قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / داستان صوتی کودکانه،تام انگشتی فسقلی + فایل صوتی سوپراسکوپ

داستان صوتی کودکانه،تام انگشتی فسقلی + فایل صوتی سوپراسکوپ

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (1).jpg

تام انگشتی فسقلی

(تام بندانگشتی)

مولف و سراینده: علیرضا اکبریان

مجموعه داستان های ناطق سوپراسکوپ – ۸

چاپ اول: ۱۳۶۰

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2فایل صوتی

بچه های عزیز! شما می توانید همزمان با خواندن این قصه قشنگ، به فایل صوتی این قصه هم گوش بدید.

جداکننده پست ایپابفا2

به نام خدا

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (3).jpg

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (4).jpg

روزی بود و روزگاری ، دهقان پیر و فقیری بود که با زنش در کلبه کوچکی کنار جنگل زندگی می کرد. یک روز هنگام غروب که کنار آتش نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پیرمرد رو به زنش کرد و گفت:

– زن خوبم، ما خیلی تنهائیم. روز به روز هم بیشتر پا به سن میزاریم و پیرتر میشیم. بچه ای هم که نداریم ما رو از تنهائی در بیاره و سرگرممون کنه.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (6).jpg

-شوهر خوبم ، درست میگی ما فقط خنده شاد بچه ای رو تو خونه کم داریم. اگه یه بچه داشتم ولو به اندازه قد انگشتم ، برام خیلی عزیز بود. ای خدا میشه ما به آرزمون برسیم.

چیزی نگذشت که آرزوی آنها برآورده شد و بالاخره صاحب پسر کوچولوئی شدند که اسمشو «تام» گذاشتند. تام سالم بود و قوی ، تنها عیبی که داشت این بود که هیچ وقت رشد نمی کرد، با اینکه غذا هم زیاد می خورد ولی قدش از انگشت مادرش بلندتر نشد.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (7).jpg

– شوهر خوبم ، خوشحالم که آرزومون برآورده شد. درسته که تام خیلی کوچیک و ریزه میزه اس ولی من خیلی دوستش دارم ، راستی چطوره اسمشو بذاریم «تام انگشتی».

– هه هه هه ، من میگم یه فسقلی هم بذاریم دنبالش ، تام انگشتی فسقلی ها ها ها.

سالها پشت سر هم گذشتند. تام پسر زرنگ و باهوشی شد، او چشمهای شاد و براقی داشت و همیشه خوشحال و خندان به نظر می رسید.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (8).jpg

یک روز پدر تام برای بریدن چوب می خواست به جنگل برود .

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (9).jpg

– من باید برم جنگل خیلی هم عجله دارم ، وقت ندارم اسبو حاضر کنم و به گاری ببندم و ببرم.

– پدر من این کارو برات می کنم.

– تو تام؟ تو حتی از سم اسب هم کوچکتری.

– من میتونم این کارو انجام بدم.

– غیرممکنه پسرم.

– پدر خواهش میکنم بزار امتحان کنم. من مطمئنم که می تونم.

– خیلی خوب ، اشکالی نداره امتحان کن ، ولی فقط این یه دفعه.

– باشه، متشکرم پدر.

و پدر تام درحالی که سوت می زد، از آنجا دور شد .

– مادر… مادر…

– چیه پسرم؟

– خواهش می کنم اسب رو حاضر کن، میخوام گاری رو برای پدرم به جنگل ببرم.

– چه چیزایی میگی تام، ولی تو که نمی تونی!

– مادر حالا بهت نشون میدم که می تونم.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (10).jpg

مادر تام با وجود اینکه باورش نمی شد که تام بتونه گاری برونه، ولی با این وصف، اسب و گاری را حاضر کرد.

– بفرمائید آقافسقلی ، اینم گاری، حالا میخوای چکار کنی؟

– مامان حالا منو بغل کن بزار تو گوش اسب.

مادرش تام را توی گوش اسب گذاشت و تام فریاد کشید:

– هی هی برو رِکس ، برو حیوان!

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (11).jpg

و اسب هم به راه افتاد. مادر تام وقتی دید که او اسب رو به طرف پائین جاده هدایت می کند خیلی تعجب کرد و آنقدر آنجا ایستاد تا آنها در پیچ جاده ناپدید شدند.

من تام انگشتی هستم ، قد انگشت شصتم
فسقل و ریز و شیطون ، خوشحال و شاد و خندون
با اینکه من کوچیک هستم ، هر کاری را بلد هستم
فسقل و ریز و شیطونم ، خوشحال و شاد و خندونم
اسب و گاری می رونم ، فوت و فن شو میدونم
هی در تلاش و کارم ، از تنبلی بیزارم.

گوش میدم به حرف باتام ، کمک می کنم به مامان
اهل کار و کوشش هستم، بفکر آینده ام هستم
هی در تلاش و کارم ، از تنبلی بیزارم
اسب و گاری میرونم ، فوت و فن شو میدونم
من تام انگشنی هستم ، تو گوش اسب نشستم
با اینکه ریزه میزه ام ، خیلی چابک و تیزم
با اینکه من کوچیک هستم، هر کاری را بلد هستم
فسقل و ریز و شیطونم ، خوشحال و شاد و خندونم
اسب و گاری می رونم ، فوت و فن شو می دونم
از تنبلی بیزارم ، هی در تلاش و کارم
گوش میدم به حرف باتام ، کمک می کنم به مامان
اهل کار و کوش هستم ، به فکر آینده ام هستم
هی در تلاش و کارم ، از تنبلی بیزارم
اسب و گاری می رونم، فوت و فن شو میدونم.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (12).jpg

درهمین موقع دو تا رهگذر سر رسیدند و دیدند که اسب با گاری بدون صاحب دارد به طرف جنگل می رود و به نظرشون رسید که اسب دارد آواز میخونه .

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (13).jpg

– عجیبه! اسبه داره آواز میخونه و حرف میزنه!

– یه گاری بی صاحب هم داره با خودش می کشه.

– بهتره بریم ببینیم قضیه چیه!

– آره ببینیم اسب مال کیه؟

بالاخره اسب و گاری به جنگل رسیدند. پدر تام درحالی که چشمهایش از تعجب گرد شده بود دید تام و اسب با گاری سر رسیدند.

– هی رکس، رسیدیم، وایسا! … سلام پدر … دیدی می تونستم این کارو بکنم. حالا بیا منو بزار پایین.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (14).jpg

پدر تام او را از توی گوش اسب برداشت و روی سبد غذایش گذاشت . آن دو مرد رهگذر هم که تازه رسیده بودند به این آدم کوچولوی عجیب خیره شدند.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (15).jpg

– پیرمرد این پسر کوچولو رو می فروشی؟

– ما اونو شش سکه طلا ازت می خریم.

– اون فروشی نیست، مگه کسی پسرش رو میفروشه؟ او پسر منه. برای من بیشتر از تمام طلاهای دنیا ارزش داره!

تام انگشتی که همه چیز را شنیده بود به سرعت از پیراهن پدرش بالا آمد و یواشکی توی گوش پدرش گفت:

– پدر پول رو بگیر…. ناراحت نباش، من باهاشون میرم و زودی جیم میشم و برمی گردم.

پدر تام هم شش سکه طلا را گرفت و تام را به آنها داد.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (16).jpg

یکی از آن مردها تام را روی کلاهش گذاشت و به راه افتادند و تام از آن بالا مناظر زیبای جنگل را تماشا می کرد.

آنها بعد از اینکه مدتی راهپیمائی کردند خسته شدند و روی زمین نشستند تا کمی استراحت کنند و نفسی تازه کنند و مرد کلاهش را روی زمین گذاشت.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (17).jpg

تام انگشتی هم فرصتی پیدا کرد و در یک چشم به هم زدن پا به فرار گذاشت و در سوراخ موشی قایم شد.

– وای خدای من، اینجا چقدر تاریکه! بیچاره موشها چه جوری اینجا زندگی می کنند. کاشکی یه شمع با خودم داشتم.

مردها که دیدند تام فرار کرده برای پیدا کردنش همه جا را گشتند اما نتوانستند پیدایش کنند و ناچار از جستجو ناامید شدند و پی کار خود رفتند. تام بعد از اینکه دید آن دو نفر رفتند از سوراخ موش بیرون آمد.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (18).jpg

تام به دنبال جای مناسبی می گشت که شب را در آنجا بخوابد تا اینکه صدف خالی یک حلزون را پیدا کرد و داخل آن شد. هنوز به خواب نرفته بود که صدای گفتگوی دو نفر توجهش را جلب کرد.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (19).jpg

– داشتم فکر می کرم چطور طلاهای اون تاجر ثروتمند را بدزدیم.

– باید کاری کنیم که گیر نیفتیم.

تام از داخل صدف فریاد زد:

– من میدونم چطوری طلاها رو به دست بیاوریم که گیر نیفتید!

هر دو نفر به شنیدن این صدا از جا پریدند.

– کی بود؟ چی بود ؟ تو صدایی را شنیدی؟

– آره، ولی نمی دونم از کجا بود.

آنها ایستادند و با دقت به اطراف نگاه کردند و گوش دادند. تام دوباره فریاد زد:

– اگه منو با خودتون ببرید نشونتون میدم که چطوری طلاهای تاجر رو گیر بیارید.

– تو کی هستی؟ کجایی ؟

– من اینجام! اگه رو زمین رو نگاه کنیم منو میبینین.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (20).jpg

– نگاه کن او یک پسربچه شیطون کوچولو است.

– ببینم آقا پسر نقشه ات چیه؟

– من از وسط نرده های آهنی پنجره میرم تو خونه تاجر و قفل در رو براتون باز می کنم.

– به چه عالی!

آنها قبول کردند و به طرف خانه تاجر به راه افتادند.

وقتی به آنجا رسیدند تمام ساکنین خانه در خواب بودند. تام از وسط نرده ها داخل خانه شد و با صدای بلند شروع کرد به فریاد کشیدن:

– دری که باید قفلشو باز کنم کجاست؟

فریاد تام دزدها را ترساند.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (21).jpg

– ساکت باش همه رو بیدار می کنی!

ولی تام وانمود کرد که چیزی نشنیده، دوباره داد زد:

– در کجاست ، اگه من در رو براتون باز نکنم چطوری میتونید وارد خونه بشید و طلاها رو بدزدید؟

– ساکت باش پسره بدجنس!

خدمتکاری که در اتاق نزدیک در خوابیده بود با صدای تام از خواب پرید، فانوس و چوب بلندی برداشت و از اتاق بیرون آمد. دزدها اوضاع و احوال را که چنین دیدند ترسیدند و فرار کردند. تام هم پشت یک پایه صندلی قایم شد. خدمتکار هرچه اتاق را گشت اثری از کسی ندید و رفت.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (22).jpg

پس از رفتن خدمتکار تام از اتاق بیرون آمد و به طویله ای که در آن نزدیکی قرار داشت رفت. چون خیلی خسته بود روی یک کُپه یونجه خشک و گرم دراز کشید و به زودی به خواب رفت.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (23).jpg

صبح روز بعد، خدمتکار برای دادن علف به گاوها به طویله رفت و دسته ای یونجه برداشت و جلوی گاوها ریخت. اتفاقاً همان دسته علفی را برداشت که تام روی آن خوابیده بود. تام وقتی بیدار شد که خودش را توی دهان گاو احساس کرد و بعد از گلوی گاو لیز خورد و افتاد توی شکم گاو.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (24).jpg

آنجا خیلی تاریک بود. تام فکر کرد شاید یادشون رفته آنجا پنجره بگذارند. تا آمد تکان بخورد یک مشت علف و یونجه پشت سر هم رو سرش سرازیر شد، بطوری که جا نداشت تکان بخورد. تام که عصبانی شده بود داد زد: – بسه دیگه، اینقدر علف نریزید!

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (25).jpg

خدمتکار که داشت شیر گاو می دوشید صدای تام را از دهان گاو شنید و فکر کرد که گاو دارد حرف می زند. خیلی ترسید، دستپاچه شد و چهارپایه ای را که روی آن نشسته بود انداخت، ظرف شیر را ریخت و از طویله بیرون آمد و به طرف صاحبخانه دوید.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (26).jpg

– آقا، آقا، آقا، گاو داره حرف میزنه!

– مگه دیونه شدی زن ، احمق نشو گاو که صحبت نمیکنه!

– آقا با گوشهای خودم شنیدم، اگه باور نمی کنید می تونین خودتون سری به طویله بزنید!

صاحبخانه خودش رفت طویله ببیند چه خبر شده، ولی تا رسید به در طویله صدایی رو شنید که داشت می گفت :

– بسه دیگه بیشتر از این به من علف ندین! با یک آقاپسر که اینجور رفتار نمی کنن!

– خیلی عجیبه، گاوه داره حرف میرسه . شاید شیطون رفته تو جلدش!

صاحبحانه دستور داد گاو را فوری بکشند. همه ساکنین خانه جمع شدند و گاو را سر بریدند و پوست او را کندند و دل و روده اش را که تام هنوز توی آن بود دور انداختند.

تام سعی کرد خودش را خلاص کند و بیرون بیاد که در همین موقع سر و کله گرگ گنده و گرسنه ای پیدا شد و تمام دل و روده گاو را با تام خورد. امام تام هیچ نترسید و هول نشد و از توی شکم گرگه داد زد:

– آهای آقا گرگه میخوای یک جایی پر از غذاهای خوب بهت نشون بدم؟

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (27).jpg

– آره بگو ببینم کجاست ؟

– یک فرسخ دورتر از اینجا پائین جاده یک خونه هست که میتونی خودت رو از راه آب خونه به آشپزخانه برسونی و اونجا تا دلت بخواد شیرینی، گوشت، نوشیدنی، همه چی پیدا می شه که بخوری.

ولی تام به آقاگرگه نگفت که آنجا خانه خودش است. گرگ همان شب خودش را به آن خانه رساند و به آشپزخانه رفت و تا می توانست خورد و نوشید . اما وقتی که گرگ می خواست از خانه بیرون بیاد آنقدر چاق شده بود که نتوانست از راه آب رد شود .

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (28).jpg

تام که دید فرصت خوبی به دست آمده شروع کرد به داد کشیدن :

– پدر ، پدر ، مادر ، مادر ، کمک کنید.

– ساکت باش همه رو بیدار می کنی.

– منم همینو میخوام، آخه باید از تو شکم تو بیام بیرون . پدر، پدر، مادر، کمک، کمک!

پدر و مادر تام به صدای کمک، کمک تام دویدند توی آشپزخانه .

– پدر ، گرگه منو قورت داده، من الان توی شکم گرگه هستم

– مثل اینکه صدای تامه!

– آره صدای بچه مونه ، باید نجاتش بدیم اما چطوری؟

– پدر، دمشو رو بکشید، دمشو بکشید، دمشو بکشید!

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (29).jpg

آنها گرگ را محکم گرفتند و تا جایی که زور داشتند دمش را کشیدند. گرگه هم فریاد زد و تام از دهان گرگه پرید بیرون. گرگه که خیلی ترسیده بود پا به فرار گذاشت و دیگه برنگشت.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (30).jpg

– تام معلوم هست تا حالا کجا بودی؟

– همه جا یک مسافرت حسابی کردم … تو سوراخ موش … تو صدف حلزون … تو شکم گاو … تو شکم گرگ ، حالا هم اینجام در خدمت شماها، اما خیلی خسته ام.

تام انگشتی فسقلی-قصه تصویری تام بندانگشتی برای کودکان-ایپابفا (31).jpg

پدر و مادر تام شادی کنان بغلش کردند و گفتند:

– تو پسر شجاعی هستی. اگه تمام طلاهای دنیا را به ما بدن دیگه از تو دور نمی شیم.

– تو هم باید قول بدی که پسر خوبی باشی، هیچوقت از پدر ومادرت دور نشی و بدون اجازه ما جایی نری!

– قول میدم، به شرطی که یک خوراکی حسابی به من بدید. چون خیلی گرسنه ام!

آنها به تام غذا دادند، لباسهایش را عوض کردند و دوباره تمام خانواده دور هم جمع شدند و بقیه عمر خود را به خوشی گذراندند.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه «تام انگشتی فسقلی» جلد ۸ مجموعه داستانهای ناطق سوپراسکوپ توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی ، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *