طاووس زيبا در جنگل سبز زندگي میکرد. او بال و پر و دم بسيار زيبايي داشت. روي پرهايش نقطههای بزرگي مثل چشمهای درشت به نظر میرسید. رنگ سبز و آبي پرها، چشم همهی حيوانات را خيره میکرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,592
طاووس زيبا در جنگل سبز زندگي میکرد. او بال و پر و دم بسيار زيبايي داشت. روي پرهايش نقطههای بزرگي مثل چشمهای درشت به نظر میرسید. رنگ سبز و آبي پرها، چشم همهی حيوانات را خيره میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 792
در زمانهای قدیم، در شهر اصفهان، پیرزنی زندگی میکرد. آنقدر خوشاخلاق و مهربان بود که به او خاله نازنین میگفتند. خاله یک خانهی کوچک داشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 940
شكوه خانم، پيرزن مهرباني بود كه همسر و فرزندي نداشت و در خانهی قديمي و بزرگش بهتنهایی زندگي میکرد. او دو خواهر و چند خواهرزاده داشت كه همهی آنها به او خاله شكوه میگفتند و گاهي به او سرمي زدند و حالش را میپرسیدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,810
خانم گربه 4 تا بچهی کوچولوی ناز به دنیا آورده بود. به آنها شیر میداد و مواظبشان بود تا سالم بمانند و بزرگ شوند. خانم گربه مادر خیلی مهربانی بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا مقالات ادبی 0 1,400
وقتی انتشارات خوارزمی ترجمه چند اثر معروف از نیکوس کازانتزاکیس نویسنده بزرگ یونانی را به من پیشنهاد کرد، من پس از خواندن پنج شش اثر از آن نویسنده، موقتاً سه شاهکار او یعنی زوربای یونانی، آزادی یا مرگ و مسیح باز مصلوب را برگزیدم
بخوانیدمدیر ایپابفا مقالات ادبی 0 1,666
در این مقدمه، خانم سیمین دانشور به بررسی آثار ناتانیل هاثورن نویسنده معروف آمریکایی می پردازد و رمان «داع ننگ» نوشته هاثورن را مورد بررسی قرار می دهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 1,157
من نخستین بار او را در پیره دیدم. به بندر رفته بودم تا به عزم رفتن به «کرِت» به کشتی بنشینم. سپیده در کار برآمدن بود. باران میبارید. باد خشک و گرمی بهشدت میوزید و شتک امواج تا به آن قهوهخانه کوچک میرسید.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 1 1,159
گروهی از مردان که ریش داشتند با لباسهای تیره وغم انگیز و کلاههای نوک تیز خاکستری رنگ، با جمعی از زنان درهم آمیخته بودند. بعضی از زنان روسری بر سر داشتند و برخی سربرهنه بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 618
من هفتساله بودم که باربوس جان مرا نجات داد. باربوس، همان ناقلای کهنه سرباز. خوب به یاد میآورم که چه گونه پرستار پیر خود سوفرونیا را فریب دادم و واداشتم که بگذارد من به کرانه رود اورونتس بروم.
بخوانیدمدیر ایپابفا رمان 0 1,367
روزی روزگاری یک هابیت در سوراخی توی زمین زندگی میکرد؛ نه از آن سوراخهای کثیف و نمور که پر از دُم کِرم است و بوی لجن میدهد و باز نه از آن سوراخهای خشکوخالی و شنی که تویش جایی برای نشستن و چیزی برای خوردن پیدا نمیشود؛
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر