زنوشوهری مسن و روستایی سالهای سال غروبها پس از کار روزانه کنار کلبهشان مینشستند و استراحت میکردند.
بخوانید
مدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 348
زنوشوهری مسن و روستایی سالهای سال غروبها پس از کار روزانه کنار کلبهشان مینشستند و استراحت میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 370
خیاطی لافزن که خیاط چندان خوبی هم نبود به سرش زد برود و دنیا را بگردد. وقتی شرایط فراهم شد، او محل کارش را ترک کرد و راه سفر در پیش گرفت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 1 1,023
یکی بود یکی نبود، پسرک فقیری بود که پدر و مادرش را از دست داده بود. قاضی شهر او را به کشاورزی ثروتمند داد تا بزرگش کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 235
سه زن که به گُل تبدیل شده بودند، در یک مزرعه روییدند. یکی از آنها اجازه داشت هر شب به خانهاش برود
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 188
من به سرزمین شلورافن رفته بودم. برخی از مردم آنجا را «بهشت دیوانگان» مینامند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 387
استاد کوبلرسال مردی ریزنقش، استخوانی و پرکار بود. به خاطر تحرک و فعالیت زیادش جایی بند نمیشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 3,108
گل گلی و قرمزی دو تا ماهی بودند که با هم همبازی بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 293
در روزگاران بسیار قدیم غولی در جاده ای پرسه میزد که به مردی ناشناس برخورد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 426
روزی روزگاری، یک بازرگان در بازار مکاره معامله خوبی کرد و همه کالاهای خود را به قیمت خوبی فروخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 348
دویست سیصد سال پیش که مردم مثل امروز اینقدر موذی و حیلهگر نبودند، در شهری کوچک اتفاقی عجیب افتاد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر