زئوس تمام خوبیهای زندگی را درون سبویی ریخت، درِ سبو را بست و آن را به مردی مطمئن سپرد. مرد که کنجکاوی امانش را بریده بود، برای اطلاع ازآنچه درون سبو بود، درِ سبو را گشود.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 106
زئوس تمام خوبیهای زندگی را درون سبویی ریخت، درِ سبو را بست و آن را به مردی مطمئن سپرد. مرد که کنجکاوی امانش را بریده بود، برای اطلاع ازآنچه درون سبو بود، درِ سبو را گشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 116
مردی، کشتیِ شکستهای دید، دستهایش را به آسمان بلند کرد و به بیدادگری خدایان اعتراض کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 89
روزگاری مردی مجسمهای چوبی از هِرمِس ساخت و آن را برای فروش به بازار برد. ازآنجاکه پس از مدتی، خریداری به سراغ او نیامد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 88
شکم و پاها باهم بگومگو میکردند که کدامیک قویترند. پاها اصرار داشتند که آنها قویترند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 107
به هنگام ازدواج زئوس، هر جانوری هدیهای درخور توان خود برای او برد. مار نیز گلی به دهان گرفت و با آن به آسمان خزید؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 1,983
هرکول از کورهراهی میگذشت که چشمش به چیزی شبیه سیب افتاد. او پایش را روی آنچه دیده بود گذاشت تا آن را له کند؛ اما آنچه زیر پایش بود، دو برابر قبل بزرگ شد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 3,645
آقا کوچولوی شجاع بهاندازۀ آقا کوچولوی پرزور، قوی نیست. او به بلندی آقا کوچولوی قدبلند هم نیست؛ اما هیچیک از اینها مانع از شجاع بودن او نمیشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا آموزش تولید محتوا 0 276
من از فتوشاپ قدیمی نسخه Adobe Photoshop CS4 ME معروف به فتوشاپ 11 خاورمیانه که حدود 100 مگابایت حجم دارد برای ویرایش تصاویر داستان های ساسیت استفاده می کنم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,827
داستان آموزنده: یکی بود، یکی نبود، یک تمساح خیلی مهربان بود که دوست داشت با مردم رفتوآمد داشته باشد، با آنها حرف بزند و به مهمانی برود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 95
زمستان، بهار را سرزنش میکرد و به او میگفت: «وقتی تو از راه میرسی هیچکس لحظهای آرام ندارد. برخی به چمنزارها یا به جنگلها میروند و مشغول چیدن گلها و گیاهان میشوند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر