مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
1,769
سالها پیش از این توی یک ده، پیرمردی زندگی میکرد که یه بز داشت. یه بز خیلی بزرگ، دندون طلای سم طلا ، قدش بلند، پشمش مثل نخ طلا، ریشش سفید، چشمهاش سیاه، شاخش بلند و پیچیده، رنگ حنا. پیرمرد این بز وُ خیلی دوست داشت و به هیچکس هم نشونش نمیداد...
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
4,052
بچه های عزیز! می خوام حالا یه داستان خیلی قشنگ براتون تعریف کنم. این داستان درباره یه پسر کوچولو به اسم پیتر و یه گرگه. البته من به تنهایی اونو براتون تعریف نمی کنم. بلکه یک ارکستر بزرگ، منو در گفتن این داستان همراهی میکنه...
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
6,358
صحرایی بود بزرگ بزرگ، پر از پرنده و چرنده. در وسط این صحرا یك آبگیر بزرگ بود که تمام پرنده ها و چرنده ها دور آن جمع شده بودند. در این صحرا جز پرنده و چرنده، جانوری نبود. خوشحالی پرنده ها و چرنده ها و زندگی آنها، بسته به این آبگیر بود.
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
2,122
در زمانی دور، خیلی دور، جنگلها جایگاه شیاطین و اجنه بود که شبها در جامهی مهتاب، زیر درختها پرسه میزدند. پریها روی زمین قدرت زیادی داشتند. اما جادوگرها که موجودات بیرحمی بودند، اندام مقتدرترین امیران و حاکمان را از وحشت به لرزه در میآورند.
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
1,243
آن سال زمستان، زمستان سختی بود:
درختها را سرما زده بود، سبزیشان رفته بود، مثل شاخ بز، خشك و قهوه یی رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ريحان، نه پونه، نه مَرزه.
آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
2,000
اسم گوزن قصهی ما«شاخ بلند» است. شاخ بلند هیچ دوستی نداشت و با هیچ حیوانی هم دوست نبود.
یک روز آب دریاچه یخ زده بود و حیوانات جنگل نمیتوانستند آب بخورند.
اما شاید گوزن بتواند با شاخهایش کاری بکند ...
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
2,465
گلبهار خواب دید پروانه شده.
وقتی گلبهار از خواب بیدار شد دید کسی او را صدا میکند: گلبهار! گلبهار!
_ کی داره منو صدا میکنه؟
_ منم. منم. پروانه ...
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه صوتی کودکان
2,581
مینا کوچولو یک ساعت هدیه گرفته بود.
مینا خیلی خوشحال بود.
همیشه با ساعت حرف میزد و آن را کوک میکرد.
یک روز مینا میخواست با مادرش به مهمانی برود. او ساعتش را هم با خودش برد ...
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه های کودکانه
1,638
یکی بود یکی نبود. خانهای بود کوچک، درست وسط روستایی قشنگ و خوش آبوهوا. پشت در این خانه کفشهایی بود -که صاحبانشان- در آن خانه زندگی میکردند.
یک روز قشنگ بهاری که هوا ابری بود و باران میبارید، کفشهای پشت در، سردشان شد.
بخوانید
مدیر ایپابفا
قصه های کودکانه
3,906
در یک روز قشنگ و آفتابی بهار، شاپرک کوچولویی، وقتی پروازکنان از روی باغی میگذشت، به زیر پایش نگاه کرد و از دیدن درختان سرسبز و پرشکوفه ی باغ و جویبار زیبایی که از میان آن میگذشت آنقدر خوشحال شد که پایین آمد، پایین و پایینتر، و روی شاخهی درختی نشست.
بخوانید