مردی که در کوچه میرفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی میگذرد که او به چهرهی خودش درآینه نگاه نکرده است.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 4,462
مردی که در کوچه میرفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی میگذرد که او به چهرهی خودش درآینه نگاه نکرده است.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 1,195
دو بعد از نیمه شب یعنی تمام شب بیخوابی؛ یعنی کلافگی و خستگی و شتاب، همراه با دلتنگی و اضطرابی مجهول و این که میروم و میمانم و دیگر برنمیگردم
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 642
افسانه با عکس گرفتن مخالف بود. با لباس سفید عروس و سفرهی عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار کرد، رضایت نداد عکاس خبر کنند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 1,033
دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوری که ناظم وعده داد من حالا بهکلی معالجه شدهام و هفتهی دیگر آزاد خواهم شد؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,855
توی جنگل غلغله ای برپا بود. سال نو نزدیک بود و همه ی حیوانات مشغول خانه تکانی بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا دیوان شاعران 0 1,159
دفترهای شعر و ترانه مریم حیدرزاده
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 6,872
در زمانهای قدیم، پادشاه و ملکهای بر کشوری حکومت میکردند. میهن سرسبز و آباد آنها در کنار دریا قرار داشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 672
شکوه خانم، پیرزن مهربانی بود که همسر و فرزندی نداشت و در خانهی قدیمی و بزرگش بهتنهایی زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,960
روزی روزگاری در سرزمینی دور، پادشاهی زندگی میکرد که مادر پیر و مهربانی داشت. کشور آنها سرزمینی آباد با باغها و مزرعههای پرمیوه و پرمحصول بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,886
علی کوچولو یه توپ رنگارنگ داشت. توپش را خیلی دوست داشت. هرروز عصر بهانه میگرفت و میخواست بره تو کوچه بازی کنه
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر