خرگوش سفید کوچولو یک خانهی قشنگ چوبی درست کرد. دیوارههای خانه به رنگ قرمز بود و پنجرههای نارنجی آن نیز بسیار زیبا و باسلیقه رنگآمیزی شده بودند. همهی همسایههای خرگوش کوچولو گفتند: «آه، چه خانهی زیبایی!»
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 756
خرگوش سفید کوچولو یک خانهی قشنگ چوبی درست کرد. دیوارههای خانه به رنگ قرمز بود و پنجرههای نارنجی آن نیز بسیار زیبا و باسلیقه رنگآمیزی شده بودند. همهی همسایههای خرگوش کوچولو گفتند: «آه، چه خانهی زیبایی!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 629
عروسک آهنی از جنس فلز است و عروسک چوبی نیز از جنس چوب. قد آنها دقیقاً به یک اندازه بود و دوستان خیلی خوبی برای هم بودند. یک روز آنها تصمیم گرفتند وزنشان را اندازه بگیرند و ببینند کدامیک از آنها سنگینتر است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 502
یک روز، گوسفند کوچولویی از درِ خانهی اسب پیر عبور میکرد. او را دید که دارد تنهی درختی را میجود. با تعجب جلو رفت و از او پرسید: - «آقا اسبه، شما چطور درخت میخورید؟!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 218
روز تولد خواهر کوچولوی «شیاوبو» بود. مادر به او یک خرگوش سفید تپلو داد و از شیاوبو پرسید: «تو به خواهرت چه هدیهای میخواهی بدهی؟» شیاوبو گفت: «نمیدانم به او چه هدیه کنم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 883
گلپیش و نازپیش گوشهی آشپزخونه خوابیده بودن. اونها دو تا بچهگربهی قشنگ و نازنازی بودند که اول توی کوچه زندگی میکردند. حالا تو خونه ی پریسا کوچولو.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 980
جونم براتون بگه که تو یه شب مهتابی، چوپان پیر بچههای دهکده رو دور آتیشی که روشن بود جمع کرد. ماه درخشانتر از همیشه توی آسمان میتابید. بچهها ماه رو تماشا میکردن.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,891
روزی، روزگاری بازرگانی زندگی میکرد که خیلی خسیس بود. بازرگان فقط به این فکر بود که چیزی را ارزان بخرد و گران بفروشد. نه به فکر خواب و خوراک بود، نه به فکر حمّام، نه به فکر شال و کلاه بود، نه به فکر لباس؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,010
روزی، روزگاری، در ده دوری، مرد فقیری به نام حمیدبیک با همسرش زندگی میکرد. تنها چیزی که آنها داشتند گاوی بود که از همهی گاوهای ده بیشتر شیر میداد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 538
گلی بود، گلدانی بود. باغی بود، باغبانی بود. مادری بود، پسری بود. اسم مادر، ریحانه خاتون بود. ریحانه خاتون، زن سادهدلی بود. پسر کوچولوی ریحانه خاتون تازه یک سالش شده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 579
غروب بود. پاییز برگ درختها را زرد کرده بود. باد برگهای زرد را روی زمین ریخته بود. مزرعه پر از برگهای زرد بود. آن روز، از صبح زود، هوا ابری بود و نزدیک غروب رعد غرید. برق در آسمان دوید. بارانی تند بارید.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر