یک روز مردی به حمام خانهاش رفت تا بدنش را بشوید. ولی وقتی وارد حمام شد ناگهان متوجه شد که لولهی آب سوراخ شده و آب بهشدت از داخل آن به خارج میریزد.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 420
یک روز مردی به حمام خانهاش رفت تا بدنش را بشوید. ولی وقتی وارد حمام شد ناگهان متوجه شد که لولهی آب سوراخ شده و آب بهشدت از داخل آن به خارج میریزد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 583
هری کمک کردن به دیگران رو خیلی دوست داشت. برای همین مردم به اون میگفتن «هری خیرخواه». هری با قناری زردش تو یه خونه تو خیابون اصلی شهر (پلاکشون هم بذار فکر کنم) پلاک ده. بله، زندگی میکردن.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان نوجوانان 0 2,368
در زمانهای گذشته سه برادر زندگی میکردند به نامهای «کونال» و «دونال» و «تایگال». این سه برادر هرکدام دارای مزرعهی سبز و خرمی بودند که در آن به کشت و زرع میپرداختند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 587
اسم من نارگله. این هم بابای منه. این کلبهی ماست. این گل رو من و بابا باهم کاشتیم، اسمش نرگسه. این درخت توسکا هم خواهر دوقلوی منه، بابا اسمش رو گذاشته گلنار؛ اما من خواهر دیگه ای هم دارم، اسمش چیه؟ مرغ مینا!
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان علمیتخیلی 0 308
یک شیمیدان انگلیسی پس از آزمایشهای زیاد توانسته بود خود را نامرئی سازد. این ویژگی به وی امکان داده بود که هر نوع دزدی را مرتکب بشود، بیآنکه کسی بتواند او را ببیند و کیفر دهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,442
سلام، من گلی هستم. این هم قلک منه. ببینید، قلکم چقدر پره. البته قبلاً اینقدر پرپول و سنگین نبود. میخواید داستان پر شدن قلکم رو براتون تعریف کنم؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 575
یکی بود، یکی نبود. توی یک درختزار، خاله گنجشکه و ننه کلاغه همسایه بودند. خاله گنجشکه اهل کار بود. از صبح تا شب به فکر تمیز کردن لانه و جمعآوری دانه بود؛ اما ننه کلاغه سربههوا بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 714
یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل پر از درخت، خرس و گرگ و روباهی زندگی میکردند. روباه از دست خرس و گرگ بیچاره شده بود؛ چون هرچه شکار میکرد، آن دو بهزور از او میگرفتند و روباه همیشه گرسنه میماند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 461
آقای لاغر به طرز عجیبوغریبی لاغر بود. اگه به پهلو میچرخید، شما بهسختی میتونستید اون رو ببینید و چیزی که اونو ناراحت میکرد، این بود که اون توی جایی زندگی میکرد به اسم «سرزمین تپلها».
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 462
زمستانی که وارد تاشکند شدم، بهراستی جز کالبدی در انتظار مرگ چیز دیگری نبودم؛ اما در این شهر، خانههای اجارهای زندگی خود را به رویم گشود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر