قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / آهوی گردن دراز: حکمت نهفته

آهوی گردن دراز: حکمت نهفته

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (1)

آهوی گردن دراز

نوشته: جمشید سپاهی

تصویرگر: یوتا آذرگین

سال چاپ: ۱۳۶۲

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (2).jpg

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور، دشت بزرگی بود که آهوان بسیاری در آن زندگی می کردند. دشت آنقدر زیبا بود که هیچکس زیباتر از آن را ندیده بود و آنقدر آهو در آن زندگی می کرد که هیچکس به یاد نمی آورد آن همه آهو جایی دیده باشد.

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (3).jpg

سرتاسر دشت پر از علفهای سبز و شیرین بود و چشمه های آب آنقدر زیاد بود که هیچوقت آهویی تشنه نمی ماند.

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (4).jpg

هرسال بچه آهوهای زیادی به دنیا می آمدند و گله های آهو هر سال بزرگ و بزرگتر می شدند تا آنکه یک سال، بچه آهویی به دنیا آمد که گردن درازی داشت.

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (5).jpg

خبر تولد آهوی گردن دراز خیلی زود در سرتاسر دشت پیچید. آهوها دسته دسته برای تماشا آمدند و به گردن دراز او خندیدند و مسخره اش کردند.

پدر و مادر آهوی گردن دراز خیلی غمگین شدند ولی کاری از دستشان بر نمی آمد. بالاخره برای آنکه آهوهای دیگر مسخره شان نکنند، بچه شان را برداشتند و از گله دور شدند. آنقدر رفتند و رفتند تا گوشه خلوتی پیدا کردند و همانجا ماندند.

مدتها گذشت. بچه آهو هر روز بزرگتر و گردنش درازتر شد. پدر و مادرش وقتی دیدند او به اندازه ی کافی بزرگ شده است تنهایش گذاشتند و همراه یکی از گله های بزرگ رفتند.

آهوی گردن دراز چند روزی تنها زندگی کرد، ولی تنها زندگی کردن خیلی مشکل است؛ فکر کرد بهتر است او هم برود و با یکی از گله های بزرگ زندگی کند. راه افتاد و آنقدر رفت تا به یک گله بزرگ آهو رسید. جلو رفت، ولی همین که خواست داخل گله شود چند آهوی بزرگ، که شاخ های بلند داشتند، دورش را گرفتند و آهویی که از همه بزرگتر و شاخ هایش از همه بلندتر بود، جلو آمد و پرسید:

– «اینجا چه می خواهی؟»

آهوی گردن دراز سلام کرد و گفت:

– «آمده ام تا با شما زندگی کنم.»

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (6).jpg

هنوز حرفش تمام نشده بود که آهوها با صدای بلند به او خندیدند. آهوی گردن دراز خیلی ناراحت شد و با خودش گفت:

– چه آهوهای بدی، حتماً تمام آهوهای این گله همینطور هستند. نه، این گله به درد زندگی نمی خورد.

راه افتاد و آنقدر رفت تا به یک گله بزرگ دیگر رسید. جلو رفت، ولی همین که خواست داخل گله شود چند آهوی بزرگ که شاخهای بلند داشتند دورش را گرفتند و آهویی که از همه بزرگتر و شاخ هایش از همه بلندتر بود جلو آمد و پرسید:

– «اینجا چه می خواهی؟»

آهوی گردن دراز سلام کرد و گفت:

– «آمده ام تا با شما زندگی کنم.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که آهوها با صدای بلند به او خندیدند. آهوی گردن دراز خیلی ناراحت شد و پرسید:

– «چرا می خندید؟»

آهوی بزرگ، همانطور که می خندید، گفت: «تو با این گردن دراز می خواهی با ما زندگی کنی؟»

آهوی گردن دراز گفت:

– «بله، اجازه می دهید؟»

آهوی بزرگ اخم هایش را درهم کشید و گفت:

– «ما هیچوقت اجازه نمی دهیم تو با ما زندگی کنی، چون آهوهای دیگر ما را مسخره می کنند و ما از خجالت مجبور می شویم از دشت بزرگ خارج شویم.»

آهوی گردن دراز پرسید:

-«پس من با کدام گله می توانم زندگی کنم؟ آخر همه آهوها در گله هستند، من که نمی توانم تنها زندگی کنم.»

آهوی بزرگ جواب داد:

-«با این گردن دراز هیچ گله ای تو را راه نخواهد داد.»

آهوی گردن دراز گفت:

– «ولی من آهوی خوب و با ادبی هستم، هیچوقت گله را شلوغ نخواهم کرد. بیشتر از هر آهوی دیگری هم کار می کنم، گذشته از آن، شما نمی توانید مرا از گله خودتان بیرون کنید.»

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (7).jpg

آهوی بزرگ خیلی خشمگین شد، شاخ های بلند و تیزش را به طرف آهوی گردن دراز گرفت و گفت:

– «ما هرگز تو را به گله خودمان راه نخواهیم داد و اگر یکبار دیگر بخواهی به گله ما نزدیک شوی با شاخ های تیزمان تو را دور خواهیم کرد.»

آهوی گردن دراز خیلی غمگین شد. سرش را پایین انداخت و از گله آنها دور شد. همانطور که می رفت به خودش گفت:

-«گله ای دیگری هم هست و ممکن است بالاخره یکی از آنها مرا قبول کند. »

اما آهوی گردن دراز به طرف هر گله ای که رفت راهش ندادند. بالاخره ناامید و غمگین راهش را گرفت و آنقدر رفت و رفت تا به دورترین جای دشت، آنجا که هیچ آهوی دیگری زندگی نمی کرد، رسید و کنار چشمه ی کوچکی منزل کرد. گرچه خیلی تنها بود و هیچکس نبود تا با او حرف بزند ولی سختی و تنهایی را تحمل کرد و فکر زندگی در گله را از سرش بیرون کرد.

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (8).jpg

سالها گذشت و آهوهای زیادی به گله ها اضافه شدند اما هیچکس یادی هم از آهوی گردن دراز نکرد، تا آنکه یک سال، بچه آهوها به دنیا آمدند ولی باران نیامد. روزها پشت سر هم آمدند و رفتند اما باز هم باران نیامد. اول، آب چشمه ها کم شد و بعد علفها زرد شدند. چند روز بعد آب چشمه ها خشک شد و علفها سوختند. اما باز هم باران نیامد.

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (9).jpg

آهوها گرسنه و تشنه ماندند. اول فکر کردند فقط یک قسمت از دشت خشک شده است ولی هرچه این طرف و آن طرف رفتند آب و علفی پیدا کردند. همه جای دشت را که می شناختند گشتند اما همه علفها و چشمه ها خشک شده بودند.

آهوهای زیادی از گرسنگی و تشنگی مردند و گله های بزرگ هر روز کوچکتر شدند اما باز هم علفی برای خوردن و آبی برای نوشیدن نبود.

آهوها هر روز آسمان صاف و آبی رنگ را نگاه می کردند که هیچ لکه ابری هم در آن نبود. تا آن که روزی یک ابر بزرگ و سیاهرنگ در آسمان پیدا شد و آمد و آمد تا روی دشت بزرگ رسید و چون خیلی خسته بود همانجا خوابید.

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (10).jpg

آهوها از دیدن ابر خیلی خوشحال شدند ولی ابر خواب بود و بارانی نمی بارید. همه گله آهوها برای آنکه چاره ای پیدا کنند دور هم جمع شدند. هر کس حرفی زد تا آنکه عاقلترین آهو گفت:

– «باید از ابر خواهش کنیم که برایمان باران ببارد.»

همه آهوها قبول کردند. آن وقت عاقلترین آهو سرش را به طرف ابر کرد و گفت:

– «ای ابر بزرگ و مهربان! خواهش می کنم برای ما قدری باران ببار، چون بدون باران از گرسنگی و تشنگی خواهیم مرد.»

اما ابر بزرگ خواب بود و صدای آهو را نمی شنید. آهوها برای آنکه صدایشان به گوش ابر برسد همه باهم فریاد زدند: ای ابر بزرگ و مهربان! خواهش میکنیم برای ما باران ببار ، چون بدون باران از گرسنگی و تشنگی خواهیم مرد.

اما ابر بزرگ خواب بود و صدای آنها را نمی شنید. آهوها هرچه دور و بر را نگاه کردند نه کوهی دیدند و نه تپه ای که از بالای آن صدایشان را به گوش ابر برسانند. خیلی غمگین شدند، چون اگر ابر بزرگ بیدار می شد و بدون آنکه باران ببارد از روی دشت می گذشت، همه از گرسنگی و تشنگی می مردند.

ناگهان پیرترین آهو، به یاد آهوی گردن دراز افتاد و گفت:

– «یادتان می آید سالها قبل آهوی گردن درازی بود که می خواست وارد گله های ما بشود ولی ما راهش ندادیم؟»

آهوها گفتند:

– «بله، اما او برای ما چکار می تواند بکند؟»

پیرترین آهو گفت:

– «اگر او را پیدا کنیم با گردن درازی که دارد می تواند صدایش را به گوش ابر برساند.»

همه خوشحال شدند و از او خواستند که آهوی گردن دراز را پیدا کند. پیرترین آهو قبول کرد و رفت و رفت اما پیش از آنکه آهوی گردن دراز را پیداکند درگوشه ای از دشت، از خستگی و گرسنگی بیحال شد و روی زمین افتاد. وقتی چشم هایش را باز کرد آهوی گردن دراز را دید که با مقداری آب و علف بالای سرش نشسته است. خیلی تعجب کرد و پرسید:

– «مگر اینجا هنوز آب و علف پیدا می شود؟»

آهوی گردن دراز گفت:

– «آنجا که شما زندگی می کنید آهوهای زیادی هستند و هرچه آب و غذا هست می خورند، ولی من چون تنها هستم هنوز کمی برایم باقی مانده است.»

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (11).jpg

آهوی پیر غذایش را که خورد گفت:

– «گرچه ما با تو مهربان نبودیم ولی خواهش می کنم تو به ما کمک کن!»

آهوی گردن دراز گفت:

– «من همه را دوست دارم و حاضرم به همه کمک کنم، ولی در این مدت هیچکس از من کمکی نخواسته.»

آهوی پیر گفت:

– «ما حالا به کم تو احتیاج داریم.»

آنوقت داستان خشکسالی و ابر خفته را برای او تعریف کرد. آهوی گردن دراز کمی فکر کرد. بعد از جا بلند شد و ایستاده، سرش را به سوی ابر کرد و با صدای بلند فریاد زد:

– «ای ابر بزرگ و مهربان! خواهش می کنم کمی باران ببار.»

آهوی گردن دراز -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (12).jpg

صدایش به گوش ابر رسید و او را از خواب بیدار کرد. چشم ابر که به آهوی گردن دراز افتاد پرسید:

– «تو کی هستی و چرا مرا از خواب بیدار کردی؟»

آهوی گردن دراز سرش را نزدیک گوش ابر برد و داستان زندگی خودش را از اول برای او تعریف کرد. ابر وقتی شنید هیچ گله ای آهوی گردن دراز را راه نداده و او مجبور شده است تمام عمر تنها باشد دلش خیلی سوخت و گریه را شروع کرد. چند روز و چند شب همانجا ایستاد و گریه کرد و به جای اشک از چشمش دانه های درشت باران روی دشت بارید.

چشمه ها دوباره پر از آب شدند و علفهای سبز و شیرین از زمین بیرون آمدند. آهوها که از رفتار گذشته ی خودشان پشیمان بودند پیش آهوی گردن دراز رفتند و از او خواهش کردند که آنها را ببخشد. آهوی گردن دراز قبول کرد و همه با هم زندگی خوشی را در دشت بزرگ شروع کردند.

آهوی گردن دراز  -داستان تصویر آهوها برای کودکان و نوجوانان -ایپابفا (13).jpg

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه «آهوی گردن دراز» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن، چاپ ۱۳۶۲، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *