گربهی بزرگِ سیاهوسفیدی، سه گربهی کوچولو به دنیا آورد. گربه کوچولوها بهمرور بزرگ و بزرگتر شدند و شیطنت آنها نیز شروع شد، همچنین شکموییشان.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,518
گربهی بزرگِ سیاهوسفیدی، سه گربهی کوچولو به دنیا آورد. گربه کوچولوها بهمرور بزرگ و بزرگتر شدند و شیطنت آنها نیز شروع شد، همچنین شکموییشان.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 441
در یک دشت وسیع، پیرزنی تنها زندگی میکرد. فرزندانش همگی در نقاط دیگر زندگی میکردند و او تنهای تنها بود. یک روز، پیرزن با خود گفت: «اگر یک درخت در کنار خانهی من زندگی میکرد چقدر خوب بود و من سرم با آن گرم میشد و دیگر تنها نبودم!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 282
ماهی کوچولو میخواست با خرچنگ کوچولو بازی کند، اما هر چه میگشت او را پیدا نمیکرد؛ بنابراین شنا کرد و شنا کرد تا به سبزههای اطراف دریاچه رسید
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای گلستان و ملستان 0 1,080
آوردهاند که در زمان قدیم، مردی بود که به سیر و سیاحت علاقهی فراوان داشت. بزرگترین آرزوی این مرد آن بود که بتواند روزی، گِرد جهان را بگردد و همه جای دنیا را ببیند و احوال مردم جهان را از نزدیک مطالعه کند
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای گلستان و ملستان 0 693
آوردهاند که در زمان قدیم، شاعری بود که از این دیار به آن دیار سفر میکرد و مدح بزرگان میگفت و درمی چند میگرفت و زندگی خویش میگذرانید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 486
روز تعطیلی بود و آفتاب قشنگی بر زمین میتابید. «لین» و «یوان» در بالکن خانه با گربهی کوچولویی بازی میکردند. همانطور که سرگرم بازی بودند پای لین به جعبهای خورد و صدا داد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 453
«رونگلی» لباس زیبایی بر تن کرده بود و با دو تا روبان قرمز موهایش را در دو طرف بسته بود. او اسباببازی جدیدش را به بغل گرفته بود و زیر لب آواز میخواند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 363
یک سگ و یک خرگوش در بالای یک کوه قرار یک مسابقه را باهم گذاشتند. آن کوه خیلی بلند بود و به همین خاطر برای مسابقهی دو خیلی مناسب بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 730
روزی روزگاری در سرزمین آفریقا، مردی به نام مانگا با همسر و فرزندش زندگی میکرد. آنها توی این دنیای بزرگ چیزی نداشتند: نه خانهای، نه زمینی، نه اسبی.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 3,480
برف گولهگوله میبارید. سحر کوچولو کنار پنجره ایستاده بود و دعا میکرد که کاش برف بیشتر بباره تا همهجا سفید بشه. آخه مامان به اون گفته بود که اگه برف زیاد بباره، همگی باهم خانوادگی میرن برفبازی.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر