قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه کلاه قرمزی و سه دخترکوچولو، ماجراهای شنل قرمزی

قصه کودکانه کلاه قرمزی و سه دخترکوچولو، ماجراهای شنل قرمزی

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (1).jpg

کلاه قرمزی و سه دخترکوچولو

داستان مصوّر شنل قرمزی و گرگ بدجنس

نوشته : ایستر آلباردا

نقاشی: ج. گاتی

ترجمه: شجاع

تهیه، تایپ ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

داستان های مشابه:

(دو داستان دیگر شبیه این داستان با عنوان «لچک قرمزی » و «شنل قرمزی » را نیز بخوانید.)

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

سه دختر کوچولو به نام های لیز ، لورا و سارا در یک تئاتر برای بچه ها نمایش می دادند. آنها خیلی با استعداد بودند . مادران آنها برایشان لباسهای بسیار قشنگی درست کرده بودند و بچه ها با این لباس ها سرگذشت سه پری زیبای جنگل را نمایش می دادند.

پریان کوچولو در میان درختان کهنسال زندگی می کردند. آنها همه را دوست داشتند؛ بچه ها را، حیوانات را، گلها را .

یک روز لورا و سارا در جنگل آواز می خواندند که لیز دوان دوان از راه رسید. او لباس آبی آسمانی به تن داشت و بسیار خسته بود و وحشت زده به نظر می رسید.

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (3).jpg

-« خواهران عزیز ، باید همه دوستان راخبر کنیم، نباید وقت را تلف کرد! »

لورا در حالی که دستهایش را از هم باز کرده بود، پرسید:

-برای چی ؟

سارا نشست روی زمین و پرسید:

-مگر چه اتفاقی افتاده ؟

کلاه قرمزی برای رفتن به خانه مادر بزرگش می خواهد از جنگل عبور کند، اما در جنگل گرگ منتظر اوست و می خواهد او رابخورد.»

سارا گفت :

-حالا چه کار می توانیم بکنیم ؟

-« همه راخبر می کنیم . باید به کلاه قرمزی کمک کرد . اول برویم سراغ ژان!»

لورا فریاد زد:

-بله فکر خوبی است پس زود راه بیافتیم…

پری های کوچولو باعجله راه افتادند تا ژان را که در حاشیه جنگل زندگی می کرد خبر کنند . از آنجا، آنها به سراغ دوستان دیگر رفتند تا موضوع را به آنها نیز اطلاع دهند .

ژان در جنگل به چپ و راست می رفت و با تمام قوا فریاد می زد:

-کلاه قرمزی، کجا هستی ، چه کار می کنی؟

هیچ کس جواب نمی داد و هر چه او این طرف و آن طرف می رفت نتیجه ای نمی گرفت .

ژان با خودش فکر کرد:

– « چه می توانم بکنم ، باید کاری بکنم اما چه کار ؟»

درست در همین هنگام یک موش درختی از روی شاخه های یک درخت فندق پائین آمد. حیوانات جنگل همه با موش درختی دوست بودند.

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (4).jpg

موش درختی پرسید:

-ژان عزیز تو خیلی ناراحت به نظر می رسی! بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟

و ژان گفت:

-« من در فکر کلاه قرمزی هستم . او می خواهد نزد مادر بزرگش برود. گرگ سر راه او کمین کرده و اکنون کلاه قرمزی در خطر است . من گرگ را می شناسم. او جرأت نمی کند به من نزدیک شود اما کلاه قرمزی را خواهد خورد. ما باید او را پیدا کنیم .»

موش درختی فکری کرد و گفت:

-برویم آلکس راپیدا کنیم. او تفنگ بزرگی دارد؛ با آن گرگ راخواهد کشت .

ژان گفت:

-« دوست عزیز، پس زود راه بیافتیم!»

و سپس آنها دوان دوان به سوی خانه آلکس رفتند. خانه آلکس در طرف دیگر جنگل بود.

موش درختی گفت:

-ژان عزیز! آیا بهتر نیست که حاکم موش خرماها راخبر کنیم ؟

ژان لحظه ای فکر کرد و سپس تصمیم گرفت که نزد حاکم موش خرماها بروند.

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (5).jpg

حاکم موش خرماها بسیار تنبل بود اما همیشه طوری رفتار می کرد که همه او را دوست داشتند. حاکم موش خرماها می توانست از گرگ بخواهد تا از خوردن کلاه قرمزی صرف نظر کند.

ژان و موش درختی به سوی سرزمین موش خرماها حرکت کردند .

-« آهای حاکم موش خرماها، آیا خبرداری چه اتفاقی افتاده؟ آیا می دانی چه خطری کلاه قرمزی را تهدید می کند؟»

-بله میدانم! سه پری کوچولو از اینجا گذشتند و موضوع را برایم تعریف کردند. من هم دو نفر از سربازانم را فرستادم تا کلاه قرمزی را پیدا کنند. امیدوارم آنها راه را اشتباهی نروند و بتوانند کلاه قرمزی را پیدا کنند .

کلاه قرمزی بسیار شاد و خندان بود و در راه هرجا گل زیبائی می دید آن را می چید.

هیچکس گرگ را ندیده بود، اما مسلماً او در همان نزدیکی ها بود . گرگ پیش از کلاه قرمزی به خانه مادر بزرگ رفت.

کلاه قرمزی نمی دانست که موش درختی و ژان دنبال او می گردند. پری های کوچولو همه را از وضع او باخبر کرده اند و سربازان حاکم موش خرماها به امید پیدا کردن او همه جا را گشته اند. کلاه قرمزی چیزی از موضوع نمی دانست و مشغول بازی کردن با کوتوله ای بود که در قارچ زندگی می کرد.

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (6).jpg

کلاه قرمزی به کوتوله گفت :

-خانه تو خیلی قشنگ است! دلم می خواست من هم اندازه تو بودم و می توانستم از روی بالکن کوچک این خانه خم شوم و بیرون را تماشا کنم.

کوتوله که از حرف های کلاه قرمزی خیلی خوشش آمده بود یک گل به او هدید کرد.

– « نمی دانی چقدر خوشحال می شدم اگر تو می توانستی همین جا پیش من بمانی. اما حیف که خانه من خیلی کوچک است. »

– کوتوله عزیز، می دانی چه کار می خواهم بکنم؟ می خواهم فردا صبح عروسکم را برای تو بیاورم. حتماً از آن خوشت خواهد آمد . عروسک من درست اندازه توست .

کوتوله بسیار خوشحال بود. بیچاره نمی دانست که گرگ بدجنس در همان نزدیکی هاست. زیرا او در قارچ خودش خوابیده بود و از هیچ کجا خبر نداشت .

گرگ با صدای بلند زد زیر خنده :

-صبر و حوصله من زیاد است . این کلاه قرمزی لقمه چرب و نرمی است. شکم من خالی است و وقتی فکر این خوراک خوب را می کنم دهنم آب می افتد.

در این هنگام دو پروانه از آنجا گذشتند . پروانه بزرگتر گفت :

-نگاه کن، نگاه کن! گر گ حیله گر اینجاست! آنقدر خوب خودش را پنهان کرده که هیچ کس نمی تواند او را ببیند!

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (7).jpg

پروانه دیگر گفت:

-بله، خیلی خوب خودش را پنهان کرده، در حالی که همه بیهوده به دنبال او می گردند . زود باش برویم پری های کوچولو را خبر کنیم .

-گوش کن خواهر جان! بهتر است از هم جدا شویم وهریک به راهی بریم و موضوع را به هر کس که دیدیم اطلاع دهیم!

– بسیار خوب، من امیدوارم ژان، موش درختی، موش خرماها و آلکس را ببینم . آلکس تفنگ بزرگی دارد و با آن گرگ راخواهد کشت .

-من هم به سرعت نزد پری ها خواهم رفت.

موش درختی و ژان از یک طرف و پری ها و پروانه ها و سربازان حاکم موش خرماها از سوی دیگر، همه به خانه آلکس آمدند.

آلکس چکمه های بزرگش را پوشید، تفنکش را بردانست و فوراً به راه افتاد .

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (8).jpg

آنها به او گفتند بودند که گرگ در کجا پنهان شده است . اما از کلاه قرمزی خبری نبود.

آلکس مدتی بیهوده دنبال او گشت . او بسیار غمگین بود و از خود می پرسید:

-پس این دختر کوچولو کجاست ؟ حتما او اکنون در حال عبور از جنگل است و گرگ او را تعقیب می کند . باید خیلی آهسته راه بروم تا گرگ غافلگیرم نکند .

آلکس، اندوهناک به راه خود ادامه داد.

در این هنگام دارکو بی سر رسید و گفت:

– آیا می دانی که گرگ، مادربزرگ کلاه قرمزی را خورده است؟ حالا او روی تخت مادر بزرگ خوابیده و کلاهش را تا روی گوشهایش پائین کشیده و منتظر کلاه قرمزی است. می ترسم او را هم بخورد.

آلکس دوید و دوید تا به خانه مادربزرگ کلاه قرمزی رسید. در آنجا آلکس گرگ بدجنس را که مادر بزرگ و کلاه قرمزی را خورده بود کشت و با یک چاقوی بزرگ شکم او را پاره کرد و مادر بزرگ و کلاه قرمزی را نجات داد. آنها در حالی که از خوشحالی گریه می کردند آلکس را در آغوش کشیدند.

این خبر مهم در تمام جنگل پخش شد و همه از آن با خبر شدند. پری ها و همه حیوانات جنگل، پرندگان و پروانه ها و موش خرماها داستان را برای حیوانات دیگر تعریف کردند. موش درختی و ژان نیز ماجرا را برای دیگران گفتند و کوتوله که در قارچ زندگی می کرد، هنگام گردش در جنگل از آن باخبر شد .

کوتوله که از این خبر بسیار خوشحال شده بود پیش یکی از براداران کوچکش رفت و از او پرسید:

-آیا خبرداری که چه اتفاقی افتاده؟

-آلکس گرگ را کشته! من هم می خواهم کلاه قرمزی و دیگران را ببینم! آنها کجاهستند ؟

کوتوله دیگر گفت:

-همه آنها خوابیده اند، مگر نمی بینی که شب شده ؟

-آیا پری ها هم خوابیده اند ؟

-برادر عزیز فکر می کنم که آنها هم خوابیده باشند .

داستان مصور کودکانه شنل قرمزی یا کلاه قرمزی و سه دختر کوچولو در سایت ایپابفا (9).jpg

آن شب نیز مثل شب های دیگر، کوتوله ها در زیر نور ماه به رقص و پایکوبی پرداختند.

«پایان»



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *