الاغی برای اربابش گونیهای پر و سنگین را به اسیاب میبرد. اما پس از سالها کار و زحمت حس کرد که دیگر قدرت کافی ندارد و نمیتواند کار کند.
بخوانید
مدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 312
الاغی برای اربابش گونیهای پر و سنگین را به اسیاب میبرد. اما پس از سالها کار و زحمت حس کرد که دیگر قدرت کافی ندارد و نمیتواند کار کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 871
یکی بود یکی نبود، دختر زیبای کوچکی بود که مورد توجه و محبت همه اطرافیان بود؛ حتی آنهایی که فقط یک بار او را دیده بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 930
مردی بود که هفت پسر داشت ولی دختری نداشت. او و همسرش از نداشتن دختر ناراحت بودند. سالها گذشت و سرانجام خداوند به آنها دختری داد
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 852
در نزدیکی یک روستا زنی با دو دخترش در یک کلبه زندگی میکرد، یکی از دخترها زیبا و پرکار و دیگری زشت و تنبل بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,430
یک روز وقتی خاکستری تازه از خواب بیدار شد صدایی شنید. او می خواست بداند صدا از کجا می آید ...
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 1,240
روزگاری، یک موش کوچک، یک پرنده کوچک و یک سگ پاکوتاه باهم زندگی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 365
یکی بود یکی نبود، شاهزاده ای بود که از هیچ چیز به اندازه سفر رفتن، آن هم با یکی از خدمتکاران وفادارش، خشنود نمیشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 2,799
روزی روزگاری، مرد ثروتمندی بود که همسرش در بستر بیماری افتاده بود. زن چون میدانست که مرگش بزودی فرا میرسد دخترش را نزد خود خواند
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 952
ماهیگیری با همسرش، در کلبه ای محقر، کنار یک دریاچه روزگار را به خوشی میگذراند. او هر روز میرفت، قلاب میانداخت و ماهی میگرفت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانههای برادران گریم 0 1,129
یک روز زیبای تابستانی خیاطی کوچک اندام در کنار پنجره باز مغازهاش، پشت میز کار نشسته بود و خیاطی میکرد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر