روزی روزگاری وقتی پرومته انسانها را ساخت، دو کولهبار به گردن آنان آویخت. او کوله باری را که از جلو آدمیان آویخته بود...
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 157
روزی روزگاری وقتی پرومته انسانها را ساخت، دو کولهبار به گردن آنان آویخت. او کوله باری را که از جلو آدمیان آویخته بود...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 82
ثروتمندی از اهالی آتن با گروهی از مسافران به سفری دریایی میرفت که ناگهان توفانی درگرفت و کشتی غرق شد. تمام مسافران کشتی سعی میکردند با شنا خود را به ساحل برسانند؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 92
کسبوکار پینهدوزی ناوارد، چنان از رونق افتاده بود که از گرسنگی با مرگ فاصلهای نداشت؛ بنابراین تصمیم گرفت به شهری که کسی او را نمیشناخت، برود و پزشکی پیشه کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 340
پسرکی لوح یکی از همشاگردیان خود را از مدرسه دزدید و به خانه برد. مادر پسرک بهجای تنبیه پسر خود، او را تشویق کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 133
مردی که سفری طولانی در پیش داشت نذر کرد هر چه در راه یافت با هِرمِس نصف کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 79
دو پسربچه باهم به قصابی رفتند. وقتی پشت قصاب به آنها بود، یکی از آن دو کمی گوشت برداشت و آنها را توی جیب دوستش چپاند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 141
به سفارش زئوس، پرومته آدمیان و جانوران را ساخت. دراینبین زئوس متوجه تعداد فراوان جانوران شد و به پرومته دستور داد...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 97
روزگاری زنی جادوگر مدعی بود که طلسمهایش خشم خدایان را فرومینشاند. بدین ترتیب همیشه مشتریان بسیاری داشت
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 106
زنی که شوهرش میگسار بود برای درمان او چارهای اندیشید. زن آنقدر صبر کرد تا شوهرش از شدت زیادهروی در نوشیدن، سیاهمست شد و دیگر هیچکس و هیچ جا را ندید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 95
پیرزنی که چشمانش خوب نمیدید با پزشکی قرار گذاشت در صورت بهبود، دستمزد او را بپردازد. پزشک درمان را با مالیدن مرهم به چشمان پیرزن شروع کرد؛
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر