جیرجیرکی در میان شاخ و برگ درختی تناور جیرجیر میکرد و روباهی پایین درخت برای خوردن او نقشه میکشید.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 82
جیرجیرکی در میان شاخ و برگ درختی تناور جیرجیر میکرد و روباهی پایین درخت برای خوردن او نقشه میکشید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 124
خرگوشی از دست عقابی میگریخت و به جستجوی کمک به هر سو نگاه میکرد. بااینهمه، تنها موجودی که دید، سوسکی بیابانی بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 124
مدتها بود که نبردی سخت بین نهنگها و دلفینها درگرفته بود. یک روز ماهیِ ریزی خود را به سطح آب رساند و سعی کرد آنها را باهم آشتی بدهد؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 80
خرچنگی به پسرش میگفت که کج راه نرود و خود را به سنگهای خیس نمالد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 96
آسیابانی با پسر کوچک خود، الاغشان را به بازار مال فروشان میبردند تا آن را بفروشند. آن دو در میان راه به دخترانی که باهم میگفتند و میخندیدند، برخوردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 88
خوانندهای که تهصدایی بیشتر نداشت، تمام روز در خانهای چنگ مینواخت و آواز میخواند. درودیوار گچاندود خانه صدای او را چنان تقویت میکرد که مرد، خود را خوانندهای تمام و کمال میپنداشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 93
خرگوشی از میان بوتهها بیرون پرید. سگی سر در پی او گذاشت؛ اما ازآنجاکه سگی تندرو نبود، از خرگوش جا ماند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 98
دزدی شبرو، تکه نانی برای سگ خانه انداخت تا ببیند میتواند با آن او را خاموش کند یا نه.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 117
رقص میمون در جمع جانوران، تأثیر بسیاری بر آنان گذاشت و ازاینرو او را به پادشاهی خود برگزیدند. با انتخاب میمون، حسادت روباه به جوش آمد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 82
چوپانی عادت کرده بود برههای تازهزا و گوسفندهای مرده را به سگ تنومندش بدهد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر