چشمه به راه افتاد تا به مزرعهها و باغها برود و آنها را سیراب کند. یک روز چشمه به یک سنگ رسید؛ یک سنگ بزرگ. چشمه از سنگ خواست تا جابهجا شود. ولی سنگ گفت: من سنگم و سالهاست که اینجایم
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,998
چشمه به راه افتاد تا به مزرعهها و باغها برود و آنها را سیراب کند. یک روز چشمه به یک سنگ رسید؛ یک سنگ بزرگ. چشمه از سنگ خواست تا جابهجا شود. ولی سنگ گفت: من سنگم و سالهاست که اینجایم
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,010
همهی حیوانات در مزرعه زندگی میکردند. حیوانات مزرعه هر روز با صدای خروس بیدار میشدند. یک روز مزرعهدار یک ساعتِ زنگی خرید. خروس خیلی ناراحت شد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 4,295
قناری کوچولو خیلی خوشحال بود. چون اون روز قناری فهمیده بود که خورشید خانوم خیلی مهمه. اون میخواست یه جوری از خورشید خانم تشکر کنه...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 636
همهی کامواهای رنگی با هم همسایه بودند. آنها با طلوع خورشید به کمک هم شهر را آب و جارو می کردند. ولی از بین همهی کامواها، کاموای زرد به کسی کمک نمی کرد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,087
مادربزرگ مهسا دستپخت خیلی خوبی داشت. هرکدام از افراد خانواده یک غذا را دوست داشتند؛ برای همین آقابزرگ قرعهکشی کرد تا ببیند مادربزرگ چه غذایی را بپزد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,090
خالهخانوم هر سال آش میپخت. مینا کوچولو و مامانش به کمک خالهخانوم رفتن. بوی آش همهجا رو پر کرده بود. خالهخانوم یه عالمه کاسهی گلگلی رو آماده کرده بود تا برای همسایهها ببره
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 10,530
آقای نقلی برای اولین بار یه ماشین نو خرید. او تصمیم گرفت تا با ماشینش به دیدن اقوامش برود؛ ولی حوصلهی چراغ قرمز را نداشت...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 3,967
خالهبرفی چند تا هویج چید تا با اونها سوپ هویج درست کنه. موش کوچولو سر راه، خالهبرفی رو دید و از او یه هویج خواست. خالهبرفی با مهربونی یه هویج به موشی داد. موشی هویج رو تیکهتیکه کرد و به بچههاش داد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,176
قورباغهی سبز از صبح تا شب کنار برکه مینشست و از آواز خواندن بقیهی حیوانات ایراد میگرفت. او هیچوقت خودش آواز نمیخواند. اصلاً نمیدانست که میتواند آواز بخواند!
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,354
احمد و مینا بیشتر وقتها با هم بازی میکردند. ماشینبازی، فوتبال، مهندسبازی و ... ولی مینا دلش خالهبازی میخواست...
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر