کتاب داستان الماس آبی: یک داستان پلیسی- جلد ۲۰ کتابهای طلائی برای نوجوانان

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (1).jpg

الماس آبی

ترجمه: محمدرضا جعفری

چاپ دوم: ۱۳۵۲

مجموعه کتابهای طلائی – جلد ۲۰

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (3).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (4).jpg

به نام خدا

سرکار رابرت تافت، پاسبان خیابان، در جلو جواهر فروشی ویلسون ایستاده بود و آمد و رفت اتومبیلها را تماشا می کرد. خیابان چندان شلوغ نبود و اتومبیلها بی سروصدا در حرکت بودند. اتومبیل سیاه بزرگی در جلو جواهر فروشی ویلسون ایستاد و مرد قد کوتاهی از آن بیرون آمد.

داخل مغازه، تام ویلسون جواهر فروش پیر به چند گوشواره طلا خیره شده بود، ولی وقتی دید اتوموبیلی جلو مغازه اش ایستاده عینکش را از چشم برداشت و به تماشای مردی که از اتومبیل پیاده می شد پرداخت. آن مرد سر و وضع آراسته و مرتبی داشت و ثروتمند به نظر می رسید.

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (5).jpg

همینکه او قدم به درون مغازه گذاشت ویلسون به پشت پیشخوان رفت و …

از او پرسید: « آقا چه خدمتی می توانم برایتان انجام بدهم ؟ »

مرد باصدای آرامی گفت: «حلقه قشنگی پشت ویترین مغازه شماست که نگین بزرگی از الماس آبی دارد. من آن حلقه را می خواهم. دیروز آن را از پشت ویترین دیدم. آیا حالا می توانم آن را از نزدیک ببینم؟ »

ویلسون گفت: « البته، آقا، الماس زیبایی است، اینطور نیست؟ »

مرد جواب داد: «بله. قیمتش چند است؟ »

ویلسون گفت: هزار لیره. و شاگردش را صدا زد و گفت: « گول، آن الماس آبی را، برای آقا، از ویترین بیرون بیاور! »

گول، شاگرد ویلسون به سوی ویترین رفت. او مردی جوان بود و ریش سیاهی داشت و لباسی که پوشیده بود برایش بزرگ بود.

ویلسون درباره گفت: «بله، هزار لیره!»

مشتری گفت: «خیلی گران است، ولی به نظرم خیلی کمیاب باشد.»

در این موقع گول حلقه را آورد و در دست مشتری گذاشت. مشتری مدت کوتاهی آن را برانداز کرد، سپس به سوی در مغازه رفت و آن را جلو نور گرفت و گفت: «این الماس نیست!»

ویلسون گفت: « منظورتان را نمی فهمم ! »

مرد ثروتمند گفت: «خوب نگاهش کنید. این یک تکه شیشه بی ارزش است؟ »

ویلسون حلقه را از او گرفت و خوب نگاه کرد. رنگ چهره اش از گچ سفیدتر شد. به آرامی گفت: «کاملاً حق با شماست، آقا، این الماس نیست. الماس اصلی را دزدیده اند و این را به جایش گذاشته اند. هزار لیره! خدای من! هزار لیره!» پیرمرد این را گفت و خود را روی صندلی انداخت.

مشتری گفت: «خیلی متأسفم، آیا کمکی از دستم برمی آید؟ »

تام ویلسون گفت: «نه، آقا، نه! متشکرم. »

مشتری گفت: «پس با اجازه من می روم. می خواستم آن حلقه را برای زنم بخرم، ولی البته می دانید که یک تکه شیشه برازنده او نیست.»

ویلسون گفت: « البته که نیست، آقا! »

ثروتمند گفت: «خوب، پس، خداحافظ ! »

او از مغازه خارج شد، سوار اتوموبیلش شد و بسرعت رفت.

تافت هنوز هم جلو مغازه ایستاده بود. ویلسون از پشت ویترین به او اشاره کرد و پاسبان وارد شد و پرسید: «چه خبر شده ، آقای ویلسون؟ »

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (6).jpg

ویلسون همه چیز را برای او تعریف کرد و گفت: «یک نفر حلقه الماس را عوض کرده است. نگین این حلقه به جای الماس ، یک تکه شیشه است!»

تافت پرسید: «مردی که چند لحظه پیش اینجا بود، چه کسی بود؟ »

– او را نمی شناسم، ولی ثروتمند به نظر می آمد.

تافت پرسید: آیا او حلقه را تماشا کرد؟

ویلسون گفت: «اوه، بله ! »

– آیا در تمام این مدت مواظب حلقه بودید؟

– نه، خوب مواظبش نبودم. مرد به سمت در رفت و در روشنایی آنرا تماشا کرد.

– پس به این ترتیب، برای مدت کوتاهی، پشتش به شما بوده

ویلسون گفت: «بله! »

– تلفن کجاست؟

ویلسون او را به اتاق کوچکی در ته مغازه برد. تافت به کاولی افسر پلیس تلفن زد و ماجرا را در چند کلمه برایش خلاصه کرد.

تافت گفت: «قربان، ما باید ماشین را نگهداریم؟ »

کاولی گفت: کاملا حق با شماست. آیا نمره ماشین را دیدی؟ »

– بله، قربان. من خارج از مغازه ایستاده بودم و نمره اش را دیدم. چون کمی غیر عادی بود، به خاطرم ماند. نمره اش این بود: «۹۹۹۹»

کاولی گفت: «آفرین! همان جا بمان و نگذار کسی از مغازه بیرون برود. من تا چند دقیقه دیگر به آنجا می آیم. همین الان به یک نفر گفتم که آنچه لازم است انجام دهد. تا یکی دوساعت دیگر ماشین را پیدا خواهیم کرد. منتظرم باش!»

هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که، کاولی با ماشین پلیس به مغازه ویلسون رسید و گفت: «صبح بخیر، آقای ویلسون. از شنیدن این خبر بد متأسفم. ولی آن مرد را دستگیر خواهیم کرد، خاطرتان جمع باشد، ما به تمام ایستگاههای پلیس نزدیک اینجا خبر داده ایم، و پلیس جاده ها را زیر نظر گرفته است، او نمی تواند، زیاد از اینجا دور شود؛ آنها او را پیدا می کنند و به دفتر من می آورند. حالا کجا می توانیم صحبت کنیم؟ »

ویلسون، کاولی و تافت را به اتاق تلفن برد. هنوز ننشسته بودند که زنی با یک فنجان چای داخل شد.

ویلسون گفت: «چای میل دارید؟ »

تافت خیلی دلش می خواست فنجانی از چای بنوشد ولی کاولی گفت: «نه، متشکرم، آقای ویلسون. بدون چای بهتر می توانیم به کارمان برسیم. »

ویلسون گفت: « بسیار خوب، اما من خودم یک فنجان می نوشم. ما همیشه ساعت یازده کمی چای می نوشیم. دوشیزه هانتر چای دوست دارد، و من هم امروز هوس کرده ام یک فنجان بیشتر از هرروز بنوشم. »

زن فنجان را جلو او گذاشت و خارج شد.

کاولی پرسید: «ایشان مادموازل هانتر بودند؟ »

ویلسون گفت: «بله. او در کارهای مغازه به من کمک می کند. »

– معلوم است. حالا بهتر است درباره مردی که اینجا آمد، صحبت کنیم. تافت می گوید که او برای چند لحظه پشتش را به شما کرده .

– بله، همین طور است، ولی او مرد ثروتمندی بود، و ثروتمندان هم دزدی نمی کنند.

کاولی گفت: « عده زیادی از دزدها در لباس ثروتمندان هستند، ولی شاید او ثروتمند نباشد. شاید او یک لباس مناسب کرایه کرده و به اینجا آمده باشد.»

ویلسون گفت: «اما او اتوموبیل بزرگی داشت.»

کاولی گفت: «خوب، همه می توانند، با روزی یک لیره اتوموبیل بزرگی کرایه کنند.»

ویلسون سرش را در میان دستهایش گرفت و با افسردگی گفت: « تاحالا هرگز چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود.»

کاولی گفت: « ناراحت نشوید. به زودی او را پیدا خواهیم کرد. نمره ماشینش را می دانیم، همه چیز واضح است. چرا او حلقه را به سمت در برد و پشتش را به شما کرد؟ برای اینکه آن را عوض کند! چه مدت این حلقه در ویترین شما بود؟ »

– در حدود سه هفته

– در کجا الماس را خریدید؟

– در لندن. یک ماه قبل، آن را از آنجا خریدم. بعد روی حلقه سوار کردم. وقتی کارش تمام شد، آن را پشت ویترین گذاشتم. بهترین جنس مغازه ام بود.

کاولی گفت: « پس، همه می توانستند آنرا ببینند. یک نفر می تواند به آسانی شکل و اندازه آن را به خاطر بسپرد و بگوید که یک نگین بدلی به جای الماس روی حلقه بگذارند.»

پیرمرد گفت: «بله درست است.»

کاولی گفت: «این مرد، یک حلقه بدلی ساخته، و امروز صبح به اینجا آمده و وقتی پشتش را به شما کرده و کنار در ایستاده، آن را با اصل عوض کرده و حلقه بدلی را به شما داده!»

ویلسون گفت : « من مطمئن نیستم! »

– نه، من هم مطمئن نیستم. آیا امروز صبح شخص دیگری هم به مغازه تان آمد؟

– نه، اصلا هیچکس نیامد.

– چه موقعی برای آخرین بار الماس را دیدید؟

ویلسون گفت: دیروز، غروب، آن را به زنی که لباس سبزی پوشیده بود، نشان دادم. او آن را نگاه کرد ولی نخرید و من شب آن را در گاو صندوقم گذاشتم.

– آیا الماس اصلی بود؟ مطمئنید؟

– اوه، بله. دراین باره کاملاً مطمئنم!

– پس حلقه در طول شب یا امروز صبح عوض شده.

– در طول شب عوض نشده. هیچکس نمی تواند، چیزی را در شب از من بدزدد. آنها شبها کاملاً امن هستند. نه. الماس امروز دزدیده شده .

– خوب، بجز آن مرد امروز کسی به دکان شما نیامده ؟ پس یا او الماس را دزدیده یا یکی ار کارکنان مغازه خودتان. کارکنان شما چه کسانی هستند؟

– دوشیزه هانتر و آن مرد جوان، گول.

– از آنها چه می دانید؟

– دوشیزه هانتر بیست سال است که نزد من کار می کند. کارمند خوبی است. انگشتان ظریفی دارد و از آنها به نحو احسن استفاده می کند. گول سه ماه پیش برای کار ، نزد من آمد. او هم کارمند خوبی است، ولی سرو وضعش چندان تعریفی ندارد. گمان می کنم او به پدر پیرش کمک می کند. وضع مالیش خوب نیست.

کاولی گفت:« شاید یکی از آنها حلقه را عوض کرده.»

– اوه، من که فکر نمی کنم اینطور باشد. اصلاً باورم نمی شود.

کاولی گفت: «آدرس آنها را به من بدهید.»

– گول در خیابان بیکو شماره ۵۲۲ زندگی می کند و خانه دوشیزه هانتر در خیابان وین شماره ۷۱۴ است.

کاولی آدرسها را در دفترش یادداشت کرد و پرسید: «آیا آنها می توانستند حلقه ای مثل این بسازند؟ »

– اوه ، بله. آنها در ساختن حلقه الماس به من کمک می کردند، و می توانند به آسانی از یک تکه شیشه بدل آن را بسازند.

– آیا دوشیزه هانتر یا گول قبل از آمدن تافت پاسبان، از مغازه بیرون رفتند؟

– نه !

– خوب، پس آنها حلقه را از مغازه خارج نکرده اند. پس یا الماس در مغازه است یا آن مرد آن را دزدیده !

– بله، همینطور است؟

-ما باید آن را در مغازه جستجو کنیم، آقای ویلسون. تافت و من همه جا را خواهیم گشت و چند سؤال کوچک خواهیم کرد. لطفا بگویید دوشیزه هانتر بیاید. گول به هیچ بهانه ای نباید از مغازه خارج شود.

وقتی دوشیزه هانتر وارد شد، خسته به نظر می رسید. زن لاغر و قد کوتاهی بود که موهای بوری داشت. چندان زیبا نبود و جوانیش را پشت سر گذارده بود.

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (7).jpg

کاولی پرسید: «دوشیزه هانتر ! آیا می توانید در این باره برای ما توضیحی بدهید؟ آیا اسم مردی را که امروز صبح اینجا آمد، می دانید؟ »

او جواب داد: تا حال هرگز او را ندیده بودم..

– امروز صبح کی حلقه را پشت ویترین گذاشت؟

– آقای گول و من. ما باهم کار می کردیم. .

-آیا هردوینان حلقه را لمس کردید؟

– بله، اینطور فکر می کنم.

– دوشیزه هانتر، آیا شما خوب تماشایش کردید؟ آیا الماس اصلی بود یا بدلی؟

دوشیزه هانتر گفت: «من آن را خوب تماشا نکردم. ما همیشه صبحها اجناس را در ویترین می گذاریم و زیاد به آنها دقت نمی کنیم. چون وقت زیادی نداریم. »

– آیا مردی را که اینجا آمد شما دیدید؟

– نه، من در اتاق دفتر مشغول کار بودم.

-خوب، ما باید همه جا را در جستجوی الماس بگردیم. ما لباسهای آقای گول را هم می گردیم، ولی احتیاجی نیست که لباسهای شما را بگردیم.

دوشیزه هانتر گفت: «اوه، ولی شما باید بگردید. اگر حلقه را پیدا نکنید و لباسهای مرا نگردید، چه فکری خواهید کرد؟ »

کاولی گفت : «خیلی خوب. » بعد به اداره پلیس تلفن زد و از دوشیزه ابل خواهش کرد که فوراً خود را به مغازه ویلسون برساند. دوشیزه ابل یک زن پلیس بود.

بعد کاولی با گول صحبت کرد، ولی گول نمی توانست اطلاع بیشتری بدهد. کاولی با تفکر به او نگاه می کرد، واضح بود که او مرد نسبتاً فقیری است، و شاید هم به پول احتیاج دارد.

کاولی گفت: «ما می خواهیم در جستجوی حلقه، اینجا را بگردیم، همه مغازه را خواهیم گشت، حتی لباسهای شمارا!»

گول کتش را کند. تافت در مغازه را بست، و بعد دو پلیس همه لباسهای گول را گشتند، ولی از الماس خبری نبود.

وقتی دوشیزه ابل رسید، با دوشیزه هانتر توی اتاق رفت؛ ولی او هم دست خالی از اتاق برگشت.

دوشیزه ابل گفت: «چیزی نبود! و از مغازه خارج شد و رفت. »

دوشیزه هانتر و گول در دفتر منتظر بودند. کاولی و تافت همه جای مغازه را گشتند، ولی حلقه را پیدا نکردند. بعد از یک ساعت جستجو خیلی خسته شده بودند.

کاولی گفت: «اینجا نیست، اگر در این مغازه نباشد، پس از مغازه خارج شده، چه کسی آن را برده؟ دوشیزه هانتر و گول از امروز صبح تا حال از مغازه خارج نشده اند پس آنها آن را بر نداشته اند. فقط آن مرد ثروتمنده توانسته آن را ببرد، و ما به زودی او را می گیریم. ولی صبر کنید آقای ویلسون! ما آن را برایتان پیدا خواهیم کرد. »

کمی بعد، صدای زنگ تلفن بلند شد. یک نفر در اداره پلیس می خواست با کاولی صحبت کند و می پرسید: «قربان می توانید فوراً اینجا بیایید؟ ما یک نفر را گرفته ایم، و او از دستمان خیلی عصبانی است. همان مردی است که در ماشین بوده، قربان و او می خواهد فوراً به لندن برود. »

کاولی گفت: «خوب، همانجا نگهش دارید. نگذارید برود. من تا ده دقیقه دیگر آنجا خواهم بود!»

گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و رویش را به ویلسون کرد و گفت: «ما آن مرد را گرفته ایم! به زودی با الماس به اینجا برمی گردم!»

کاولی به اداره پلیس رسید و به دفتر خود رفت. پاسبانی سرش را از میان در تو آورد و گفت: «قربان، آنها مردی را که در ماشین بود، پیدا کرده اند. الان او اینجاست. »

– بله، می دانم. کجا پیدایش کردید؟

– قربان، ماشین به لندن می رفت. پلیس در لنگلی جلو آن را گرفت. یکی از پاسبانها سوار ماشین شد و راننده را مجبور کرد به اینجا بر گردد. صاحب ماشین خیلی ناراحت و عصبانی است.

کاولی گفت: تعجبی ندارد. باید هم عصبانی و ناراحت باشد. بیاوریدش اینجا!

وقتی در باز شد، کاولی مرد نسبتا قد کوتاهی را دید که لباس مرتبی به تن داشت.

مرد با عصبانیت گفت: «چرا مرا به اینجا آورده اید؟ یک عالم راه از اینجا تا لنگلی رفته بودم و شما مجبورم کردید برگردم! خیلی کار دارم، مگر چه اتفاقی افتاده؟ »

کاولی به آرامی گفت : بنشینید، آقا. من فقط می خواستم چند سؤال درباره یک حلقه از شما بکنم.

مرد با خونسردی گفت: آیا اسم مرا می دانید؟

– نخیر آقا ، بفرمایید ببینم اسمتان چیست؟

– من هنری فینالی هستم. رئیس بانک انگلیس!

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (8).jpg

کاولی بدون ابراز تعجب گفت : «اوه، بله. اگر شما رئیس بانک انگلیس هستید، من هم ناپلئون هستم.»

– ولی من رئیس بانک انگلیس هستم ! فوراً بگذارید بروم وگرنه…

کاولی گفت: «بله، بله، از این داستانها خیلی شنیده ام. همه از این قصه ها می بافند.»

– اگر باور نمی کنید، از راننده ام بپرسید. او در آن اتاق منتظر است.

– شاید راننده تان، یکی از دوستانتان است که برای کمک به شما همه کاری می کند.

مرد گفت: «پس به بانک در لندن تلفن کنید. »

کاولی به آرامی گفت: «من کاملاً حاضر به این کار هستم.» ولی یواش یواش شکش برداشته بود آیا این مرد هنری فینالی بود؟ آیا ممکن بود؟

گوشی تلفن را برداشت ولی چشمانش را به مردی که روبرویش ایستاده بود، خیره کرده بود.

او گفت: «می خواهم با بانک لندن صحبت کنم.» و گوشی تلفن را سرجایش گذاشت.

دو مرد منتظر شدند، کاولی شروع به بازی با مدادش کرد، و به دیوار پشت سر مرد خیره شد. صدای زنگ تلفن هر دویشان را از جا پر اند.

کاولی پرسید: «بانک انگلیس؟

صدا پاسخ داد: «بله، بفرمایید!»

– پلیس هستم و می خواهم با رئیس بانک صحبت کنم. .

– متأسفم. نمی توانید با ایشان صحبت کنید. اینجانیستند.

کاولی پرسید: «پس کجاست؟»

صدا گفت: نمی توانم این را به شما بگویم.

کاولی گفت: گوش کنید. اینجا اداره پلیس لیفتون است. مردی را دستگیر کرده ایم که ادعا دارد رئیس بانک انگلیس است. ولی باور نمی کنم او راست می گوید با نه؟

مدت کوتاهی جوابی نیامد و بعد، صدا گفت: «رئیس بانک علامت بلند قرمز رنگی روی انگشت کوچک دست چپش دارد. هفته قبل انگشتش را به سختی برید. اگر مردی را که گرفته اید این علامت را دارد، رئیس بانک است.»

کاولی گفت: متشکرم. و گوشی تلفن را سر جایش گذارد.

رویش را به مردی که روی صندلی نشسته بود، کرد و پرسید: «آقا می توانم دست چپتان را نگاه کنم؟ »

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (9).jpg

مرد دستش را به او نشان داد. کنار انگشت چپش علامت قرمز بلندی وجود داشت.

در روزهای بعد، دیگر کاولی علاقه ای به شنیدن اسم بانک انگلیس نداشت. چون این اسم ماجرای آن روز را به یادش می انداخت.

بعد از اینکه فینالی رفت، کاولی روی صندلیش نشست و با خود فکر کرد: «خیلی خیلی بد شد! من سر راه رئیس بانک انگلیس را گرفتم! باید بیشتر از اینها دقت کنم، بیشتر از اینها! »

او به ویلسون تلفن زد و قضایا را برایش تعریف کرد و گفت: « رئیس بانک الماس را برنداشته. بنابراین، الماس از مغازه تنان خارج نشده »

ویلسون گفت: «خوب، حتماً الماس درمغازه نبوده، اینطور نیست؟ خودتان همه جا را گشتید، پس کجاست؟ »

– بالاخره الماس را برایتان پیدا خواهیم کرد. نا امید نشوید.

کاولی، تافت را به اداره احضار کرد. پاسبان وقتی وارد می شد، خیلی خوشحال به نظر می رسید.

کاولی گفت: «به چه می خندی؟ »

– خوب، قربان، تاحالا کسی جلوی رئیس بانک را در ماشینش نگرفته!

کاولی گفت: «دیگر بس است. همه چیز تمام شده. او چیزی ندزدیده بود. حلقه کجاست؟ »

– قربان، یا گول آن را برداشته، یا دوشیزه هانتر .

– پس امروز صبح وقتی مغازه و آنها را گشتیم الماس کجا بوده؟ در لباس آنها که نبوده، و در مغازه هم که نبوده. آیا حلقه خودش بال در آورده و از مغازه خارج شده؟

– نمی دانم قربان خیلی عجیب است!

کاولی گفت: « ما باید آن دو نفر را تحت نظر بگیریم. شاید یکیشان الماس را برداشته باشد، ولی اصلاً نمی فهمم. چطور حلقه از مغازه خارج شده؟ مشکل اینجاست. از فردا مدت چند روز مغازه جواهر فروشی را زیر نظر بگیر. شاید چیزی دستگیرت شود. »

کمی بعد از اینکه تافت اداره را ترک کرد، ویلسون دوباره به وسیله تلفن با کاولی صحبت کرد و گفت: «خبر کوچکی برایتان دارم. گول می خواهد چند روز مرخصی بگیرد. پدرش مریض است و او می خواهد به دیدنش برود.»

کاولی گفت: جالب است. پدرش کجا زندگی می کند؟

– نمی دانم!

– خوب، از او نپرسید. سفرش نظرم را جلب کرده، ولی نمی خواهم او این را بداند. شاید اصلاً نخواهد به دیدن پدرش برود. یعنی شاید الماس را برداشته و می خواهد آن را ببرد و بفروشد. ولی نمی تواند آن را به مغازه دار بفروشد، چون خیلی بزرگ است و جلب نظر می کند. بنابراین یا آن را به چند تکه تقسیم می کند، یا به دزد دیگری می فروشد. مأموری را به تعقیبش خواهم فرستاد. شاید مطلب مفیدی دستگیرمان شود، ولی در این باره به او حرفی نزنید. فقط اجازه مرخصی به او بدهید!

کاولی، هاریسون را به دفترش خواست و به او گفت: «گول می خواهد مرخصی برود. او که هرگز ترا ندیده. اینطور نیست، هاریسون؟ میخواهم او را تعقیب کنی. در خیابان بیکر شماره ۵۲۲ زندگی می کند و شاید با ترن به منزل برود. ممکن است الماس دزدیده شده نزد او باشد. تعقیبش کن وحرکاتش را تحت نظر بگیر!

هاریسون گفت: «چشم، قربان!»

وقتی در پشت سر پاسبان بسته می شد، کاولی با خودش فکر می کرد: «شاید گول حلقه را دزدیده باشد. ولی چطور آن را از مغازه خارج کرده است؟ »

شب بعد، ساعت هشت، کاولی هنوز هم در اداره بود و به تلفن گوش می داد.

صدا متعلق به هاریسون بود که می گفت: « امروز صبح گول را تعقیب کردم. او به ایستگاه راه آهن رفت و یک بلیط برای فریتون خرید. من هم همان کار را کردم و با او به قطار رفتم. بعد باید قطار کرویدون را سوار می شدیم، که من در آنجا تقریبا او را گم کردم! »

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (10).jpg

کاولی گفت: «چطور؟ »

– او دوان دوان از روی خطوط راه آهن گذشت و قطار هم نزدیک شد و وقتی من خواستم دنبالش بدوم، قطار رسید و مجبور شدم صبر کنم. وقتی قطار گذشت، به همه جا نظر انداختم؛ ولی پیدایش نکردم. بعد او را در قطاری دیدم، و آن وقت من هم قبل از حرکت قطار توی آن پریدم.

کاولی گفت: «خوب، بعد چه شد؟ »

– ما به فریتون رفتیم. او از ایستگاه خارج شد و در جاده ای به سمت یک خانه به راه افتاد. خانه در خیابان «ثروت» پلاک ۸۶۱ بود.

-آنجا خانه کیست؟ نپرسیدی؟

– زنی را پیدا کردم که می دانست. آنجا خانه پدر او بود که بیمار در بستر خوابیده بود

کاولی گفت: «آه، پس او راست می گفت.»

– بله قربان، حالا چکار باید بکنم؟

-هنوز هم آنجاست؟

– بله ، مدت زیادی خانه را تحت نظر داشتم و … خمیازه ای کشید.

– البته، تو خسته شده ای. به نزدیکترین کلانتری برو و این موضوع را به آنها اطلاع بده. آنها یک نفر را برای مراقبت خانه خواهند فرستاد و بعد تو می توانی بروی و استراحت کنی.

– چشم قربان. متشکرم

– اگر گول از خانه بیرون برود، یک نفر باید او را تعقیب کند!

– چشم، قربان!

کاولی همینطور که گوشی را زمین می گذاشت با خود فکر کرد: «فکر نمی کنم فایده ای داشته باشد.»

در اتاقش به آرامی باز شد و سر تافت به درون آمد.

کاولی گفت:« بیا تو، تافت. خوب، خوب! امشب خیلی سرحال به نظر می آیی! چی شده؟ »

تافت لباس پاسبانی نپوشیده بود.

کاولی دوباره گفت: «بنشین، تافت. چی شده؟ »

– خوب، قربان خبر کوچکی آورده ام که ممکن است مفید باشد. امروز بعد از اینکه کارم را تمام کردم، به خانه رفتم و حمام گرفتم و بعد لباس دیگری پوشیدم. بعداز چای، کاری نداشتم بکنم؛ آنوقت از خانه خارج شدم و در خیابان وین جلو منزل دوشیزه هانتر ایستادم. او از خانه اش خارج شد و من تعقیبش کردم. کیف دستی کوچکی با خود داشت.

کاولی گفت: « زنها همیشه کیف دستی با خود دارند. »

– پله، قربان می دانم. ولی، دوشیزه هانتر از چند خبابان گذشت و به پستخانه جاده کارلتون رفت، و من تعقیبش می کردم. وقتی به آنجا رسید، وارد شد.

کاولی گفت: « این که چیز عجیبی نیست.»

– قربان، موضوع به نظرم عجیب آمد، به همین جهت من هم وارد اداره شدم.

– چرا عجیب بود؟

– قربان، او در خیابان وین زندگی می کند، در خیابان کالج که کاملاً نزدیک خانه او است، یک پستخانه کوچک وجود دارد مردم خیابان کالج صبحها خیلی به آنجا رفت و آمد دارند. ولی شبها دیگر شلوغ نیست. چرا او به آنجا نرفت؟ آنجا که نزدیکتر است. چرا تمام راه پستخانه بزرگ را پیاده طی کرد؟

کاولی گفت: « عجیب است تافت، معلوم می شود فکرت به کار افتاده!»

– خوب، قربان، من در این لباسها مثل پلیس نیستم، و هیچکس هم مرا در پستخانه نشناخت. مردم زیادی آنجا بودند. آنجا همیشه شلوغ است. مادموازل هانتر چند عدد تمبر خرید، و نامه ای از کیفش در آورد. من پشت سر او و میان جمعیت ایستادم. او تقریبا کوتوله است، ولی من خیلی درازم، و به آسانی از بالای سر او می توانستم ببینم. نامه کاملا کلفت بود، ومن اسم و آدرس آن را خواندم.

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (11).jpg

کاولی گفت: «عالی است!»

تافت کتابچه کوچکی از جیبش در آورد و گفت: «از او دور شدم و اسم و آدرس را اینجا نوشتم. اینجاست، قربان: آقای ویلیام ایلفورد، جاده ملفورد، کرویدان، شماره ۹۰۳ »

کاولی گفت: « تافت، به چی فکر می کنی؟ نگاه عجیبی درچشمانت می بینم.»

-خوب، قربان، چرا او به پستخانه بزرگ رفت؟ او برای این به آنجا رفت که آنجا همیشه شلوغ است و کارکنان آنجا نمی توانند قیافه مراجعین را به خاطر بسپارند، سرشان خیلی شلوغ است. ولی در آن پستخانه کوچک خیابان کالج کارکنان می توانند نامه و قیافه صاحب آن را به خاطر بسپارند.

– ولی چرا او نامه اش را در صندوقهای پستی که در خیابانهاست نینداخت؟ هیچکس کنار آنها نایستاده که قیاقه صاحب نامه را به خاطر بسپارد

– قربان، نامه سنگین بود. او می بایست به اندازه وزن نامه اش تمیر بخرد، و بنابراین می بایست به پستخانه برود. قربان، از خودم پرسیدم چرا نامه سنگین بود؟ و مقدار زیادی در این باره فکر کردم. در پاکت چه بود؟

– تافت، چه جوابی برای سؤال خودت پیدا کردی؟

– «دوشیزه هانتر می توانست، مقداری روزنامه روی هم بگذارد و وسط آنها را دایره ای بکند: بعد او می توانست حلقه را در آن سوراخ بگذارد و مقدار دیگری هم روزنامه در زیر و روی آنها قرار دهد و بعد آن را در پاکت بگذارد. هیچکس نمی توانست به علت وجود روزنامه ها حلقه را احساس کند. »

کاولی گفت: « او می توانست این کار را بکند. ولی آیا این کار را کرد؟ »

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (12).jpg

-قربان، بهتر نیست به کرویدان، تلفن بزنیم؟ می توانیم به پلیس آنجا بگویم که خانه ایلفورد را در نظر بگیرد. آنها می توانند پاسبانی نزدیک آن بگذارند. بعد، وقتی پستچی نامه را به آنجا می آورد، پاسبان می تواند آنرا باز کند.

کاولی گفت:« من مطمئن نیستم. ما باید خیلی مواظب باشیم، نمی توانیم نامه های مردم را بدون دلیل باز کنیم .شاید این نامه هم مثل بقیه نامه ها باشد. نمی خواهم دوباره مرتکب اشتباه شوم. درباره فینالی اشتباه کرده بودم. شاید درباره گول هم اشتباه کرده باشم. »

– چرا، قربان؟

– هاریسون چند دقیقه پیش تلفن کرد. گول به دیدن پدر پیرش رفته بود. کاملاً درست بود. او سعی نمی کند الماس را بفروشد. البته، شاید او فردا به جای دیگری برود، ولی امشب، در خانه پدرش است.

-خوب، قربان، فینالی یا گول دزد نیستند. پس دوشیزه هانتر دزد است و شاید حلقه در آن پاکت باشد.

-شاید باشد! شاید هم نباشد! مادموازل ابل را یادت می آید؟ او لباسها و کیف دوشیزه هانتر را گشته. همه جای او را نگاه کرده، حتى داخل کلاهش را. ولی الماس نزد دوشیزه هانتر نبوده. او قبل از رفتن ما از مغازه خارج نشده. همه جای مغازه را هم گشتیم، ولی نتوانستیم حلقه را پیدا کنیم. او چطور آن را از مغازه خارج کرده است؟ غیرممکن است، تافت! حلقه نمی تواند نزد او باشد. وقتی ما در مغازه بودیم، الماس کجا بوده؟ آیا تو همه جا را گشتی؟ فکر کن، تافت، فکر کن!

دومرد چند دقیقه حرفی نزدند. تافت به پای بزرگش نگاه کرد و سعی کرد وقایع آن روز صبح را در مغازه به یاد آورد. مغازه را در نظرش مجسم ساخت.

کف مغازه، تعداد زیادی جعبه، میزها، صندلیها، و حتی ویترینها را هم از نظر گذراند و بعد گفت: «ما همه جا را گشتیم قربان، ماهمه…» از صحبت باز ایستاد، چشمهایش باز شدند. یک انگشتش را بلند کرد و با اشاره به اولی فریادزد: « نه، قربان! یکجا را… »

از جایش پرید و به قدم زدن در اتاق پرداخت.

کاولی گفت: «بنشین، تافت، بنشین، کجا را نگاه نکردیم؟ »

-یادتان نمی آید؟ چند فنجان چای وجود داشت قربان. من آنها را نگاه می کردم، چون خودم چای ننوشیدم. آقای ویلسون، گول و دوشیزه هانتر هم یکی یک فنجان چای داشتند. آقای وبلسون چایش را تا آخر نوشید و گول هم فنجان خود را تمام کرد. ولی دوشیزه هانتر چای خود را نیمه تمام گذاشت. وقتی ما از مغازه خارج شدیم فنجان تا نیمه پر بود.

کتاب داستان مصور قدیمی الماس آبی از مجموعه کتابهای طلائی نوجوانان ایپابفا (13).jpg

کاولی باتعجب به صورت سرخ شده تافت نگاه کرد و گفت: « تافت، امروز خیلی عجیب شدی!»

– بله، قربان. دوشیزه هانتر چای دوست دارد. آقای ویلسون اینطور گفته، بیشتر زنها چای دوست دارند، ولی از آن روز صبح چایش را تمام نکرد. چرا؟ چون حلقه الماس در کف فنجان چایش بود و چای نیمه تمام حلقه را پنهان کرده بود، قربان!

کاولی گفت: «حق با توست، تافت!» و بعد تلفن را به سمت خودش کشید. و در تلفن گفت: « می خواهم با پلیس کرویدان صحبت کنم … بله، کرویدان. می خواهم با نزدیکترین کلانتری جاده ملفورد صحبت کنم. »

همانطور که تافت گفته بود، حلقه الماس در پاکت بود. پلیس کرویدان آن را پیدا کرد و ایلفورد را به کلانتری برد.

او به هیچ سوالی جواب نداد، ولی وکیلش را نزد خود خواست.

وقتی کاولی خبرها را از تلفن شنید، به مغازه ویلسون رفت، و از دوشیزه هانتر خواست که با او به دفترش بیاید.

در کلانتری، دوشیزه هانتر اعتراف کرد و گفت: «من حلقه را برداشتم. آقای ایلفورد می خواست با من عروسی کند؛ ولی به مقداری پول احتیاج داشت. از نوع کار من اطلاع داشت، و به من گفت که حلقه الماس را بدزدم. اوه، خدایا، چرا به حرف او گوش دادم؟ چرا؟ چرا؟» و گریه را سر داد.

کاولی گفت: «دیگر خیلی دیر شده که این سؤال را بپرسم. البته ایلفورد نمی خواست با شما عروسی کند. اینجور مردها هیچوقت عروسی نمی کنند. آنها پول می خواهند، و از تنبلی دست برنمی دارند؛ آنوقت از زنها کمک می خواهند. ولی بعد از گرفتن و به دست آوردن پول زیر قول خود می زنند. شما حلقه الماس را در چای مخفی کردید، اینطور نیست؟ »

هانتر جواب داد: «بله، چطور شما این را فهمیدید؟ »

کاولی به تافت که آنجا بود، نگاهی انداخت و گفت: « ما چند پاسبان خوب در اینجا داریم!»

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان قدیمی « الماس آبی» (جلد ۲۰ از مجموعه کتابهای طلائی) توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۵۲، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.



درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده