الاغی و سگی که باهم همسفر شده بودند، کاغذی مهرومومشده یافتند. الاغ کاغذ را برداشت و پس از شکستن مهر و گشودن آن، درحالیکه سگ گوش میداد، شروع به خواندن کرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 79
الاغی و سگی که باهم همسفر شده بودند، کاغذی مهرومومشده یافتند. الاغ کاغذ را برداشت و پس از شکستن مهر و گشودن آن، درحالیکه سگ گوش میداد، شروع به خواندن کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 103
سگی شکاری تصادفاً شیری را دید و او را تعقیب کرد؛ اما همینکه شیر بهسوی او برگشت و شروع به غریدن کرد، ترسید و پا به فرار گذاشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 91
سگی، غافلگیر مردم را گاز میگرفت. صاحب سگ برای خبر کردن مردم، زنگولهای به گردن او آویخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 317
سگی با تکه گوشتی در دهان، از رودخانهای میگذشت. او با دیدن عکس خودش در آب تصور کرد سگ دیگری را با تکه گوشت بزرگتری میبیند؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 96
سگی در جلو خانهای روستایی خوابیده بود که گرگی او را غافلگیر کرد. چیزی نمانده بود گرگ یکلقمۀ چپش کند که سگ از او خواهش کرد لحظهای صبر کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 391
مردی قصد داشت یکی از دوستانش را به شام دعوت کند و از او حسابی پذیرایی کند. سگِ مرد نیز از سگ دیگری که میشناخت دعوت کرده بود تا باهم شام بخورند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 83
مردی یکی از دو سگش را برای شکار تربیت کرده بود؛ اما سگ دیگرش را در خانه نگه میداشت. روزی سگ شکاری همچنان که از سگ دیگر گله میکرد، به او گفت: «این عادلانه نیست
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 84
آهنگری سگی داشت که هنگام کارِ او میخوابید و هنگام خوردنِ او بیدار میشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 99
کشاورزی به دلیل هوای بد ناگزیر به ماندن در خانه شد. او که نمیتوانست برای یافتن غذا از خانه خارج شود، شروع به خوردن گوسفندانش کرد؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 273
پیرمردی ترسو الاغش را در مرغزاری میچراند که ناگهان صدای فریادهای دشمن را شنید. پیرمرد به الاغش گفت: «فرار کن تا ما را نگیرند.»
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر