قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / رمان / کره بخش 8
یوزبیت

کره بخش 8

مذاکرات با بیگانه

بارنز گفت: «نورمن، اون طور که یادم میاد این موضوع رو در گزارشت نوشته بودی مگه نه؟ احتمال اینکه موجودی بیگانه بتونه ذهن ما رو بخونه.»

نورمن گفت: «بله، نوشته بودم.»

– چه توصیه هایی کرده بودی؟

– توصیه ای نکرده بودم. وزارت دفاع ازم خواست این موضوع رو به صورت احتمال در گزارشم بنویسم. همین.

– یعنی توی گزارشت هیچ توصیه ای نکردی؟

نورمن گفت: «نه. راستش اون زمان این موضوع رو فقط یک جور شوخی میدونستم.»

بارنز گفت: «ولی شوخی نیست.» سپس خود را بر روی صندلی انداخت و به صفحه نمایشگر خیره شد. «الآن می خوایم چه غلطی بکنیم؟»

نترسید.

بارنز گفت: «می بینی، هر چی میگیم گوش میده.» و با نگاه به صفحه گفت: «جری، الآن داری به حرفهای ما گوش میدی؟»

بله هل

بارنز گفت: «چه افتضاحی.»

تد گفت: «به نظرم این پیشرفتی هیجان انگیزه.»

نورمن پرسید: «جری، میتونی ذهن ما رو بخونی؟»

بله نورمن

بارنز گفت: «آه، خدای من. اون می تونه ذهن مارو بخونه.»

نورمن اندیشید شاید این گونه نباشد. چهره درهم کشید و، پس از تمرکز حواسش، فکر کرد، جری، میتونی صدامو بشنوی؟

صفحه نمایشگر تاریک باقی ماند.

جری، اسمتو به من بگو.

صفحه تغییری نکرد.

نورمن به یاد تصویر دیداری افتاد. اندیشید شاید جری قادر به درک تصویر دیداری است. کوشیدی در ذهنش تصویری را بازسازی کند. ساحلی شنی از منطقه استوایی و یک نخل را تجسم کرد. تصویر نخل در ذهنش واضح بود، اما نورمن پیش خود گفت جری چیزی از درخت نخل نمیفهمد. درخت نخل برایش نامفهوم است. نورمن به این نتیجه رسید که بایستی چیزی را انتخاب کند که احتمالا در محدوده تجربیات جری بگنجد. تصمیم گرفت سیاره ای را با حلقه هایش مجسم کند، مثل کیوان. چهره در هم کشید: جری، دارم برات تصویر می فرستم، بگو چی می بینی.

بر تصویر کیوان تمرکز کرد؛ کره ای به رنگ زرد روشن با مجموعه ای کج از حلقه ها که در تاریکی فضا آویزان بود. تصویر را در حدود ده ثانیه در ذهن نگه داشت و سپس به صفحه نمایشگر خیره شد.

صفحه نمایشگر تغییری نکرد.

جری، تو اونجایی؟

صفحه هنوز تغییری را نشان نمیداد.

نورمن گفت: «جری، تو اونجایی؟»

بله نورمن. من اینجا هستم.

بارنز گفت: «به نظرم خوب نیست توی این اتاق حرف بزنیم. بهتره بریم به استوانه ای دیگه و شیر آب رو باز کنیم و…»

– مثل فیلمهای جاسوسی؟

– ارزش امتحان کردنشو داره.

تد گفت: «به نظرم این کار با جری دور از انصافه. اگه احساس می کنیم که اون مزاحم آسایش ماست چرا به خودش نگیم؟ ازش بخوایم مزاحم ما نباشه؟»

من دوست ندارم مزاحم باشم.

بارنز گفت: «باید اعتراف کنیم که اطلاعات اون درباره ما، بیشتر از اطلاعات ما درباره اونه.»

بله من درباره موجودات مثل شما خیلی چیزها می دانم.

تد گفت: «جری.»

بله تد. من اینجا هستم

– لطفا ما رو تنها بذاره

من نمی خواهم این کار را بکنم. دوست دارم با شما حرف بزنم. از حرف زدن با شما لذت می برم. حالا بیایید حرف بزنیم. این کار را دوست دارم.

بارنز گفت: «معلومه حرف حساب حالیش نیست.»

تد گفت: «جری، تو باید برای مدتی ما رو تنها بذاری.»

نه. امکان نداره. موافق نیستم. نه!

بارنز گفت: «حالا اون حرومزاده داره چهره واقعیش رو نشون میده.»

نورمن با خود گفت قهرمان بی تجربه. «بذارین من امتحان کنم.»

-خواهش می کنم.

نورمن گفت: «جری.»

بله نورمن، من أينجا هستم

– جری، برای ما خیلی هیجان انگیزه که با تو حرف بزنیم.

متشکرم. من هم هیجانزده هستم.

– جری، به نظر ما تو موجود عالی و جالب توجهی هستی.

بارنز چشمانش را در کاسه می چرخاند و سرش را تکان می داد.

متشکرم. نورمن.

-و دلمون میخواد ساعتهای خیلی خیلی زیادی با تو حرف بزنیم.

خوبه.

– ما هوش و استعداد تو رو تحسین می کنیم.

متشکرم.

– و اینم میدونیم که تو قدرت زیاد و توانایی درک خیلی از مسائل رو داری.

همین طور است، نورمن، بله.

– جری، با توجه به فهم بالایی که داری، حتما میدونی ما موجوداتی هستیم که باید با همدیگه حرف بزنیم، بدون اینکه تو به اونا گوش بدی. این تماس با تو برای ما خیلی هیجان انگیزه و ما باید درباره این موضوع با همدیگه حرف بزنیم.

بارنز سرش را تکان میداد.

من هم حرف برای گفتن دارم. من از حرف زدن با موجودات شما خیلی لذت می برم نورمن.

– بله، می دونم جری. اما حتما میدونی که ما باید تنهایی حرف بزنیم.

نترسيد.

– ما نمیترسیم، جری. فقط احساس ناراحتی می کنیم.

أحساس ناراحتی نکنید

– دست خودمون نیست، جری… ما این جوری هستیم.

من از حرف زدن با موجودات شما خیلی لذت می برم نورمن.من خوشحالم. شما هم خوشحالید؟

– بله، خیلی خوشحالم، جری. اما میدونی، ما باید….

خوبه. من شاد هستم.

– … ما باید تنهایی حرف بزنیم. لطفا مدتی به حرفهای ما گوش نده.

شما را رنجاندم؟

– نه، تو خیلی مهربان و دوست داشتنی هستی. ولی ما باید کمی حرف بزنیم و تو گوش ندی.

من متوجهم که باید حرف بزنید. از شما می خواهم که با من راحت باشید، نورمن. من هر چه بخواهید در اختیارتان قرار می دهم.

– متشکرم، جری.

بارنز گفت: «البته. به نظرت واقعا این کار رو میکنه؟»

ما پس از وقفه ای کوتاه برمی گردیم زیرا این پیامها از حامی ما.[1]

و صفحه نمایشگر تاریک شد. نورمن بی اختیار خنده اش گرفت.

تد گفت: «جالبه. ظاهرا امواج تلویزیونی رو میگیره.»

– این کار ممکنه؟

– ما نمیتونیم، اما انگار اون میتونه امواج رو بگیره.

بارنز گفت: «میدونم هنوز داره گوش میده. من مطمئنم. جری، اونجایی؟»

صفحه تاریک باقی ماند.

– جری؟ صفحه تغییری نکرد و تیره باقی ماند. اون رفته.

نورمن گفت: «خب، دیدین که روان شناسی چه قدرتی داره.» او نتوانست جلو زبانش را بگیرد. نورمن هنوز از دست تد عصبانی بود.

تد گفت: «متأسفم.»

– مسئله ای نیست.

– اما گمان نمیکنم برای متفکری عالی احساسات چندان مهم باشه.

بت گفت: «دوباره شروع نکنین.»

نورمن گفت: «موضوع اینه که احساسات و عقل هیچ ارتباطی به هم ندارن. اونا، مثل قسمتهای مجزای مغز یا حتی دو تا مغز جدا از هم، با همدیگه ارتباطی ندارن. به همین دلیله که درک روشنفکرانه این قدر بی فایده س.»

تد گفت: «درک روشنفکرانه بی فایده س؟» او وحشتزده به نظر می رسید.

نورمن گفت: «در خیلی از موارد، بله. اگه کتابی درباره چگونگی دوچرخه سواری بخونی، آیا دوچرخه سواری یاد می گیری؟ نه، یاد نمیگیری. میتونی هر چی دلت میخواد بخونی؛ اما باز مجبوری بری سراغ دوچرخه و در عمل یاد بگیری. اون قسمت از مغز که دوچرخه سواری یاد می گیره با قسمتی که درباره ش میخونه فرق داره.»

بارنز گفت: «این قضیه چه ارتباطی به جری داره؟»

نورمن گفت: «میدونیم که آدمی باهوش، مثل هر کس دیگه ای، ممکنه از نظر عاطفی دسته گل به آب بده. اگه جری واقعا موجودی عاطفی باشه -نه اینکه فقط تظاهر کنه- اون وقت باید احساساتش رو هم مثل افکارش درنظر بگیریم.»

تد گفت: «برای تو خیلی راحته.»

نورمن گفت: «نه، این طور نیست. راستش، خوشحال میشم اگه جری موجود متفکر سرد و بی احساسی باشه.»

– چرا؟

نورمن گفت: «چون اگه جری قدرتمند و با احساس باشه، پرسشی مطرح میشه. اگه اون عصبانی بشه چه اتفاقی می افته؟»

لِوی

افراد متفرق شدند. هری، خسته از کار مداوم رمز گشایی، بی درنگ، به خواب رفت. تد به استوانه «ج» رفت تا مشاهدات شخصی خود را درباره جری برای نگارش کتابی که قصد نوشتنش را داشت بر روی نوار ضبط کند. بارنز و فلچر به استوانه «ه» رفتند تا نقشه جنگ را برای وقتی که بیگانه تصمیم به حمله می گرفت، طراحی کنند.

تینا کمی ماند و با همان حالت دقیق و منظمش به تنظیم کردن نمایشگرها پرداخت. نورمن و بت به او نگاه می کردند. او مدتی مدید را صرف وارسی میزهای فرمانی کرد که نورمن پیشتر توجهی به آنها نکرده بود. چند صفحه نمایشگر با گاز پلاسما بود که به رنگ سرخ می درخشید.

بت پرسید: «اینا چیه؟»

اپسا[2]. شبکه ردیاب محیطی بیرونی. ما برای همه ادراکات، ردیاب فعال و نافعال داریم-حرارتی، شنیداری، فشار، موج-و این ردیابها در حلقه های هم مرکز در اطراف زیستگاه تعبیه شدن. فرمانده بارنز می خواد همه اونا دوباره نصب و فعال بشن.

نورمن پرسید: «چرا؟»

– نمیدونم، قربان. دستور فرمانده س.

میکروفن صدا کرد. بارنز گفت: «ملوان چان، فورا به استوانه «ه». خط مخابراتی رو قطع کن. نمی خوام جری متوجه طرحهامون بشه.»

– بله، قربان.

بت گفت: «بدگمان کودن.»

تینا ورقه هایش را جمع کرد و با عجله رفت.

نورمن و بت چند لحظه ای را به سکوت گذراندند. از جایی در داخل زیستگاه صدای موزون تاپ تاپ میشنیدند. دوباره سکوت حکمفرما شد؛ سپس بار دیگر صدای تاپ تاپ شنیدند.

بت گفت: «صدای چیه؟ انگار از داخل زیستگاه میآد.» کنار دریچه رفت، به بیرون نگاهی انداخت و نورافکنهای بیرون را روشن کرد. او گفت: «آه، نگاه کن.»

نورمن هم به بیرون نگاه کرد.

در کف اقیانوس سایه ای در از دیده می شد که همراه با صدای تاپ تاپ عقب و جلو می رفت. سایه چنان کج و کوله بود که لحظه ای طول کشید تا نورمن توانست آن را تشخیص دهد. آن سایه، سایه بازو و دست انسان بود.

– فرمانده بارنز شما اونجایین؟

پاسخی شنیده نشد. نورمن بار دیگر کلید میکروفن را فشار داد.

– فرمانده بارنز، صدامو میشنوی؟ پاسخی به گوش نرسید.

بت گفت: «خط مخابراتی رو قطع کرده. صدای تو رو نمیشنوه.»

نورمن گفت: «به نظرت اون آدم هنوز زنده س؟»

– نمیدونم. شاید زنده باشه.

نورمن گفت: «بهتره بریم بیرون.»

نورمن هوای خشک و فشرده و فلزی داخل کلاهک را فرو داد و وقتی از دریچه کف به درون تاریکی پرید و روی کف گل آلود اقیانوس ایستاد، سرمای بی حس کننده آب را احساس کرد. پس از چند لحظه بت هم در کنارش فرود آمد.

بت گفت: «چطوره؟»

– خوبه.

بت گفت: «عروس دریایی نمی بینم.»

– نه. منم نمی بینم.

از زیر زیستگاه عبور کردند، چرخیدند و به عقب نگاهی انداختند. نور چراغهای زیستگاه به صورتشان می تابید و نمی گذاشت استوانه های مقابلشان را درست ببینند. صدای موزون تاپ تاپ را می شنیدند، اما هنوز نمی توانستند منبع صدا را تشخیص دهند. در حالی که چپ چپ به چراغها نگاه می کردند از زیر تیرهای مهار انتهای زیستگاه گذشتند. .

بت: «اوناهاش.»

سه متر بالاتر از آنان هیکل آدمی با لباس آبیرنگ در وسط پایه چراغ گیر کرده بود. بدن همراه با جریان آب تکان می خورد و کلاه زردرنگ به تناوب به بدنه زیستگاه کوبیده می شد.

بت گفت: «میتونی ببینی اون کیه؟»

نورمن گفت: «نه.» نور چراغها درست به صورتش می تابید.

نورمن از یکی از تیرهای مهار سنگین که زیستگاه را روی کف اقیانوس محکم نگه می داشت، بالا رفت. سطح فلزی از جلبکهای لغزنده و قهوه ای رنگ پوشیده شده بود. پوتینهایش روی لوله ها سر می خورد، تا اینکه چشمش به جا پاهای ساخته شده و فاصله دار افتاد. سپس راحت تر بالا رفت.

اکنون پاهای جسد درست بالای سرش تکان می خورد. نورمن یک پله بالاتر رفت و یکی از پوتینهای جسد لای شلنگ هوا که از مخزن به کلاهش می آمد، گیر کرد. به پشت کلاهش دست برد و کوشید پوتین جسد را از خود دور کند. جسد تکان خورد و نورمن، برای لحظه ای، احساس کرد او هنوز زنده است. سپس پوتین از پای جسد در آمد و پای برهنه آن-گوشت خاکستری، ناخنهای ارغوانی- به شیشه کلاهش خورد. خیلی زود بر احساس چندش آوری که به او دست داد غلبه کرد: نورمن، پس از دیدن آن همه صحنه های دلخراش سقوط هواپیما، کسی نبود که با دیدن چنین صحنه ای خود را ببازد. پوتین را رها ساخت و با نگاهش افتادن آن را بر روی سر بت تماشا کرد. پای جسد را کشید. پا بسیار نرم بود و جسد از لای میله های پایه نورافکن رها شد و به آرامی پایین رفت. نورمن شانه جسد را گرفت و متوجه شد که شانه هم نرم است. جسد را چرخاند تا صورتش را ببیند.

– جسد لویه.

کلاهک لوی پر از آب شده بود؛ نورمن در پشت شیشه کلاه چشمانی خیره و دهانی باز و حالتی وحشتزده دید.

بت، در حالی که جسد را پایین می کشید، گفت: «گرفتمش.» سپس گفت: «یا عیسی مسیح»

نورمن از تیر مهار پایین آمد. بت جسد را از زیستگاه دور می کرد و به محوطه روشن آن سو می برد.

– همه بدنش نرمه. انگار تمام استخوانهاش شکسته.

نورمن کنار بت آمد و گفت: «میدونم.» او، به گونه ای عجیب، احساس بی اعتنایی و سردی و انزوا می کرد. او این زن را می شناخت؛ زن همین چند ساعت پیش زنده بود؛ اما اکنون مرده بود. نورمن احساس می کرد این صحنه ها را از فاصله ای بسیار دور تماشا می کند.

جسد لوی را برگرداند. در طرف چپ جسد پارگی بلندی در پارچه لباس دیده می شد. چشم نورمن، برای لحظه ای، به گوشت از هم دریده جستد افتاد. خم شد و زخم را به دقت نگاه کرد. «حادثه بوده؟».

بت گفت: «گمان نمیکنم.»

نورمن گفت: «اینجا. نگهش دار.» و سپس گوشه های لباس را بالا آورد. چندین پارگی جداگانه که در نقطه ای مرکزی به هم می رسیدند.

نورمن گفت: «پارگیها به شکل ستاره س. میبینی؟»

بت عقب رفت و گفت: «بله، می بینم.»

– چی باعث این شده، بت؟

– نمیدو… مطمئن نیستم.

بت عقب تر رفت. نورمن به پارگی لباس و بدن زیر آن نگاه می کرد. «بدن لت و پار شده.»

– لت و پار شده؟

– منظورم اینه که جویده شده.

– يا عیسی مسیح

نورمن در حال بررسی پارگی لباس اندیشید، بله کاملا جویده شده است. زخم غیرعادی بود: در بدن دندانه های کاملا مشخص دیده می شد. تکه های کوچک دلمه بسته خون با رنگ سرخ رنگ پریده از مقابل شیشه کلاهک نورمن بالا می رفت.

بت گفت: «بیا برگردیم.»

نورمن گفت: «کمی صبر کن.» سپس پاها، كفلها و شانه های جسد را فشار داد. همه اندامها مانند اسفنج نرم بود. جسد، تقریبا به طور کامل، له شده بود. نورمن تشخیص داد استخوانهای پا در چند نقطه شکسته شده است. چه چیزی عامل این شکستگیها بود؟ نورمن باردیگر مشغول بررسی زخم شد.

بت با نگرانی گفت: «دوست ندارم اینجا بمونم.»

– فقط یک ثانیه.

نورمن، در نخستین نگاه، نتیجه گرفته بود که زخم بدن لوی ناشی از نوعی جویدن است، اما اکنون مطمئنن نبود. او گفت: «پوستش. انگار سوهان زبری روی بدنش کشید شده…»

وحشتزده سرش را عقب کشید، زیرا چیزی سفید و کوچک از مقابل شیشه کلاهکش گذشت. از فکر اینکه آن شیء عروس دریایی باشد قلبش به تپش افتاد اما دید که آن چیز کاملا گرد و تا اندازه ای کدر بود. تقریبا به اندازه توپ گلف بود. شیء از او دور شد.

نورمن به اطراف نگاهی انداخت. در آب رشته های باریکی از ماده لزج دیده میشد. و تعداد فراوانی گوی سفید

– بت، اینا دیگه چیه؟

بت گفت: «تخم.» صدای نفس نفس او از میکروفن شنیده می شد. «نورمن، بیا بریم. خواهش می کنم.»

– فقط یک کمی دیگه.

– نه، نورمن. همین حالا.

از گوشی صدای زنگ خطر شنیدند. صدا ضعیف بود و گویی از داخل زیستگاه پخش می شد. سر و صدا شنیدند و کمی بعد صدای بارنز به گوش رسید: «شما اون بیرون چه غلطی میکنین؟»

نورمن گفت: «هل، ما لوی رو پیدا کردیم .»

بارنز گفت: «فورا برگردین. ردیابها فعال شدن. شما اونجا تنها نیستین و هر چی که هست خیلی خیلی بزرگه.»

نورمن احساس کرد سست و خنگ شده است. «جسد لوی رو چه کار کنیم؟ »

– جسد رو ول کنین. زود برگردین؟

نورمن با بیحالی پیش خود گفت، جسد را چه کار کنیم. نمی توانست آن را به حال خود رها کند.

بارنز گفت: «چی شده نورمن؟»

نورمن زیر لب چیزی گفت و احساس کرد بت محکم دستش را گرفت و او را به سوی زیستگاه کشاند. اکنون آب پر از تخمهای سفید رنگ بود. صدای زنگهای خطر در گوش نورمن طنین می انداخت. صدا خیلی بلند بود. سپس متوجه چیزی شد: زنگ خطری جدید. این زنگ خطر از داخل لباسش صدا میکرد.

بدنش به لرزه افتاد. دندانهایش بی اختیار به هم می خورد. کوشید چیزی بگوید، اما زبانش را گاز گرفت و طعم خون را چشید. احساس کرخی و منگی می کرد. همه چیز مانند تصاویر دور کند اتفاق می افتاد.

وقتی به زیستگاه رسیدند، نورمن متوجه شد که تخمها به صورت متراکم به استوانه ها چسبیده و سطحی سفید و برآمده را تشکیل داده اند.

بارنز فریاد زد: «عجله کنین! عجله کنین! داره میاد این طرف!»

آن دو زیر اتاق رابط بودند و نورمن اکنون می توانست جریانهای مواج آب را احساس کند. آنجا چیز بسیار بزرگی بود. بت او را به سوی بالا هل داد و کمی بعد کلاه ایمنی او از آب در آمد و فلچر با دستهایی نیرومند وی را گرفت. لحظه ای بعد بت هم به بالا کشیده و دریچه محکم بسته شد. کسی کلاه ایمنی نورمن را در آورد و او صدای گوشخراش زنگ خطر را شنید. تمام بدنش دچار گرفتگی عضله شده بود و خود را به اطراف می کوبید. لباسش را در آوردند و پتویی نقره ای به دورش پیچیدند و او را نگه داشتند تا اینکه لرزش بدنش کم و سرانجام آرام شد. و ناگهان، با وجود صدای بلند زنگ خطر، خوابش برد.

ملاحظات نظامی

بارنز گفت: «این کار شما نبود. برای همین هم اجازه نداشتین چنین کاری بکنین. به هیچ وجه.»

بت، با خونسردی، به چهره برافروخته بارنز نگریست و گفت: «امکان داشت لوی هنوز زنده باشد.»

– ولی اون زنده نبود و شما با رفتنتون به بیرون بی جهت جون دو عضو غیرنظامی رو به خطر انداختین.

نورمن گفت: «نظر من بود، هل.» او هنوز در میان پتوها پیچیده بود، اما به او نوشیدنی گرم داده بودند و با استراحت کردن اکنون احساس میکرد حالش بهتر است.

بارنز گفت: «و تو. خیلی خوش اقبالی که زنده موندی.»

نورمن گفت: «به نظرم همین طوره. اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد.»

بارنز هواکش کوچکی را تکان داد و گفت: «ایناها. هواکشت اتصالی کرد و دچار سرمای سریع و مرکزی ناشی از هلیوم شدی. اگه چند دقیقه بیشتر بیرون می موندی کارت تموم بود.»

نورمن گفت: «خیلی سریع بود. متوجه نشدم که…»

بارنز گفت: «امان از دست شماها. بذارین یک چیز رو روشن کنم. اینجا همایش علمی نیست. مهمونسرای زیر آب هم نیست که هر چی دلتون بخواد بکنین. این عملیاتی نظامیه و شما باید تابع دستورهای نظامی باشین. متوجه شدین؟»

تد گفت: «این عملیات نظامیه؟»

بارنز گفت: «الآن عملیات نظاميه.»

-صبر کن ببینم، یعنی از اولش نبود؟

– الآن عملیات نظاميه.

تد گفت: «به پرسشم جواب ندادی. چون این عملیات نظامیه، به نظرم ما باید از اون اطلاع داشته باشیم. من شخصا دوست ندارم در ارتباط با چنین عملیاتی…»

بت گفت: «پس اینجا رو ترک کن:»

-… عملیات نظامی یعنی….

بارنز گفت: «… ببین تد، میدونی این طرح برای نیروی دریایی چقدر خرج برداشته؟»

– نه؛ اما نمی فهمم….

– بهت میگم. یک زیستگاه با هوای متراکم نصب شده در اعماق آب، با تمام امکانات پشتیبانی، هر ساعت صدهزار دلار خرج داره. وقتی از اینجا بریم بالا، هزینه کل طرح به رقمی در حدود هشتاد تا صد میلیون دلار می رسه. سازمانی نظامی بدون انتظار جدی از کسب منافع نظامی چنین بودجه ای رو به طرحی اختصاص نمیده. به همین سادگی. بدون انتظار منافع نظامی، پولی هم در کار نیست. متوجه منظورم میشی؟

بت گفت: «منظورتون چیزی مثل سلاحه؟»

بارنز گفت: «ممکنه سلاح هم باشه.»

تد گفت: «خب، من شخصا دوست نداشتم در چنین عملیاتی…»

– جدی میگی؟ تو این همه راه تا تونگا می اومدی و من می گفتم تد، اون پایین سفینه ای هست که ممکنه موجود زنده ای از کهکشان دیگه توش باشه، ولی این عملیات نظامیه، بعد تو می گفتی: متأسفم، حیف شد، اسم منو خط بزنین. واقعا اینو میگفتی تد؟

تد گفت: «خب…»

بارنز گفت: «پس بهتره خفه بشی. به اندازه کافی ژست و قیافه گرفتی.»

بت گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»

تد گفت: «من شخصا احساس می کنم تو عصبی هستی.»

بارنز گفت: «من شخصا احساس می کنم تو کثافت کله شقی هستی.»

هری گفت: «گوش کنین. اصلا کسی میدونه چرا لوی رفت بیرون؟ »

تینا گفت: «برای زدن ضامن ساعت رفته بود.»

– برای چی؟

بارنز گفت: «جدول زمانی وظایف. لوی جانشین ادموندز بود. پس از مرگ ادموندز وظيفه لوی بود که هر دوازده ساعت به زیردریایی بره.»

هری گفت: «به زیردریایی بره؟ برای چی؟»

بارنز با اشاره به دریچه گفت: «دی اچ-۷ رو اونجا می بینین؟ خب کنارش یک آشیانه گنبدی شکل وارونه هست که زیرش یک زیردریایی کوچکه که غواصها جا گذاشتن. در چنین موقعیتی، طبق مقررات نیروی دریایی، هر دوازده ساعت باید همه نوارها و فیلمها به زیردریایی منتقل بشه. زیردریایی در حالت تعادل زمانبندی پرتاب و رهایی قرار داره و برای هر دوازده ساعت یک بار تنظیم شده. اگه کسی در مدت دوازده ساعت اون جا نره و آخرین نوارها رو به اون منتقل نکنه و دکمه زرد رنگ تاخير رو فشارنده، زیردریایی خود به خود پرتاب میشه و بدون هیچ محموله ای به سطح آب میره.»

– این برای چیه؟

– اگه پایین اتفاقی بیفته- مثلأ بلایی به سر همه ما بیاد اون وقت زیردریایی، پس از دوازده ساعت، خود به خود بالا میره و نوارهایی رو که تا اون لحظه جمع شده با خودش میبره. نیروی دریایی زیردریایی رو پیدا می کنه و، دست کم، مدارک ناقصی درباره بلایی که به سرمون اومده به دست می آره.

– فهمیدم. پس زیردریایی جعبه سیاه[3] ماست.

– میشه گفت بله. اما در عین حال، تنها راه خروجی اضطراری ما هم هست.

– پس لری داشت به زیردریایی می رفت؟

– بله. و انگار موفق به این کار هم ش ده، چون زیردریایی هنوز اینجاست.

– لوی نوارها رو برده، دكمه تأخير رو فشار داده و بعد، در برگشت، کشته شده.

– بله. هری کنجکاوانه به بارنز نگاه کرد و پرسید: «چطور کشته شده؟»

بارنز گفت: «مطمئن نیستیم.»

نورمن گفت: «تمام بدنش له شده بود. مثل اسفنج.»

هری به بارنز گفت: «یک ساعت پیش دستور دادین که حسگرهای اپسا دوباره نصب و تنظیم بشن. چرا؟»

– ساعتی پیش متوجه چیز عجیبی شدیم.

– چه جور چیز عجیبی؟

– اون بیرون چیز خیلی بزرگی بود.

هری گفت: «ولی زنگهای خطر به صدا در نیومد.»

– نه. این چیز فراتر از حدود تشخیص دستگاه اعلام خطر بود.

– منظورت اینه که برای به صدا در آوردن زنگهای خطر بیش از اندازه بزرگ بود؟

– بله. پس از اولین زنگ خطر اشتباهی، جای همه ردیابها تغییر کرد. زنگ خطرها طوری تنظیم شده که هر چیز به اون بزرگی رو نادیده بگیره و ..اعلام خطر نکنه. برای همین تینا مجبور شد جای ردیابها رو تنظیم کنه.

هری گفت: «الآن زنگ خطرها برای چی به صدا در اومدن؟ وقتی بت و نورمن بیرون بودن؟»

بارنز گفت: «تينا؟»

– نمیدونم. به نظرم یک جور جانور بود. ساکت و خیلی بزرگ.

– به چه بزرگی؟

تینا سرش را جنباند و گفت: «دکتر آدامز، از روی نشانه های دستگاههای الکترونیکی می تونم بگم تقریبا به بزرگی این زیستگاه بود.»

وضعیت جنگی

بت یک تخم سفید و گرد را زیر شیشه میکروسکوپ گذاشت و، در حالی که از عدسی چشمی نگاه می کرد، گفت: «خب، مشخصه که این نوع آبزی بی مهره س.» با انبرک به آن فشار داد و افزود: «ویژگی جالبش همین لايه الزجه.»

نورمن پرسید: «این چیه؟»

– نوعی ماده پروتئینی. چسبناکه.

– نه. منظورم اینه که تخم چیه؟

بت گفت: «هنوز نمی دونم.» و به آزمایشش ادامه داد. ناگهان زنگ خطر به صدا در آمد و بار دیگر چراغهای قرمز روشن و خاموش شد. وحشت تمام وجود نورمن را فرا گرفت.

بت گفت: «شاید باز اشتباه شده.»

صدای بارنز از بلندگو شنیده شد: «همه افراد توجه کنن. تمام افراد، وضعیت جنگی»

بت گفت: «آه، لعنتی.»

بت به قدری محتاطانه از نردبان پایین می رفت که گویی از میله ای آتشین پایین می رود. نورمن با زحمت پشت سر او پایین آمد. در بخش مخابرات استوانه «د» با صحنه ای آشنا رو در رو شد: همه دور رایانه گرد آمده بودند و باز صفحات پشتی برداشته شده بود. چراغها هنوز روشن و خاموش می شد و صدای زنگ خطر همچنان به گوش می رسید.

نورمن داد زد: «چی شده؟»

– دستگاه خراب شده!

– کدوم دستگاه خراب شد؟

بارنز فریاد زد: «نمی تونیم زنگ خطر لعنتی رو خاموش کنیم! روشن شد، ولی نمیتونیم خاموشش کنیم! تینی،…»

– دارم سعی می کنم، قربان!

مهندس درشت اندام پشت رایانه قوز کرده بود؛ نورمن انحنای پشت او را دید.

– اون لعنتی رو خاموشش کن!

– دارم خاموشش می کنم. قربان!

– خاموشش کن. نمی تونم بشنوم

نورمن از خود پرسید چه چیزی را نمی تواند بشنود؟ هری سراسیمه وارد اتاق شد و با نورمن برخورد کرد. «یا عیسی مسیح….»

بارنز فریاد میزد: «این وضعیتی اضطراریه! وضعیت اضطراریه! ملوان چان! ردیاب صوتی!» تینا کنارش بود و، با خونسردی همیشگی خود، عقربه نمایشگرهای جانبی را تنظیم می کرد. او گوشیها را با سرعت روی گوشش گذاشت.

نورمن در نمایشگر ویدیو به کره نگریست. کره بسته بود.

بت به کنار یکی از دریچه ها رفت و با دقت به چیز سفیدی که جلو دیدش را می گرفت خیره شد. بارنز، در زیر روشنایی متناوب چراغهای قرمز، دیوانه وار به این سو و آن سو می رفت و داد می کشید و ناسزا می گفت.

ناگهان صدای زنگ خطر قطع و چراغهای قرمز خاموش شد. همه ساکت شدند. فلچر قد راست کرد و آه کشید.

هری گفت: «خیال می کردم اونو درست کردی…»

– هیس س س

صدای خفیف و تکراری بوم از ردیابهای صوتی شنیده شد. تینا به روی گوشیها دست گذاشت و با چهره ای گرفته حواسش را متمرکز کرد.

کسی حرکتی نمی کرد و چیزی نمی گفت. با نگرانی ایستاده بودند و به پژواک ردیاب صوتی گوش میدادند.

بارنز با صدایی آرام به گروه گفت: «چند دقیقه پیش پیامی رسید. از بیرون. چیز خیلی بزرگی بود.»

سرانجام تینا گفت: «الآن نمی شنوم. قربان.»

– ردیابهای نافعال رو امتحان کن.

– بله، قربان. ردیابهای نافعال.

صدای بوم قطع و به جایش سوتی ضعیف شنیده شد. تینا بلندی صدای بلندگو را تنظیم کرد.

هری آهسته گفت: «صوت سنج های زیردریایی؟»

بارنز سرش را تکان داد و گفت: «انتقال دهنده های شیشه ای قطبی بهترین نوع در دنیا .»

گوششان را تیز کردند؛ اما بجز صدای نامشخص سوت چیز دیگری نشنیدند. در نظر نورمن شبیه صدای نوار ضبط صورت به همراه غل غل متناوب آب بود. اگر نگران نبود، از این صدا سخت ناراحت میشد.

بارنز گفت: «حرومزاده زرنگه. تونسته ما رو کور کنه و اطرافمون رو پر از کثافت کنه.»

بت گفت: «کثافت نه، تخم.»

– اونا دور تا دور زیستگاه رو پوشوندن.

صدای سوت، بی هیچ تغییری، ادامه داشت. تینا عقربه صوت سنجها را چرخاند. صدای خش خش خفیف و مداومی مانند مچاله کردن سلوفون به گوش رسید.

تد گفت: «صدای چیه؟»

بت گفت: «ماهی. در حال خوردنه.» بارنز سرش را تکان داد. تينا عقربه ها را چرخاند. «خاموش کردم.»

بار دیگر صدای سوت نامشخصی را شنیدند. اضطراب افراد کاهش یافت. نورمن، که احساس خستگی می کرد، نشست. هری هم کنارش بر روی صندلی نشست. نورمن متوجه شد که هری بیشتر اندیشناک است تا مضطرب. آن سوی اتاق، تد نزدیک در ایستاده بود و لبش را می جوید. به کودکی وحشتزده می مانست.

صدای بوقی ضعیف شنیده شد. خطوط صفحات گاز پلاسما بالا رفتند.

تینا گفت: «از حرارتی های جانبی تصویری می بینم.»

بارنز سرش را جنباند: «جهتش؟»

– شرق، داره میاد.

صدای جیرینگ فلزی شنیدند! جیرینگ جیرینگ!

– صدای چیه؟

– حفاظ. داره میخوره به حفاظ.

– میخوره به حفاظ؟ ولی انگار داره اونو داغون میکنه.

نورمن حفاظ را به خاطر آورد. حفاظ از لوله هفت و نیم سانتیمتری درست شده بود.

بت گفت: «یک ماهی بزرگ؟ یک کوسه؟»

بارنز سرش را تکان داد و گفت: «حرکتش شبیه کوسه نیست. خیلی بزرگه.»

تینا گفت: «حرارتی های مثبت در ردیابهای محیطی فعال. هنوز داره می آد.»

بارنز گفت: « فعالش کن.»

صدای بوم ردیاب در اتاق طنین انداز شد.

تینا گفت: «هدف مشخص شد. در حدود صد متر فاصله داره.»

– تصویرشو نشون بده.

– روزنه مصنوعی روشنه، قربان.

صدای متوالی ردیاب شنیده شد: بوم! بوم ! بوم! بوم! پس از وقفه ای کوتاه بار دیگر صدا به گوش رسید: بوم! بوم! بوم! بوم!

نورمن حیرتزده نگاه می کرد. فلچر خم شد و زیر لب گفت: «ردیاب روزنه مصنوعی[4] , تصویر دقیقی از فرستنده های علایم بیرونی درست میکنه و به بیننده اجازه میده فرستنده رو خوبه ببینه.»

نورمن متوجه شد دهان فلچر بوی مشروب میدهد. اندیشید: مشروب از کجا گیر آورده؟

بوم! بوم! بوم! بوم!

– تصویر معلوم نیست. نود متر.

بوم! بوم! بوم! بوم!

– تصویر معلومه.

همه به صفحه نمایش ها خیره شوند. نورمن لکه ای لایه لایه و نامشخص را دید. از این تصویر چیزی سر در نمی آورد.

بارنز گفت: «یا عیسی مسیح. اندازه شو نگاه کنین!»

بوم! بوم! بوم! بوم!

– هشتاد متر.

بوم! بوم! بوم! بوم!

تصویر دیگری نمایان شد. اکنون لکه شکلی متفاوت داشت و لایه ها در جهت دیگری قرار گرفته بودند. اطراف تصویر واضح تر بود، اما باز برای نورمن مشخص نبود. لکه ای بزرگ با لایه هایی….

بارنز گفت: «تو دنیا ماهی به این بزرگی وجود نداره.»

– نهنگ؟

– این نهنگ نیست.

نورمن متوجه شد که هری عرق می ریزد. هری عینکش را درآورد و آن را با لباسش پاک کرد. سپس آن را دوباره به صورت زد و روی بینی بالا برد. عینک به پایین سر خورد. او به نور من نگاهی کرد و شانه اش را بالا انداخت.

تینا: «پنجاه متر و داره نزدیک میشه.»

بوم! بوم! بوم! بوم!

-سی متر.

بوم! بوم! بوم! بوم!

-سی متر.

بوم! بوم! بوم! بوم!

– قربان، در فاصله سی متری متوقف شده.

بوم! بوم! بوم! بوم!!

– هنوز وایستاده.

– ردیاب فعال رو خاموش کن.

باردیگر سوت صوت سنج ها را شنیدند. سپس صدای جیرینگ جیرینگ خفیفی به گوش رسید. چشمان نورمن میسوخت. قطره های عرق به چشمانش سرازیر شده بود. با آستین لباس پیشانیش را خشک کرد. بقیه هم عرق کرده بودند. سخت مضطرب به نظر می رسیدند. نورمن بار دیگر به نمایشگر ویدیویی نگاهی انداخت. کره هنوز بسته بود.

نورمن صدای صوت سنج ها را شنید. صدای خراشیدگی ضعیفی که به صدای کشیده شدن کیسه ای سنگین بر روی کف چوبی اتاق شبیه بود. صدا همچنان ادامه داشت.

تینا آرام گفت: «می خواین تصویرشو ببینین؟»

بارنز گفت: «نه».. آنان گوش می دادند. صدای خراشیدگی. لحظه ای سکوت و آن گاه صدای غلغل آب که خیلی بلند و خیلی نزدیک بود.

بارنز به نجوا گفت: «یا عیسی مسیح. همین بیرونه.»

از بدنه زیستگاه صدای تالاپ برخاست.

روی صفحه جمله ای ظاهر شد.

من اینجا هستم.

ناگهان نخستین ضربه وارد شد و آنان را زمین انداخت. همه افتادند و روی کف اتاق غلتیدند. زیستگاه جیرجیر و غژغژ می کرد و صداهای بلند و وحشتناکی به گوش می رسید. نورمن به زحمت ایستاد – فلچر را دید که پیشانیش خون می آمد و سپس ضربه دوم وارد آمد. نورمن به دیوار اتاق کوبیده شد. از برخورد سرش با دیواره فلزی صدای دنگ بلند شد. دردی شدید احساس کرد و در همین لحظه بارنز، فریاد زنان و ناسزاگویان، به روی او افتاد. بارنز، در حالی که برای برخاستن تقلا می کرد، دستش را به صورت نورمن فشار داد؛ نورمن بر روی کف اتاق سرخورد و نمایشگر ویدیو در کنارش به زمین افتاد و شروع به جرقه زدن کرد.

زیستگاه، همچون ساختمانی دستخوش زمینلرزه، می لرزید. افراد دستشان را به میزهای فرمان و صفحات و درگاهها می گرفتند تا تعادلشان را حفظ کنند. اما آنچه بیش از همه در نورمن وحشت می آفرید، صدا بود جیرجیر بسیار بلند فلزی و صدای ترک خوردن ها، در حالی که استوانه ها برتیرهای مهارشان می لرزیدند.

آن موجود کل زیستگاه را تکان میداد.

بارنز در انتهای دیگر اتاق بود و می کوشید به سوی در برود. بازویش زخمی عمیق برداشته بود؛ اما در عین حال فریاد زنان امر و نهی می کرد، ولی نورمن بجز صدای هولناک فلز در حال تکه تکه شدن صدای دیگری نمی شنید. او فلچر و تینا و بارنز را دید که به سختی و پشت سرهم از در گذشتند و رد خونین دستشان بر در فلزی بر جای ماند.

نورمن هری را نمی دید؛ اما بت را دید که تلوتلو خوران دست به سوی او دراز کرد و گفت: «نورمن! نورمن! ما باید…» سپس محکم به او خورد و نورمن واژگون شد و بر روی موکت؛ زیر نیمکت افتاد و تا دیوار بیرونی و سرد استوانه غلتید و در همین هنگام، وحشتزده متوجه شد که موکت مرطوب است.

زیستگاه نشتی داشت.

باید کاری می کرد؛ به زحمت برخاست و در مقابل فوران ریز آبی که فشفش کنان از درزهای دیوار به داخل میپاشید، ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت و دید که آب از سقف و دیوارها فوران می کند.

اینجا خیلی زود متلاشی میشد.

بت دست او را گرفت و سرش را جلو آورد. فریاد کشید: «اینجا نشت کرده! خدای من، اینجا نشت کرده!»

نورمن گفت: «می دونم.» بارنز از بلندگو فریاد زد: «فشار مثبت! فشار مثبت بدین!» نورمن، با دیدن تد در کف اتاق از روی او پرید و محکم به میزهای فرمان رایانه خورد. سرش نزدیک صفحه نمایشگر بود که حروف درخشان و بزرگ آن را دید:

نترسيد.

تد فریاد میزد: «جری! بس کن. جری! جری!»

ناگهان صورت هری، با عینکی کج و کوله، در کنار صورت تد قرار گرفت: «نفستو حبس کن، میخواد همه مونو بکشه!»

تد، در حالی که دستانش را می چرخاند و عقب عقب بر روی نیمکت می افتاد، داد زد: «اون نمی فهمه.»

برخورد شدید فلز با فلز بی وقفه ادامه داشت و نورمن از گوشه ای به گوشه دیگر پرت میشد. سعی می کرد دستش را به جایی بند کند؛ اما دستانش خیس بود و نمی توانست چیزی را بگیرد.

بارنز از بلندگو گفت: «گوش کنین، من و چان داریم میریم بیرون! از فلچر دستور بگیرین!»

هری فریاد کشید: «بیرون نرین! بیرون نرین!»

بارنز سراسيمه گفت: «دریچه رو باز کردم. تینا، پشت سرم بیا .»

هری داد زد: «خودتونو به کشتن میدین !» سپس به سوی بت پرت شد. نورمن بار دیگر روی کف اتاق افتاد؛ سرش به پایه نیمکت خورد.

بارنز گفت: «الآن بیرونیم.»

ناگهان ضربه ها قطع شد. زیستگاه از لرزش باز ایستاد. آنان دیگر تکان نمی خوردند. در حالی که آب فشفش کنان از سوراخهای ریز به اتاق میپاشید، آنان به بلندگو خیره شدند و گوش دادند.

بارنز گفت: «از دریچه دور شدیم. وضعیتمون خوبه. سلاحمون، نیزه های انفجاری جی ۹ مجهز به خرج تاگلین-۵۰. میخوایم حساب این حرومزاده رو برسیم.»

سکوت

– آب… دیدمون خوب نیست. فقط تا یک و نیم متری خودمونو می بینیم. به نظر میرسه… رسوبات کف رو به هم زده… خیلی سیاه و تاریکه. راهمون رو از دست زدن به بدنه زیستگاه پیدا می کنیم.

سکوت.

– سمت شمال. حالا داره به طرف شرق میره. تینا؟

سکوت.

تينا؟

-پشت سرتونم، قربان.

– بسیار خوب. دستتو بذار روی مخزن هوای من تا بتونی۔ خوبه. بسیارخوب.

سکوت.

در داخل استوانه، تد آه کشید و آرام گفت: «به نظرم کشتن اون درست نیست.»

نورمن با خود گفت گمان نمی کنم بتوانند چنین کاری کنند.

کس دیگری چیزی نگفت. به صدای تشدید شده نفسهای بارنز و تینا گوش میدادند.

– سمت شمال شرق… بسیار خوب. جریانهای محکمی احساس می کنیم، آب در حال حرکت و فعال… چیزی نزدیک ماست… نمیتونیم خوب بینیم… دیدمون از یک و نیم متر هم کمتره. تیر مهاری که گرفتمش به سختی دیده میشه. اما میتونم احساسش کنم. بزرگه. نزدیکه. تينا؟

سکوت.

صدای بلند و ناگهانی ترق توروق شنیده شد. سپس سکوت برقرار شد.

– تینا؟ تینا؟

سکوت.

– تینا رو گم کردم.

باز سکوتی طولانی برقرار شد.

– نمیدونم چی شد… تيتا، اگه صدامو میشنوی، همون جا که هستی بمون. من اونو از اینجا دور می کنم… بسیار خوب… اون خیلی نزدیکه… حس می کنم حرکت می کنه … آب زیادی به این طرف میفرسته. هیولایی درست و حسابیه.

باز هم سکوت.

– ای کاش میتونستم بهتر ببینم.

سکوت.

– تینا؟ به نظرم…

و سپس غرشی خفه به گوش رسید که شاید صدای انفجار بود. همه به یکدیگر نگاه کردند و کوشیدند بفهمند این صدا چه مفهومی دارد؛ اما لحظه ای بعد زیستگاه بار دیگر به لرزش در آمد و نورمن، بی هیچ آمادگی، با لبه تیز در برخورد کرد و همه چیز در برابر چشمش خاکستری شد. هری را دید که به دیوار کنار در کوبیده شد و عینکش بر روی سینه نورمن افتاد. نورمن عینک هری را به او داد، زیرا هری به آن نیاز داشت. سپس نورمن از هوش رفت و همه چیز در نظرش تیره و تار شد.

پس از حمله

آب داغ بر رویش پاشیده شد و او بخار را به ریه هایش فرو داد.

نورمن، ایستاده در حمام، نگاهی به بدنش انداخت و پیش خود گفت شبیه بازمانده های سقوط هواپیما شده ام. یکی از همان کسانی که در چنین حوادثی می دیدم و از اینکه هنوز زنده بودند سخت متحیر میشدم.

ورمهای روی سرش زق زق می کرد. خراشیدگی عمیقی از سینه تا شکمش امتداد داشت. ران چپش قرمز شده و دست راستش باد کرده بود و درد می کرد.

همه جای بدنش درد می کرد. ناله کنان صورتش را بالا گرفت.

هری صدا زد: «آهای، آب گرم چطوره؟»

-خوبه.

نورمن بیرون آمد و هری وارد حمام شد. تمام بدن لاغرش پر از بریدگی و زخم بود. نورمن تد را دید که به پشت بر روی یکی از تختها دراز کشیده بود. شانه هایش در رفته بود و بت پس از تزریق مورفین نیم ساعت زحمت کشید تا شانه های او را جا انداخت.

نورمن از تد پرسید: «حالت چطوره؟»

– خوبم.

تد حالتی بهت زده و کرخت داشت. از شور و هیجانش اثری نبود. نورمن پیش خود گفت او آسیبی جدی تر از در رفتن شانه هایش را متحمل شده بود. تد که از خیلی جنبه ها به کودکی ساده لوح می مانست، احتمالا از اینکه این بیگانه هوشمند رفتاری خصومت آمیز داشت، ضربه روحی سختی خورده بود.

نورمن گفت: «دردت شدیده؟»

– چیزی نیست.

نورمن آرام بر روی تختش نشست و درد را در ستون فقراتش احساس کرد. با خود گفت پنجاه و سه سال. در این سن و سال باید گلف بازی می کردم. سپس اندیشید، هر جای دیگری در دنیا می توانستم باشم بجز اینجا. چهره در هم کشید و آهسته کفش را در پای راست زخمیش جای داد. در همین هنگام پنجه های برهنه لوی را به یاد آورد، و پوستش را که رنگ پریده بود و پایش که به شیشه کلاه او می خورد.

تد پرسید: «بارنز رو پیدا کردن؟»

نورمن پاسخ داد: «چیزی نشنیدم. گمان نمی کنم.»

پس از پوشیدن لباس به سوی استوانه «د» رفت و در بین راه از راهرویی که در کف آن آب جمع شده بود گذشت. داخل استوانه «د» اسباب و وسایل کاملا خیس بود. میزهای فرمان رطوبت داشت و دیوارها پوشیده از لکه های نامرتب کف سفید اورتان که فلچر با آن ترکها را درزگیری کرده بود.

فلچر که افشانه كف سفید را به دست داشت، وسط اتاق ایستاده بود. او گفت: «مثل قبل قشنگ نیست.»

– جلو نشتی رو میگیره؟

– البته، اما خیال تو راحت کنم: اگه یک حمله دیگه بشه کارمون تمومه.

– دستگاه های الکترونیکی چطور؟ کار میکنن؟

– امتحان نکردم، اما باید سالم باشن. همه شون ضد آبن.

نورمن پرسید: «از فرمانده بارنز خبری نیست؟» سپس به رد خونین دست بر دیوار نگریست.

فلچر هم به دیوار نگاه کرد و پاسخ داد: «خیر، قربان. هیچ خبری از فرمانده نیست. تا یک دقیقه دیگه اینجا رو تمیز می کنم، قربان.»

نورمن پرسید: «تینا کجاست؟»

– استراحت می کنه. در استوانه «ه».

نورمن سرش را جنباند و گفت: «استوانه «ه» خشک تر از اینجاست؟»

فلچر گفت: «بله. خیلی جالبه. موقع حمله کسی توی استوانه «ه» نبود و کاملا خشک مونده.»

– از جری چه خبر؟

– تماسی نداشتیم، قربان.

نورمن یکی از میزهای فرمان رایانه را روشن کرد.

– جری، اونجایی؟

صفحه تیره ماند.

– جری؟

نورمن لحظه ای منتظر ماند و سپس میز فرمان را خاموش کرد.

تینا گفت: «اینجا رو نگاه کن.» بر روی تخت نشست و با کنار زدن پتو ران پای چپش معلوم شد.

جراحتش از لحظه ای که آنان او را جیغ کشان و در حال ورود به زیستگاه از راه دریچه استوانه «الف» دیده بودند، بدتر شده بود. اکنون زخمهایش به شکل نعلبکی به صورت مورب در پایش امتداد یافته و وسط هر زخم متورم و به رنگ ارغوانی بود. تینا گفت: «در این یک ساعت گذشته خیلی باد کرده.»

نورمن به بررسی زخمها پرداخت. در اطراف نقاط متورم جای دندان به وضوح دیده می شد. او پرسید: «یادت هست چه احساسی بهت دست داد؟»

تینا گفت: «وحشتناک بود. حالت چسبناک داشت، می دونی، مثل چسب یا چیزی عین اون بود. بعد هر کدوم از این نقاط گرد شروع کرد به سوختن. خیلی قوی بود.

– چی تونستی ببینی؟ از خود اون موجود.

– فقط، یک چیز کاردک شکل دراز و پهن. شبیه برگی خیلی بزرگ بود؛ بیرون اومد و دور من پیچید.

– چه رنگی بود؟

– به نظرم قهوه ای بود. نمی تونستم خوب ببینم.

نورمن پس از لحظه ای مکث پرسید: «و فرمانده بارنز؟»

تینا گفت: «در اون وضعیت من از فرمانده بارنز جدا شده بودم، قربان. نمیدونم به سر فرمانده بارنز چی اومد، قربان.» وی با لحنی رسمی سخن می گفت و چهره ای سرد و بی حالت داشت. نورمن پیش خود گفت اکنون وقت این کار نیست. اگر پا به فرار می گذاشتی، هیچ غمی نداشتم.

– تینا، بت زخمهای پات رو دیده؟

– بله قربان، چند دقیقه پیش اینجا بود.

– بسیار خوب: حالا استراحت کن.

– قربان؟

– بله، تینا؟

– حالا کی گزارش مینویسه، قربان؟

– نمیدونم. فعلا نگران گزارش نباش. باید از این مخمصه نجات پیدا کنیم

– بله قربان.

نورمن، در حالی که به آزمایشگاه بت نزدیک میشد، صدای ضبط شده تینا را شنید: «به نظرت اونا اصلا میتونن کره رو باز کنن؟»

بت گفت: «شاید. نمیدونم.»

– من می ترسم.

سپس بار دیگر صدای تینا به گوش رسید: «به نظرت اونا اصلا میتونن کره رو باز کنن؟»

– شاید. نمیدونم.

– من میترسم.

در آزمایشگاه بت روی میز فرمان خم شده بود و به تصویر نگاه می کرد.

نورمن گفت: «هنوز اینو نگاه می کنی، هه؟»

– آره.

در تصویر، بت کیکش را تمام می کرد که گفت: «گمان نمیکنم. دلیلی برای ترس وجود داشته باشه.»

تینا گفت: «این کره ناشناخته س.»

بت در تصویر گفت: «البته، اما هر چیز ناشناخته ای الزاما خطرناک یا وحشتناک نیست. فقط احتمال داره نشه اونو توضیح داد.»

بت با نگاه به تصویر خود در صفحه گفت: «کلمات مشهور پایانی.»

نورمن گفت: « تو اون موقعیت حرف بجایی بود. برای اینکه اونو آروم کنه.»

در تصویر، بت به تینا گفت: «تو از مار میترسی؟»

تینا گفت: «من از مار نمیترسم.»

بت گفت: «اما من نمیتونم مارهارو تحمل کنم.»

بت نوار را خاموش کرد و با نگاه به نورمن گفت: «به نظر میرسه از اون موقع خیلی وقته که می گذره، مگه نه؟»

نورمن گفت: «داشتم فکر می کردم…»

– یعنی مفهومش اینه که داریم از زندگی بهره کامل رو میبریم؟

نورمن گفت: «به گمانم مفهومش اینه که ما در معرض خطر مرگ قرار داریم. چرا به این فیلم این قدر علاقه داری؟»

– چون کار دیگه ای ندارم و اگه خودمو سرگرم نکنم، کارم می کشه به جیغ کشیدن و ادا و اطوارهای زنانه در آوردن. یادت نیست همین تازگی چه جوری زدم زیر گریه؟

– من یادمه؟ من که چیزی یادم نیست.

بت گفت: «متشکرم.»

چشم نورمن به پتویی افتاد که روی کاناپه گوشه آزمایشگاه انداخته شده بود. بت یکی از چراغهای میز کار را باز کرده و به دیوار بالای پتوها نصب کرده بود. «الآن اینجا می خوابی؟»

– آره، اینجا رو دوست دارم.

بت گفت: «وقتی توی طبقه بالای استوانه هستم، احساس می کنم ملکه أعماق آبم.» و لبخندزنان ادامه داد: «مثل درخت خونه زمان بچگی. وقتی بچه بودی تو حیاط خونتون درخت داشتین؟»

نورمن گفت: «نه، نداشتیم.»

بت گفت: «ما هم نداشتیم. ولی اگه داشتیم چنین تصوری ازش داشتم.»

– خیلی راحت و دنج به نظر می رسه، بت.

– به نظرت من دارم روحیه ام رو از دست میدم؟

– نه، فقط گفتم جای دنج و راحتيه.

– اگه احساس می کنی از نظر روحی نامتعادلم میتونی بهم بگی.

– به نظر من تو حالت خوبه، بت. تینا چطوره؟ زخمهاشو دیدی؟

بت با چهره ای عبوس گفت: «بله.» با اشاره به چند تخم سفید در ظرف شیشه ای روی میز آزمایشگاه افزود: «اینارم دیدم.»

– باز هم تخم؟

– وقتی به زیستگاه برگشت، اینا به لباسش چسبیده بود. زخمهاش با این تخمها ارتباط داره. همین طور بود: یادته وقتی اونو از دریچه بالا کشیدیم چه بویی میداد؟

نورمن خوب به خاطر می آورد. تینا بوی تند آمونیاک می داد. تقریبا گویی نمکهای بودار به او پاشیده بودند.

۳۱۴

بت گفت: «تا جایی که میدونم فقط یک حیوون این طوری بوی آمونیاک میده. آرکیتیوتیس سنکتیپولی.

– این دیگه چه جور حیوونیه؟

– نوعی ماهی مرکب غول پیکر.

– یعنی همین جونور به ما حمله کرده؟

– به نظرم همین طوره.

بت توضیح داد که درباره ماهی مرکب غول پیکر اطلاعات چندانی در دسترس نیست، چون نمونه های بررسی شده صرف اجسادی بود که آب به ساحل آورده و در مجموع کاملا فاسد شده بودند و بوی تند آمونیاک میدادند. انسان همواره ماهی مرکب غول پیکر را هیولایی دریایی و افسانه ای همچون کراکن[5] می انگاشت. اما در سال ۱۸۶۱، پس از اینکه یک ناو جنگی فرانسوی بقایای جانوری مرده را یافت، نخستین گزارشهای علمی و معتبر در این زمینه نوشته شد. اجساد شمار فراوانی از والها پیدا شد که بر بدنشان زخم مکندهای غول پیکر دیده می شد و همین امر از نبردهای عمق آب خیر میداد. والها تنها شکارچیان ماهی مرکب غول پیکر به شمار می آمدند تنها جانورانی که جثه شان برای شکار ماهی مرکب غول پیکر به اندازه کافی بزرگ بود.

بت گفت: «تا حالا ماهی مرکب غول پیکر در تمام اقیانوسهای عمده جهان مشاهده شده. اونا دست کم سه گونه متفاوت هستن. خیلی رشد می کنن و وزنشون به پونصد کیلو یا بیشتر می رسه. طول سرشون شش متره و تاج سرشون هشت تا بازو داره. هر بازو تقریبا سه متره، به همراه ردیفهای درازی از مکنده ها. وسط تاج یک دهان و منقار تیز دارن، مثل منقار طوطی، با این فرق که آرواره شون پونزده سانتیمتر طول داره.»

– یعنی پارگی لباس لوی؟

بت سرش را جنباند و گفت: «بله. منقار روی حلقه ای از ماهیچه قرار داره و به همین دلیل میتونه موقع گاز گرفتن بچرخه. و شاخکهای زبان ماهی مرکب سطحی سوهان مانند داره.»

– تینا از چیزی شبیه برگی قهوه ای رنگ حرف میزد.

– ماهی مرکب دو تا شاخک داره که دوازده متر، یعنی بیشتر از بازوهاش امتداد پیدا میکنه. انتهای هر شاخک یک پنجه یا کف دست پهنه که خیلی شبیه برگی بزرگه. پنجه در واقع چیزیه که ماهی مرکب برای گرفتن طعمه ازش استفاده میکنه. مکنده های روی پنجه با حلقه کوچک و سختی از جنس شاخ احاطه شدن و، برای همینم، دور زخم جای دندون به صورت حلقوی دیده میشه.

نورمن گفت: «چطور میشه اونارو از پا در آورد؟»

بت گفت: «خب، از لحاظ نظری، با اینکه اونا خیلی بزرگن، چندان قوی نیستن.»

نورمن گفت: «لازم نیست چیز دیگه ای درباره نظریه بگی.»

بت سرش را تکان داد. «البته کسی از قدرت اونا خبری نداره، چون تا به حال هیچ کس با ماهی مرکب زنده روبه رو نشده. ظاهرا ما اولین کسانی هستیم که این افتخار رو پیدا می کنیم.»

– ولی میشه اونو کشت؟

– به نظرم کار راحتی باشه، مغز ماهی مرکب پشت چشمش قرار گرفته و در حدود سی سانتیمتر عرض داره، یعنی به اندازه یک بشقاب بزرگ غذا. اگه بشه ماده ای منفجره وارد اون قسمت سر جونور کرد میشه مطمئن شد که دستگاه عصبی جونور مختل میشه و می میره.

– به نظرت بارنز ماهی مرکب رو از بین برد؟

بت شانه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم.»

– تو یک ناحیه بیشتر از یک ماهی مرکب هم وجود داره؟

– نمی دونم.

– یعنی باز با ماهی مرکب رو به رو میشیم؟

– نمیدونم.

میهمان

نورمن از پله ها پایین آمد و به مرکز مخابرات رفت تا با جری ارتباط برقرار کند؛ اما جری پاسخ نداد. گویا نورمن مدتی پشت میز فرمان خوابش برد، زیرا وقتی ناگهان به بالا نگاه کرد سخت دچار تعجب شد. ملوانی سیاهپوست و آراسته با لباس نظامی درست پشت سرش ایستاده بود و از روی شانه های او به صفحات نمایشگر نگاه می کرد.

ملوان پرسید: «اوضاع چطوره، قربان؟» او بسیار خونسرد بود. لباس کاملا اتو خورده به تن داشت.

نورمن حسابی ذوق زده شد. ورود این مرد به زیستگاه فقط از یک چیز خبر میداد این موضوع که کشتیهای سطح آب برگشته اند! کشتیها برگشته بودند و زیردریایی ها را برای بازگشت افراد به زیستگاه فرستاده بودند؛ همه شان نجات پیدا می کردند!

نورمن دست مرد را محکم تکان داد و گفت: «ملوان، از دیدنت خیلی خیلی خوشحالم.»

– متشکرم، قربان.

نورمن پرسید: «کی به اینجا رسیدین؟»

– همین الآن، قربان.

– بقیه هم خبر دارن؟

– بقیه، قربان؟

– بله. ما اینجا شش نفریم. اونا هم میدون شما اینجا بین؟

– راستش نمیدونم، قربان….

لحن رک و صریح این مرد برای نورمن عجیب می نمود. او به گوشه و کنار زیستگاه نگاه می کرد و برای لحظه ای نورمن محيط اطراف را از چشم او دید – وسایل مرطوب، میزهای فرمان داغان شده و دیوارهای پوشیده از کف؛ گویی آنجا جنگی در گرفته بود.

نورمن گفت: «خیلی سختی کشیدیم.»

– معلومه، قربان.

– سه نفر از ما کشته شدن.

– از شنیدن این خبر متأسفم، قربان.

باز همان صراحت لحن. بی طرفی. آیا وی راست میگفت؟ آیا او از دادگاه نظامی در آینده نزدیک احساس نگرانی می کرد؟ یا شاید موضوع اصلا چیز دیگری بود؟

نورمن پرسید: «شما از کجا اومدین؟»

– از کجا، قربان؟

– کدوم کشتی.

– آه. کشتی سی هورنت، قربان.

– الآن در سطح آبه؟

– بله قربان، الآن بالاست.

نورمن گفت: «پس معطل چی هستی. به بقیه بگو اینجایی.»

– بله، قربان.

ملوان از اتاق بیرون رفت. نورمن ایستاد و فریاد زد: «آهای ! نجات پیدا کردیم!»

نورمن با نگاه به تصویر گفت: «دست کم اون خطای دید نبود. اوناهاش زنده و سرحال در تصویر دیده میشه.»

بت گفت: «بله. اونجاس. ولی کجا رفت؟» آنان در طول یک ساعت گذشته تمام زیستگاه را جست وجو کرده بودند. هیچ اثری از ملوان سیاهپوست نبود. بیرون آب زیردریایی دیده نمی شد. از کشتیهای سطح آب هم خبری نبود. بالونی که به بالا فرستادند، پیش از قطع شدن سیمش، بادهایی با سرعت هشتاد گره دریایی و امواجی به ارتفاع نه متر را ثبت کرد.

پس او از کجا آمده بود و به کجا رفته؟

فلچر با میزهای فرمان کلنجار می رفت. مجموعه ای از اطلاعات بر تصویر نمایان شد. «نظرتون درباره این چیه؟ در فهرست کشتیهای فعال هیچ اثری از اسم سی هورنت وجود نداره.»

نورمن گفت: «توی این خراب شده چه خبره؟»

تد گفت: «شاید اون خطای دید بود.»

هری گفت: «خطای دید روی نوار ویدیو ثبت نمیشه. تازه، منم اونو دیدم.» .

نورمن گفت: «تو هم اونو دیدی؟»

– آره، تازه از خواب بیدار شده بودم. خواب میدیدم نجات پیدا کردیم. روی تخت دراز کشیده بودم که صدای پا شنیدم و دیدم که اون وارد اتاق شد.

– باهات حرف زد؟

– بله. ولی مضحک بود. خنگ بود. کسل کننده بود.

نورمن سرش را تکان داد و گفت: «میشد حدس زد یک چیزیش هست.»

– بله، میشد حدس زد.

بت گفت: «ولی اون از کجا اومد؟»

تد گفت: «من فقط یک چیز به ذهنم میرسه. اون از کره اومده، یا دست کم به وسیله کره ساخته شده. به وسیله جری.»

– چرا جری باید چنین کاری بکنه؟ در بین ما جاسوسی کنه؟

تد سرش را جنباند و گفت: «در این باره فکر کردم. به نظر من جری قدرت ساختن چیزها رو داره. جونورها. خیال نمی کنم جری ماهی مرکب غول پیکر باشه، ولی ماهی مرکب غول پیکری رو که به ما حمله کرد جری ساخت. گمان نمیکنم جری قصد حمله به ما داشت، ولی براساس حرفهای بت، همین که جری ماهی مرکب رو ساخت، بعد ماهی مرکب به زیستگاه حمله کرد، شاید به این خیال که استوانه ها دشمنان همیشگی اون، یعنی والهاء هستن. پس میشه حمله رو یک جور حادثه در روند آفرینش دونست.»

همه چهره درهم کشیدند. این توضیح برای نورمن بسیار مفید بود. «به نظرم احتمال دیگه ای وجود داره. این احتمال که جری دشمنی داره.»

تد گفت: «من که باور نمی کنم. باور نمی کنم جری دشمن باشه.»

– رفتارش که خصومت آمیزه، تد.

– ولی گمان نمیکنم قصد دشمنی داشته باشه.

فلچر گفت: «قصدش هر چی که باشه، خدا کنه که دیگه حمله نکنه، چون نه سازه زیستگاه تحملشو داره، نه دستگاه های نگهدارنده. بعد از اولین حمله مجبور شدم فشار مثبت رو افزایش بدم تا نشتیها رفع بشه. برای جلوگیری از ورود آب به داخل باید فشار هوای داخل زیستگاه رو از فشار آب بیرون بیشتر می کردم. این کار جلو نشتی رو گرفت، ولی حبابهای هوا از همه درزها و ترکها بیرون می رفت و یک ساعت کار تعمیر تقریبا شانزده ساعت هوای ذخیره ما رو مصرف کرد. نگران تموم شدن هوا بودم.»

وقفه ای در سخنانش پیش آمد. همه به مفهوم حرفهای او اندیشیدند.

فلچر ادامه داد: «برای جبران کاهش، فشار داخلی رو سه درجه کم کردم. الآن فشار تقريبا منفیه و جای نگرانی وجود نداره. دچار کمبود هوا نمی شیم. اما اگه حمله دیگه ای بشه، زیستگاه مثل قوطی آبجو مچاله میشه.»

نورمن از شنیدن این حرفها ناراحت بود؛ اما در عین حال تحت تأثير لياقت و توانایی فلچر قرار گرفت. پیش خود گفت، فلچر شخص قابل اطمینانی است که باید از او استفاده کنند. «تینی، اگه باز حمله بشه، به نظرت چه کار میشه کرد؟»

– خب، توی استوانه «ب» چیزی داریم به اسم اچ وی دی اس[6]

– این دیگه چیه؟

– دستگاه دفاع ولتاژ بالا. تو استوانه «ب» جعبه کوچکی هست که، برای جلوگیری از زنگ زدگی ناشی از الکترولیت، به طور دایم به دیوارهای فلزی استوانه ها برق میده. بار الکتریکی خیلی کمه و انسان اصلا متوجه اون نمیشه. جعبه سبز دیگه ای به اون متصله که همون دستگاه دفاع ولتاژ بالاس. این دستگاه در اصل مولد برق افزاینده با آمپر پایینه که دو میلیون ولت برق به سطح استوانه میفرسته. باید برای هر جونوری ناخوشایند باشه.

بت گفت: «چرا قبلا از اون استفاده نکردیم؟ برای چی بارنز به جای استفاده از اون خودشو به خطر انداخت…»

فلچر گفت: «… چون استفاده از جعبه سبز با مشکلاتی همراهه. اولا فعلأ جنبه نظری داره. تا اونجا که میدونم تا به حال در زیر آب و در شرایط طبیعی مورد استفاده قرار نگرفته.»

– بله، ولی باید آزمایش شده باشه.

– بله. در همه آزمایشها هم داخل زیستگاه رو به آتش کشیده.

همه ساکت شدند و به فکر فرو رفتند. سرانجام نورمن گفت: «آتش سوزی های شدید؟»

– عایقکاری و لایه میانی دیوار رو از بین برد.

– آتش لایه میانی رو از بین برد؟

– در اون صورت، بر اثر کاهش دما، ظرف چند دقیقه از پا در می آییم.

بت گفت: «آتش چقدر ممکنه شدید باشه؟ آتش برای سوختن نیاز به اکسیژن داره، و ما اینجا فقط دو درصد اکسیژن داریم.»

فلچر گفت: «درسته، دکتر هلپرن، ولی درصد واقعی اکسیژن متغیره. زیستگاه طوری ساخته شده که، هر ساعت چهار بار، برای مدت کوتاهی، میزان اکسیژن تا شونزده درصد افزایش پیدا کنه؛ این افزایشها به طور خود به خود انجام می گیره و نمیشه جلوش رو گرفت. وقتی درصد اکسیژن بالا بره، آتش خیلی خوب شعله ور میشه سه برابر سریع تر از سطح زمین. بعد دیگه نمیشه جلو شعله ها رو گرفت.»

نورمن به گوشه و کنار زیستگاه نگاهی انداخت. چشمش به سه کپسول آتش نشانی نصب شده بر دیوار افتاد. اکنون متوجه شد که تمام زیستگاه مجهز به کپسولهای آتش نشانی بود. او تا این لحظه هیچ توجهی به آنها نکرده بود.

فلچر گفت: «حتی اگه بتونیم آتش را مهار کنیم، دستگاه هامون از کار می افتن. هواکشها نمیتونن محصولات فرعی منواکسید و دوده رو جذب کنن .»

– پس چه کار باید کرد؟

فلچر گفت: «پیشنهاد می کنم فقط به عنوان آخرین چاره ازش استفاده کنیم.»

اعضای گروه به یکدیگر نگریستند و سر تکان دادند.

نورمن گفت: «بسیار خوب. به عنوان آخرین چاره.»

– بهتره امیدوار باشیم حمله دیگه ای به ما نشه.

«حمله دیگه…» در سکوت به این جمله اندیشیدند. در همین لحظه صفحات گاز پلاسما در روی میز فرمان تينا و لرزه در آمدند و صدای ضعیف جیرینگ جیرینگ در اتاق پیچید.

تینا با صراحت اعلام کرد: «ردیابهای حرارتی محیطی فعال شدن.» فلچر پرسید: «کجا؟»

– شمال. داره نزدیک تر میشه.

و بر صفحه نمایشگر این کلمات ظاهر شد:

من دارم می آیم

چراغهای داخل و بیرون را خاموش کردند. نورمن از دریچه به بیرون خیره شد و کوشید به تاریکی چشم بدوزد. آنان از مدتها پیش دریافته بودند که تاریکی در این عمق مطلق نیست؛ آبهای اقیانوس آرام چنان شفاف بودند که نور سطح آب حتی به عمق سیصد متری هم می رسید. البته نور خیلی ضعیف بود ادموندز آن را با مهتاب مقایسه می کرد اما نورمن می دانست که در سطح آب فقط با نور ماه هم می توان دید.

اکنون او دستانش را دور صورتش گرفته بود تا نور ضعیف میزهای فرمان تینا مانع دیدنش نشود، و منتظر ماند تا چشمانش به تاریکی عادت کند. پشت سرش، تینا و فلچر با صفحات نمایشگر کلنجار میرفتند. نورمن سوت صوت سنج های زیردریایی را در اتاق می شنید.

همه چیز بار دیگر اتفاق می افتاد.

تد در برابر صفحه نمایشگر ایستاده بود و می گفت: «جری، صدامو میشنوی؟ جری، گوش میدی؟» اما او در ایجاد ارتباط ناموفق بود.

بت کنار نورمن آمد و پرسید: «چیزی می بینی؟»

– هنوز نه.

پشت سرشان، تینا گفت: «هشتاد متر و داره نزدیک میشه… شصت متر. میخواین ردیابها رو فعال کنین؟»

فلچر گفت: «لازم نیست. نباید توجهش رو به خودمون جلب کنیم.»

– یعنی دستگاههای الکترونیکی رو هم خاموش کنیم؟

– همه چیز رو خاموش کنین. تمام چراغهای میزهای فرمان خاموش شد. اکنون تنها روشنایی زیستگاه، نور سرخ دستگاه های حرارتی بالای سرشان بود. در تاریکی نشستند و به بیرون زل زدند. نورمن کوشید به خاطر آورد که چشم در چه مدتی به تاریکی عادت می کند. یادش آمد که انطباق چشم با تاریکی شاید سه دقیقه طول بکشد.

کم کم اشیا را دید. طرح کلی حفاظ در کف، و بال بلند سفینه که به سوی بالا رفته بود.

سپس چیز دیگری دیده شد.

نوری به رنگ سبز در دور دست. در افق.

بت گفت: «مثل طلوع سبز رنگه.»

نور بیشتر شد و سپس چشم آنان به جسمی سبز و نامشخص با خطوط جانبی افتاد. نورمن با خود گفت این درست شبیه تصویری است که پیشتر دیدیم. درست شبیه آن بود. نمی توانست جزئیات را به وضوح تشخیص دهد.

او پرسید: «ماهی مرکبه؟»

بت گفت: «بله.»

– نمیتونم ببینم….

– داری از رو به رو میبینیش. بدنش به طرف ماست و شاخکهاش پشت سرشه و تا اندازهای پشت بدنش قایم مونده. برای همین نمی تونی اونو ببینی.

ماهی مرکب بزرگ تر می شد. درست به سوی آنان می آمد.

تد سراسیمه از جلو دریچه به کنار میزهای فرمان برگشت. «جری، صدامو میشنوی؟ جری؟»

فلچر گفت: «دکتر فیلدینگ، دستگاه ها خاموشن.»

– تورو به خدا بذارین باهاش حرف بزنم.

– به نظرم الآن دیگه وقت حرف زدن نیست، قربان. ماهی مرکب اندکی می درخشید و از بدنش نور سبز می تابید. اکنون نورمن می توانست برآمدگی عمودی و تیزی را در بدنش تشخیص دهد. شاخکها و بازوهای متحرکش کاملا مشخص بود. طرح کلی جانور بزرگتر می شد. ماهی مرکب مسیر حرکتش را عوض کرد.

– میخواد حفاظ رو دور بزنه.

بت گفت: «بله. اونا جونورای باهوشی هستن. میتونن از تجربه هاشون استفاده کنن. احتمالا قبلا از برخورد با حفاظ خوشش نیومده و حالا یادش مونده.»

ماهی مرکب از برابر بال سفینه گذشت و آنان توانستند بزرگی آن را تخمین بزنند. نورمن اندیشید به بزرگی خانه است. جانور به نرمی در آب حرکت می کرد و به آنان نزدیک میشد. نورمن، با وجود تپش سنگین قلبش، احساس شگفتی و حیرت می کرد.

– جری؟ جری؟

– تد، این کار بی فایده س.

تینا گفت: «سی متر. هنوز داره به طرفمون میاد.»

با نزدیک تر شدن ماهی مرکب، نورمن توانست بازوها را بشمارد و دو شاخک بلند را که همچون خطوطی درخشان در پشت بدنش امتداد داشت، تشخیص دهد. به نظر می رسید بازوها و شاخکهایش به راحتی در آب حرکت می کردند، در حالی که بدنش، به صورتی موزون، دچار انقباضهای ماهیچه ای میشد. ماهی مرکب خود را در آب به جلو می راند و برای حرکت از بازوها استفاده نمی کرد.

– بیست متر. هری گفت: «خدایا، چقدر بزرگه.»

بت گفت: «می دونی، در تاریخ بشر، ما اولین کسانی هستیم که ماهی مرکب غول پیکری را در حال شنا می بینیم. این لحظه خیلی بزرگیه.»

با نزدیک تر شدن ماهی مرکب، از صوت سنجها صدای غلغل و فشفش آب بلند شد.

– ده متر.

جانور غول پیکر برای لحظه ای چرخید و آنان توانستند نیمرخش را ببینند جثه عظیم و درخشانش با په متر طول و چشمی بسیار بزرگ که پلک نمیزد؛ حلقه بازوها که همچون مارهای شیطانی پیچ و تاب می خوردند؛ دو شاخک بلند که در انتهای هر یک عضو پهن و برگ مانندی دیده میشد.

ماهی مرکب به چرخش خود ادامه داد تا اینکه بازوها و شاخکهایش به سوی زیستگاه دراز شد و چشم آنان به دهان و منقار نوک تیز ویژه جویدن افتاد که در میان توده سبز و درخشان ماهیچه ای قرار داشت.

– آه خدایا….

ماهی مرکب جلو آمد. آنان می توانستند یکدیگر را در تابش نور آن سوی دریچه ها نگاه کنند. نورمن اندیشید، دارد آغاز می شود. آغاز می شود و این بار کارمان تمام است.

از برخورد شاخک به زیستگاه صدای تالاپ بلند شد.

تد فریاد زد: «جری!» صدایش بلند و آکنده از نگرانی بود.

ماهی مرکب مکث کرد. به پهلو حرکت کرد و آنان توانستند چشم بزرگش را که به آنان دوخته شده بود ببینند.

– جری! گوش کن! گویا ماهی مرکب تردید داشت.

تد داد زد: «داره گوش میده!» سپس از روی تاقچه چراغ قوهای برداشت و نورش را به دریچه تاباند. چراغ قوه را یک بار روشن و خاموش کرد.

جثه عظیم ماهی مرکب به رنگ سبز درخشید، سپس برای لحظه ای تیره شد و بار دیگر به رنگ سبز درآمد.

بت گفت: «داره گوش می کنه.»

تد گفت: «البته که گوش می کنه. اون باهوشه.» و چراغ قوه را دوباره روشن و خاموش کرد.

ماهی مرکب هم دوبار تغییر رنگ داد.

نورمن پرسید: «چطور میتونه این کار رو بکنه؟»

بت توضیح داد: «پوستش سلولهایی داره به اسم کروماتوفور. جونور میتونه به طور ارادی این سلولها رو باز و بسته کنه و جلو نور رو بگیره.»

تد سه بار چراغ قوه را روشن و خاموش کرد.

ماهی مرکب سه بار تغییر رنگ داد.

نورمن گفت: «میتونه این کار رو سریع انجام بده.»

– بله، با سرعت.

تد گفت: «اون باهوشه، دارم بهتون میگم. اون باهوشه و میخواد با ما حرف بزنه.»

تد فاصله زمانی میان روشن و خاموش کردن چراغ قوه را تغییر داد. ماهی مرکب هم درست مانند او عمل کرد.

تد گفت: «مثل بچه میمونه. باهام حرف بزن، جری.»

او چراغ قوه را با الگویی پیچیده تر روشن و خاموش کرد و ماهی مرکب پاسخ داد؛ اما کمی بعد به سمت چپ رفت.

تد گفت: «دارم باهاش حرف میزنم.»

همزمان با حرکت ماهی مرکب، تد از دریچه ای به دریچه دیگر می رفت و نور چراغ قوه را به بیرون می تاباند. ماهی مرکب هنوز در پاسخ، نور سبز رنگ بدنش را می تاباند؛ اما نورمن احساس می کرد ماهی اکنون منظور دیگری دارد.

همه، پشت سر تد، از استوانه «د» به استوانه «ج» رفتند. تد چراغ قوه را روشن کرد. ماهی مرکب پاسخ داد؛ اما همچنان حرکت می کرد.

– داره چه کار می کنه؟

– شاید میخواد دنبالش کنیم….

– چرا؟

وارد استوانه «ب» شدند؛ جایی که دستگاه های نگهدارنده حیاتی قرار گرفته بود. اما آنجا دریچه ای وجود نداشت. تد به سوی اتاق رابط استوانه «الف» رفت. اینجا هم دریچه ای نبود. تد بی درنگ پایین پرید و دریچه کف را باز کرد و آب تیره نمایان شد.

– مواظب باش، تد.

تد گفت: «دارم بهتون میگم اون باهوشه.» آب زیر پایش به رنگ سبز ملایم میدرخشید. «الآن میآد.» ماهی مرکب هنوز دیده نمی شد و فقط نورش نمایان بود. تد چراغ قوه را داخل آب روشن و خاموش کرد.

روشنایی سبز رنگ هم خاموش و روشن شد.

تد گفت: «هنوز داره حرف میزنه. تا وقتی که حرف میزنه…»

شاخک با سرعتی شگفت انگیز از آب بیرون آمد و به شکل قوسی بزرگ در اتاق رابط پیچید. چشم نورمن به تنهای درخشان به کلفتی بدن انسان و برگی عظیم و تایان به درازی یک و نیم متر افتاد که کورکورانه به سوی او آمد. نور من خم شد و دید که برگ با بت برخورد کرد و باعث شد او به گوشه ای پرت شود. تینا از ترس جیغ می کشید. بوی تند آمونیاک چشمانشان را سوزاند. شاخک به سوی نورمن برگشت. او دستانش را بالا گرفت تا از خود دفاع کند. بازوی سرد و چسبناک به دورش پیچید و او را به دیوارهای فلزی اتاق رابط کوبید. جانور به گونه ای شگفت انگیز قوی بود.

فلچر داد میزد: «برین بیرون، همه از روی فلز برین کنار!» تد تقلا می کرد تا از دریچه بالا بیاید و خود را از میان بازو رها کند. چیزی نمانده بود به در برسد که برگ برگشت و به دور او پیچید و بیشتر بدنش را در بر گرفت. تد ناله کنان می کوشید خود را از میان برگ خلاص کند. چشمانش از وحشت بازشده بود.

نورمن به جلو دوید؛ اما هری او را گرفت. «ولش کن! دیگه نمیشه کاری کرد!»

تد در هوا پیچ و تاب می خورد و به دیوارهای اتاق رابط کوبیده می شد. سرش پایین افتاد؛ خون از پیشانیش به روی شاخک درخشان سرازیر شد. بازو هنوز به عقب و جلو می رفت و با خوردن هر ضربه به دیوار استوانه صدایی شبیه زنگ بلند میشد.

فلچر فریاد میزد: «برین بیرون! همه برین بیرون!»

بت سراسیمه بالا رفت. هری نورمن را بالا کشید و لحظه ای بعد دومین شاخک از آب بالا آمد و تد را همچون چنگال در بر گرفت.

فلچر فریاد میزد: «بیرون از فلز! از روی فلز برین کنار !» آنان روی موکت استوانه «ب» پا گذاشتند و فلچر اهرم جعبه سبز را فشار داد. همزمان با وزوز مولدهای برق، روشنایی سرخ رنگ دستگاه های حرارتی ضعیف شد و برقی معادل دو میلیون ولت در بدنه زیستگاه منتشر شد.

بازتاب آن فوری بود. با لرزش زیستگاه، کف اتاق در زیر پایشان به حرکت در آمد. نورمن مطمئن بود که صدایی بلند شنید، هر چند، شاید صدای از هم جداشدن فلز بود. شاخکها با سرعت از اتاق رابط پایین رفتند. برای آخرین بار بدن تد را دیدند که به داخل آب جوهری کشیده شد. فلچر اهرم جعبه سبز را پایین برد. اما زنگهای خطر چند لحظه پیش به صدا در آمده و تابلوهای اخطار روشن شده بود.

فلچر داد زد: «آتش! توی استوانه «ه» آتش سوزی شده!»

فلچر به آنان ماسک ضد گاز داد؛ ماسک نورمن پایین می آمد و جلو دیدش را می گرفت. وقتی به استوانه «د» رسیدند، دود غلیظ بود. سرفه کنان سکندری خوردند و با میزهای فرمان برخورد کردند.

تینا روی زانو خم شد و فریاد زد: «خم شین.» او پیشاپیش بقیه حرکت می کرد؛ فلچر در استوانه «ب» مانده بود.

کمی جلوتر، آن سوی در راهرو منتهی به استوانه «ه»، شعله های سرخ و مهار نشدنی آتش زبانه می کشید. تینا کپسول آتش نشانی را در دست گرفت و از درگذشت. نورمن هم پشت سرش وارد شد. او ابتدا خيال کرد کل استوانه در حال سوختن است. شعله های سهمگین مواد عایقکاری دیوار را می سوزاند؛ توده های غلیظ دود به سوی سقف می رفت. حرارت محسوس بود. تینا با چرخاندن کپسول آتش نشانی، کف سفید را به اطراف پاشید. چشم نورمن، در روشنایی آتش، به کپسول دیگری افتاد، آن را برداشت، اما چون داغ بود، آن را به زمین انداخت.

فلچر از میکروفن گفت: «آتش توی استوانه (د)، آتش توی استوانه(د) .»

نورمن پیش خود گفت، یا عیسی مسیح. با اینکه ماسک به صورت داشت، بر اثر دود سرفه می کرد. کپسول را از روی کف استوانه برداشت و به پاشیدن کف پرداخت. کپسول بی درنگ خنک تر شد. تینا رو به نورمن فریاد می کشید؛ اما او بجز غرش شعله ها صدای دیگری نمیشنید. نورمن و تینا آتش را فرو نشاندند؛ اما نزدیک یکی از دریچه ها هنوز شعله بزرگی وجود داشت. نورمن چرخید و آتش جلو پایش را خاموش کرد.

او منتظر انفجار نبود، از این رو ضربه، به شکلی دردناک، در گوشهایش طنین انداز شد. چرخید و دید یک شلنگ آتش نشانی در اتاق رها شده و پی برد که یکی از دریچه های کوچک منفجر شده یا سوخته است و آب با فشاری باور نکردنی به داخل هجوم می آورد.

نورمن نمی توانست تینا را ببیند؛ اما کمی بعد او را دید که بر روی زمین افتاده است. تینا برخاست و رو به نورمن فریاد کشید؛ اما لحظه ای بعد شر خورد و در جریان آب غوطه ور شد. آب او را بالا برد و چنان محکم به دیواره مقابل کوبید که نورمن دریافت او در جا کشته شده است. نورمن نگاهی به پایین انداخت و تینا را دید که به حالت دمر غوطه ور بود و آب به سرعت اتاق را پر می کرد. پشت سرتینا شکافته شده بود؛ نورمن گوشت قرمز و له شده مغز او را دید.

نورمن چرخید و دوید. آب کم کم وارد راهرو میشد که او در سنگین را محکم بست و چرخ قفل را گرداند.

در استوانه «د» چیزی نمی دید؛ دود غلیظ تر شده بود. در میان دود، شعله های آتش به وضوح دیده نمی شد. نورمن صدای فشفش کپسولهای آتش نشانی را می شنید. کپسول خودش کجا بود؟ شاید آن را در استوانه «ه» جا گذاشته بود. کورمال كورمال، در حالی که سرفه می کرد، دست بر دیوارها می کشید تا کپسول آتش نشانی دیگری پیدا کند. با وجود ماسک، چشمها و ریه هایش میسوخت.

و سپس، با صدای بلندی که از فلز برخاست، وارد آمدن ضربه آغاز شد و زیستگاه، بر اثر تکانهای ماهی مرکب از بیرون، به لرزه درآمد. نورمن صدای فلچر را از بلندگو شنید؛ اما صدایش نامشخص و همراه با خش خش بود. تکانها ادامه داشت و همین طور هم غژغژ هولناک فلز. و نورمن اندیشید، دیگر کارمان تمام است. این بار جان سالم به در نمی بریم.

نمی توانست کپسول آتش نشانی را پیدا کند؛ اما دستانش به چیزی فلزی در دیوار برخورد کرد. در میان دود به آن دست کشید تا ببیند چیست. نوعی برآمدگی در دیوار بود و در همین لحظه دو میلیون ولت برق از طریق دست و پا وارد بدنش شد و یکباره جیغ کشید و به پشت افتاد.

  1. جمله در متن اصلی و به عمد از نظر دستوری ناقص است.م.
  2. External Perimeter Sensor Array (EPSA)
  3. کنایه از جعبه سیاه هواپیما که اطلاعات مربوط به پرواز هواپیما در آن ضبط میشود.م.
  4. FAS (false-aperture sonar)
  5. Krakan (در افسانه های نروژی) هیولای دریایی، م.
  6. High Voltage Defense System
یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت