مردی، کشتیِ شکستهای دید، دستهایش را به آسمان بلند کرد و به بیدادگری خدایان اعتراض کرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 110
مردی، کشتیِ شکستهای دید، دستهایش را به آسمان بلند کرد و به بیدادگری خدایان اعتراض کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 84
روزگاری مردی مجسمهای چوبی از هِرمِس ساخت و آن را برای فروش به بازار برد. ازآنجاکه پس از مدتی، خریداری به سراغ او نیامد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 87
شکم و پاها باهم بگومگو میکردند که کدامیک قویترند. پاها اصرار داشتند که آنها قویترند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 106
به هنگام ازدواج زئوس، هر جانوری هدیهای درخور توان خود برای او برد. مار نیز گلی به دهان گرفت و با آن به آسمان خزید؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 1,922
هرکول از کورهراهی میگذشت که چشمش به چیزی شبیه سیب افتاد. او پایش را روی آنچه دیده بود گذاشت تا آن را له کند؛ اما آنچه زیر پایش بود، دو برابر قبل بزرگ شد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 3,595
آقا کوچولوی شجاع بهاندازۀ آقا کوچولوی پرزور، قوی نیست. او به بلندی آقا کوچولوی قدبلند هم نیست؛ اما هیچیک از اینها مانع از شجاع بودن او نمیشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا آموزش تولید محتوا 0 274
من از فتوشاپ قدیمی نسخه Adobe Photoshop CS4 ME معروف به فتوشاپ 11 خاورمیانه که حدود 100 مگابایت حجم دارد برای ویرایش تصاویر داستان های ساسیت استفاده می کنم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,770
داستان آموزنده: یکی بود، یکی نبود، یک تمساح خیلی مهربان بود که دوست داشت با مردم رفتوآمد داشته باشد، با آنها حرف بزند و به مهمانی برود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 95
زمستان، بهار را سرزنش میکرد و به او میگفت: «وقتی تو از راه میرسی هیچکس لحظهای آرام ندارد. برخی به چمنزارها یا به جنگلها میروند و مشغول چیدن گلها و گیاهان میشوند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 91
خورشید و باد شمال بر سر زور و قدرت خود بگومگو میکردند. آن دو سرانجام به این نتیجه رسیدند که هر کس بتواند لباسهای مسافری را از تن او بیرون بیاورد قویتر از دیگری است.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر