اولین پادکست صوتی من! امیدوارم ادامه داشته باشه و بازخورد خوبی داشته باشه.
بخوانید
مدیر ایپابفا آموزش تولید محتوا 2 219
اولین پادکست صوتی من! امیدوارم ادامه داشته باشه و بازخورد خوبی داشته باشه.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 6,829
این کتاب داستانگونه دربردارنده فضایل حضرت علی از لحظه تولد تا امامت است. این داستان سرتاسر آکنده از آیات و احادیثی است که گویای حقانیت حضرت علی و جایگاه والای امیرالمومنین است.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 2,081
در این کتاب، داستان زندگی پیامبر مهربانیها، حضرت محمد (ص) از تولد تا وفات را میخوانیم و با تلاش ها و زحمات بسیاری که پیامبر برای رساندن پیام خدا به مردم و ترویج اسلام انجام داده است آشنا میشویم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان, دنیای کودکان 0 1,331
یک روز استن و الی (یا همون لورل و هاردی خودمون) تصمیم گرفتند به دوچرخهسواری بروند. اما استن با دوچرخه اش تصادف کرد و تمام خوراکی ها را له و لورده کرد. برای همین، اصلاً بهشون خوش نگذشت...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 2 7,450
حضرت نوح سالیان دراز بتپرستان را به سوی خدا دعوت کرد؛ اما آنها ادعای روشنفکری داشتند و نوح را مسخره می کردند. حتی پسر نوح نیز حرف او را باور نمی کرد؛ تااینکه طوفان به پا شد و همه کافران را غرق کرد و مومنان نجات یافتند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان, دنیای کودکان 2 1,630
تریپی یک کره اسب بامزه بود. یک روز تریپی و دوستش بلکی، گربه ملوس، از مزرعه بیرون رفتند و وارد جنگل شدند. درآنجا با چند حیوان دیگر دوست شدند و تا شب بازی کردند و شب، خسته و کوفته، با یک عالم خاطره به مزرعه برگشتند...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 2,427
روزگاری جوانی بود که به دنبال کلید سحرآمیز میگشت تا با آن وارد خانه های مردم شود و دزدی کند. روزی به یک پیرمرد کلیدساز برخورد و پیرمرد به او کلیدی داد که همه درهای بسته را باز می کرد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 32 116,403
روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک بزبزقندی با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندی اسم بچه هاش رو گذاشته بود : شنگول ، منگول و حبه انگور . بز بز قندی همیشه بچه ها رو نصیحت میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند .
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 6,478
قصه صوتی عمو نوروز
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 6,961
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزارتا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی میکرد. این جویبار از دیوارههای سنگی کوه بیرون میزد و در ته دره روان میشد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر