مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آنها گفت: «من دیگر پیر شدهام و مرگم نزدیک است. برای همین میخواهم آیندهی شما را تأمین کنم.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,722
مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آنها گفت: «من دیگر پیر شدهام و مرگم نزدیک است. برای همین میخواهم آیندهی شما را تأمین کنم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,914
روزی، روزگاری حاکمی زندگی میکرد که فرزند نداشت. زن او هرروز به باغ میرفت و به درگاه خدا التماس میکرد که فرزندی به او بدهد. عاقبت فرشتهای از آسمان آمد و به او گفت: «خوشحال باش که بهزودی خداوند پسری به تو میبخشد که هر آرزویی بکند، آرزویش برآورده میشود.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 2 2,104
پرستو منتظر مهمان بود و برای پذیرایی کردن از او همهجا را آبوجارو میکرد. حیوانهای جنگل که فهمیدند پرستو منتظر مهمان است برای کمک کردن به او رفتند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 2,037
درختان جنگل هرسال در فصل پاییز لباسهای خود را تغییر میدادند، بهجز درخت کاج که همیشه لباس سبز داشت. اما درخت کاج دوست داشت که در فصل پاییز برگهایش زرد و نارنجی باشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,547
لاکپشت کوچولوی داستان ما دوست داشت کارهایی را انجام بدهد که مناسب او نبود. مثلاً دوست داشت مثل آهو بدود و یا پرواز کند و لاک سنگینش مانع این کار میشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 782
خانهی کوچکی بود که با آجرهای صاف و منظم ساخته شده بود. توی آن خانه دختر کوچکی به نام سمیرا هم زندگی میکرد. بین آجرهای آن خانه مدتی بود بحث پیش آمده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,013
نسیم کوچولوی داستان ما تشت قرمزی را پر از آب کرده بود و چند قایق کاغذی را درست کرده بود و داخل آب انداخته بود. آب قطع شده بود و مادر نسیم کوچولو به او پیشنهاد داد تا آب تشت را داخل گلدان بریزد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,051
مزرعهی داستان ما کوچک بود و مرغ و خروس مزرعه تصمیم گرفته بودند به قشنگترین جای زمین بروند و همانجا خانه بسازند. حیوانات دیگر در مزرعه ماندند؛ اما خانم مرغه و آقا خروسه راهی شدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 6,182
نزدیک جنگلی ،خانهی یک پیرزن قرار داشت. پیرزن تنها بود و کسی را نداشت و روزها زیر درخت آلبالو نزدیک خانهاش مینشست و به صدای پرندهها گوش میداد. یک شب صدای شرشر بارون توی کلبهی پیرزن پیچید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,126
مردی سه پسر داشت. اسم کوچکترین پسرش را «کودن» گذاشته بودند. آنها به او اجازه نمیدادند دست به کاری بزند و همیشه او را نادیده میگرفتند. روزی پدر، پسر اول را به جنگل فرستاد تا چوب بیاورد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر