داستان کودکانه: در دهکدهای کوچک در ایتالیا پیرمردی نجار به نام پدر ژِپتو زندگی میکرد. یک روز او عروسک پسربچهای را از چوب ساخت. ازآنجاییکه پدر ژپتو هیچ خانوادهای نداشت، با خود گفت: «ایکاش، این عروسک یک پسر واقعی بود.»
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,594
داستان کودکانه: در دهکدهای کوچک در ایتالیا پیرمردی نجار به نام پدر ژِپتو زندگی میکرد. یک روز او عروسک پسربچهای را از چوب ساخت. ازآنجاییکه پدر ژپتو هیچ خانوادهای نداشت، با خود گفت: «ایکاش، این عروسک یک پسر واقعی بود.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 662
داستان کودک: روزی روزگاری، پری دریایی کوچکی شاهزادهای را که در حال غرق شدن بود، نجات داد. کشتی شاهزاده غرق شده بود. پری دریایی او را به ساحل آورد و چند ماهیگیر او را به قصر بردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 897
داستان نوجوان: روزگاری نهچندان دور، در زادگاه من، در روستایی از روستاهای شمال فلسطین، پیرزنی کوچک اندام زندگی میکرد که همه او را مادربزرگ مینامیدند. شوهر و فرزندان پیرزن مرده بودند و او در این دنیای بزرگ، تنهای تنها بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,532
داستان آموزنده: دردهی که میان کوهها و تپههاست، اسبهای زیادی زندگی میکنند. مردم ده، از این اسبها برای شخم زدن زمین و کشیدن گاریهایشان استفاده میکنند.
بخوانیدمدیر ایپابفا آموزش تولید محتوا 0 225
به نام خدا می خواستم از طریق دکمه «افزودن پرونده چندرسانه ای» در ویرایشگر وردپرس، یک عکس به نوشته خود اضافه کنم. اما با کمال تعجب دیدم این دکمه غیرفعال شده و حتی امکان آپلود دستی تصاویر هم ناممکن است. تمام افزونه ها را یکی یکی بررسی کردم و افزونه …
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,710
داستان کودک: خرسِ سفیدِ کوچولو خیلی تنها بود. وقتی کنار اقیانوس سرد و آبی مینشست و آن را تماشا میکرد به خود میگفت ایکاش دوستی داشتم که میتوانستم با او بازی کنم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 722
داستان کودکانه: هرچه ابرها بیشتر در آسمان جابهجا میشدند، لگو بیشتر میترسید. لگو، کرم کوچکی بود که روی یک برگ زندگی میکرد. اگر هوا روشن و آفتابی بود، برگ جای بدی برای زندگی کردن او نبود، حتی گاهی میتوانست غذای خوشمزهای هم برای او باشد؛
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,290
داستان کودک: صبح یکی از روزهای بهار، جوجهتیغی کوچک که در خواب خوشی فرورفته بود، از آواز گنجشکها و سروصدایی که از شادمانی حیوانات جنگل به گوش میرسید، از خواب بیدار شد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 705
داستان کودک: در روزگاران قدیم آسیابان پیر و فقیری بود که سه پسر داشت، او با پسرانش در یک روستای کوچک زندگی میکرد. آسیابان از مال دنیا چیزی نداشت بهجز یک آسیاب، یک الاغ و یک گربه.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,412
داستان آموزنده: روزی بود، روزگاری بود. در دهکدهای، در کنار دریا، زن و شوهر پیری زندگی میکردند. آنها مثل بیشتر دهقانانِ روزگار، فقیر و بینوا بودند. رنج و درد سالیان دراز از چهره غمگین و چروکیده آنها پیدا بود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر