Blog Layout

داستان کوتاه: من و بابام / عشق کودک به مادر / نوشته: فرانک اوکانر

داستان کوتاه: من و بابام / عشق کودک به مادر / نوشته: فرانک اوکانر 1

پدرم در تمام اوقات جنگ تا رسیدن من به پنج‌سالگی در ارتش بود. البته مقصودم جنگ اول است. در این مدت او را زیاد نمی‌دیدم و از کمبود دیدارش هم ناراحت نبودم. گاه که از خواب بیدار می‌شدم در پرتو شمع، هیکل بزرگی را در لباس نظامی می‌دیدم که به‌رویم خم شده بود و مرا می‌نگریست.

بخوانید

داستان آموزنده: سه روز در غدیر / روزی که حضرت علی (ع) جانشین پیامبر (ص) شد

داستان آموزنده سه روز در غدیر خم

خدایا من چقدر امیرالمؤمنین علیه‌السلام را دوست دارم! غدیر را هم خیلی دوست دارم. برای همین در اذان «أَشْهَدُ اَنْ عَلِیاً وَلَی الله» می گویم. می‌خواهم غدیر را بیشتر بشناسم و آن را برای بچه‌های دیگر بگویم.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: سه ستاره‌ ی بازیگوش

قصه کودکانه پیش از خواب: سه ستاره‌ ی بازیگوش 2

در آسمان سه ستاره، یکی قرمز یکی سبز و یکی زرد وجود داشتند. آن‌ها دوست یکدیگر بودند. اما یک روز راهشان را گم کردند. ستاره قرمز وقتی دید یک ابر سفید با کمک باد دارد از آن‌جا عبور می‌کند، فوراً پرید روی آن و همراه با ابر به حرکت درآمد.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: خانه ی کوچولو / مورچه و زنبور و پروانه زیر باران

قصه-کودکانه-شب-خانه-کوچولو

در یک روز بهاری، ناگهان ابرهای سیاه در آسمان پدیدار شدند و جلوی خورشید را گرفتند. با صدای رعدوبرق باران شدیدی شروع به باریدن کرد. یک مورچه کوچولو درحالی‌که فریاد می‌زد باران می‌آید می‌دوید. او آن‌قدر دوید تا رسید به یک خانه‌ی کوچولو. این خانه خیلی خیلی کوچک بود تقریباً به‌ اندازه‌ی یک سیب بود.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: باران بهاری چه رنگی است؟

قصه کودکانه پیش از خواب: باران بهاری چه رنگی است؟ 3

باران بهاری مثل دانه‌های مروارید یک‌ریز می‌بارید، شرشر شرشر... یک گروه از پرنده‌ها در لانه‌ی پرستو خانم جمع شده بودند و درحالی‌که از پشت شیشه بیرون را تماشا می‌کردند با هم بحث می‌کردند.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: راهب کوچولو و میمون‌ها

قصه-کودکانه-شب-راهب-کوچولو-و-میمون‌ها

در ایالت «سیچوان» در کنار کوه معروف «ذوشان» معبدی قرار داشت. در اطراف این کوه میمون‌های زیادی زندگی می‌کردند. اما از انسان‌ها نمی‌ترسیدند و اغلب به نزدیکی معبد می‌آمدند و از راهبان معبد غذا می‌گرفتند و در واقع با آن‌ها دوست شده بودند.

بخوانید