد که سالهای سال برای صاحب خود خدمت کرده بود؛ اما پس از گذشت سالها، خر، پیر و فرسوده شده بود و دیگر هیچ کاری از عهدهی او ساخته نبود. به این دلیل صاحب خر تصمیم گرفت که دیگر خوراک به خرش ندهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 441
در دامنهی کوهی، درختی قرار داشت که روی آن یک کلاغ با جوجههایش زندگی میکرد. او روزها در پی غذا از لانهاش خارج میشد و بعدازآنکه غذایی مییافت به لانهاش مراجعت مینمود و با غذایی که آورده بود شکم جوجههایش را سیر میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 453
داستانگویان نوشتهاند که: در سرزمین فیلها خشکسالی روی داد. آسمان اخمهایش را درهم کرد و برای چندین سال حتی یک قطره باران به روی زمین نفرستاد. در اثر این کار تمام رودخانهها و چشمهها خشک شدند و به همین دلیل عدهی زیادی از فیلها در اثر بیآبی هلاک گردیدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 4,555
فهرست قصه های صوتی این مجموعه: 1- قوقولی خان وقت نشناس 2- كفشهای سفید عروسی 3- كتابخانه ی مسجد 4- كار اشتباه 5- عینك سبحان كوچولو
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 416
باران آهستهتر بارید. در حقیقت از شب گذشته یکریز باران باریده بود. کوچه و خیابان پر از آب شده بود. در حیاط مهدکودک نیز آب زیادی جمع شده بود. درست شده بود مثل یک نهر کوچک که از داخل حیاط بگذرد. بچهها با خوشحالی بیرون آمدند و شروع به بازی کردند!
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 366
وقتی بهار زیبا فرارسید زمین نفسی دوباره کشید و همه لباس نو به تن کردند. درخت توت پیر نیز مشغول آرایش شاخ و برگهایش شد و لباس سبزی به تن کرد. یک روز، گنجشک کوچکی پروازکنان آمد و روی یکی از شاخههای پر از برگ درخت توت نشست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 179
روزی آفتابی و زیبا بود. در جنگل فقط صدای پرندگانی که خیلی زود به نغمهسرایی مشغول بودند، به گوش میرسید. ناگهان درخت صنوبر کوچولویی فریاد زد: «آخ، چقدر درد دارم. چقدر بدنم میخارد!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های داوینچی 0 209
بچه شیرها، با چشمانی که هنوز از زمان تولدشان بسته مانده بود و به نظر خوابیده میآمدند، میان پاهای مادهشیر لمیده بودند و دنبال پستانهای مادر میگشتند. شیر نر از دور این منظره را تماشا میکرد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر