نام زن، اِستِر بود. خبرنگار جنگی، تازه از عراق برگشته بود که هرلحظه ممکن بود به آن حمله کنند. سیساله، متأهل، بدون فرزند. مرد، ناشناس بود، تقریباً ۲۳ تا ۲۵ ساله، با پوست گندمی، چهرهی مغولی.
بخوانید
مدیر ایپابفا رمان 0 662
نام زن، اِستِر بود. خبرنگار جنگی، تازه از عراق برگشته بود که هرلحظه ممکن بود به آن حمله کنند. سیساله، متأهل، بدون فرزند. مرد، ناشناس بود، تقریباً ۲۳ تا ۲۵ ساله، با پوست گندمی، چهرهی مغولی.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 827
داستان ما از وسط اقیانوس شروع میشود، با باد و باران و رعدوبرق و موجهای آنچنانی. طوفان خشمگین، توی سیاهی شب میخروشید. وسط آنهمه جوشوخروش، یک کشتی باری در حال غرق شدن بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 1,672
سوفی آموندسن از مدرسه به خانه میرفت. تکه اول راه را با یووانا آمده بود. درباره آدمهای ماشینی حرف زده بودند. یووانا عقیده داشت مغز انسان مانند کامپیوتری پیشرفته است. سوفی خیلی مطمئن نبود. آدمیزاد لابد بیش از یک قطعه افزار است؟
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 1,524
پدرم یازده سال پیش از دنیا رفت. در آن زمان من چهار سال بیشتر نداشتم و در خواب هم نمیدیدم که روزی بتوانم دوباره با او ارتباط برقرار کنم. اما حالا قرار است هر دو باهم کتابی بنویسیم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه و حکایت 0 2,172
یک روز یک کولی خانهبهدوش گذرش به جنگلی افتاد. هر چه گشت بلکه شب نشده سرپناهی بجوید آلونکی چیزی پیدا نکرد. دیگر داشت ناامید میشد که یکهو میان درختها نوری به چشمش خورد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه و حکایت 0 866
در یکی از دهات دانمارک زنوشوهری زندگی میکردند که آب و ملک فراوانی داشتند اما اجاقشان کور بود. ورد زبان و تکیهکلام و غصه روز و شبشان این بود که چرا اولادی از خودشان ندارند
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 6,348
بامزی ساعت هشت صبح یک شیشه عسل میخورد. کلاه آبی قشنگش را بر سر میگذارد و برای کمک به دوستانش از خانه خارج میشود. بامزی قویترین خرس دنیاست و کسی نمیتواند کارهایی مثل او انجام دهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,531
میکی و گوفی در دفترشان نشسته بودند و حوصلهشان از بیکاری سر رفته بود. میکی آهی کشید و گفت: - «از زمانی که ما دفتر کارآگاهیمان را در دهکده داکز بازکردهایم، بهندرت جرمی در اینجا اتفاق افتاده است.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 4,915
هاملین، شهر کوچک و قشنگی بود که در بالای تپه سبز و خرمی قرار داشت.دورتادور این شهر از جنگلها و مزارع سرسبزی پوشیده بود. باوجودی که هاملین، شهر مهمی نبود ولی به علت داشتن آثار تاریخی، بخصوص قلعههای قدیمی و باغهای گل و میوه خیلی معروف بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 5,563
روزی بود و روزگاری بود ... در یک شهر کوچک، مردی زندگی میکرد که دختر زیبا و مهربانی داشت که اسمش «سیندرلا» بود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر