خرگوش کوچولو در تمام مدت شب خواب دریا رو میدید. قرار بود فردا با پدرش به کنار دریا بره. اونها در جنگل کوچیکی که نزدیک دریا بود زندگی میکردند. ولی خرگوش کوچولو تا اون موقع هنوز دریا رو ندیده بود...
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 888
خرگوش کوچولو در تمام مدت شب خواب دریا رو میدید. قرار بود فردا با پدرش به کنار دریا بره. اونها در جنگل کوچیکی که نزدیک دریا بود زندگی میکردند. ولی خرگوش کوچولو تا اون موقع هنوز دریا رو ندیده بود...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 28,543
حیوانات صبح زود بیدار میشدند تا هر روز با هم صبحانه بخورند. آنها هر روز با هم صبحانه میخوردند. ولی یک روز آقا کلاغه کنار صبحانه آمد و منتظر دوستانش شد؛ ولی خبری از آنها نشد که نشد ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 3,248
مهرداد یک بادبادک صورتی را دید که داشت توی آسمان بالا میرفت. او رفت تا برای خودش یک بادبادک آبی درست کند. مهرداد برای بادبادکش چشم و ابرو هم کشید. بادبادک بالا و بالاتر رفت. درست کنار بادبادک صورتی ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 830
روزی بود، روزگاری بود. تو بیابون خدا، نخودی از نخودها، خونه داشت و زندگی؛ همه چی، هرچی بگی. همه چی از همه جور، روی رَف تنگ بلور، اینور رَف، گلاب پاش، اونور رَف، گلاب پاش، ترمه و سوزنی داشت، پارچهی پیرهنی داشت. نخودی نگو، بلا بود. خوشگل خوشگلا بود...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,894
یکی بود، یکی نبود. یه دهی بود، بزرگ و آباد. خرمنهای سبز، جنگلهای سبز، نهرهای پرآب، آسمون آبی. توی این دهکده هیشکی با هیشکی دشمنی نداشت. نه سگ به گربه میپرید، نه گربه، موشوُ میدرید، نه شغال پیر، خروسوُ میبرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 988
واریوشا دختربچهی کوچولو و زبروزرنگی بود که با پدربزرگش توی کلبهای تو جنگل زندگی میکردند. چلهی زمستون بود که پدربزرگ هوس توتون کشیدن کرد. بدجوری سرفه میکرد و از ضعف تنش مینالید و مرتب میگفت...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 2 6,789
لیلی لیلی حوضک! جوجه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک! مرغه نگاه کرد، خروسه هم دوید، لب حوض رسید، جوجهشو ندید - جوجه ی من کو؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,785
اون دوردورها، وسط اقیانوس، آب، عین گلبرگهای گل دکمهای آبیه و مثل شفافترین شیشهها، صاف. اما عمق اون زیاده. اونقدر زیاد که هیچ لنگری به قعر اون نمیرسه و باید هزارتا منار روی هم گذاشت تا از ته اقیانوس به سطح آب رسید...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,132
یکی بود، یکی نبود. مرغکی بود خیلی قشنگ، زبروزرنگ، بال و پرش رنگبهرنگ. پر که میزد تو آسمون، درست میشد رنگین کمون، سبز میشد، زرد میشد، آبی میشد، قرمز عنابی میشد. جیک و جیک و جیک آواز میخوند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 7,226
در بلندترین نقطهی شهر، روی پایهی بزرگی، مجسمهی شاهزادهی شاد برپا بود. تنش سراپا پوششی از طلای ناب داشت و دو یاقوت کبود درخشنده به جای چشمهاش بود و دستهی شمشیرش از یاقوت درشت سرخ بود. همه از شاهزادهی شاد تعریف می کردند و اونو دوست داشتند و در حرفهاشون، از اون مثال میآوردند…
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر