حیاط افسانه پر از گل بود. یک شب افسانه در خواب دید که همه جا پر از درخت و گل است. او در خواب آرزو کرد که ای کاش یک گنجشک باشد ...
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 5,510
حیاط افسانه پر از گل بود. یک شب افسانه در خواب دید که همه جا پر از درخت و گل است. او در خواب آرزو کرد که ای کاش یک گنجشک باشد ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 67,743
فرناز دختر خوبی بود ولی کمی نامنظم شده بود. مادر فرناز نمی خواست به فرناز چیزی بگوید که او ناراحت شود. شب موقع خواب، مادر فرناز تصمیم گرفت تا با او حرف بزند ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,394
کاکلی خیلی باهوش و مهربان بود. او یک جوجه مرغ بود. جیک جیکی به کاکلی گفت بیا با هم پرواز کنیم اما کاکلی پرواز بلد نبود. کاکلی پرواز کردن بلد نبود برای همین جیک جیکی یک سنگ بزرگ آورد ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,729
کلاغ می خواست خودش معلم شود. اردک هم دوست داشت خودش معلم بشود. آنها از طوطی دانا پرسیدند تا ببینند کدام پرنده از همه بزرگ تر است. فردای آن روز همه دور هم جمع شدند تا بدانند بزرگ ترین پرنده ی روی زمین چه کسی است ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,473
هوا گرم بود و خرس کوچولو رفته بود توی آب شنا کند. خرسی یک لنگه کفش پیدا کرد و آن را برداشت و از آب بیرون آورد. او لنگه کفش را به جغد دانا نشان داد و پرسید: این چیه؟ جغد دانا گفت: این یک لنگه کفش است. آدم ها آن را به پا می کنند و راه می روند ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,642
قطرهی شبنم از روی برگ سر خورد و پرتاب شد روی زمین. وقتی قطرهی آب به زمین برخورد کرد یک دختر کوچولوی ظریف و لاغر از روی زمین بلند شد. او دختر آب بود. دختر آب بلند شد و به راه افتاد ...
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 1,612
دهقانی توی گاریاش پر از پنبه بود ولی یکدفعه یک تکه از پنبه که به شکل آدمک بود از روی گاری افتاد. آدمک پنبهای دنبال گاری دوید، اما به گاری نرسید و از خستگی روی سنگی نشست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 946
یک روز قشنگ بهاری که جنگل، سرسبزتر و دریاچه، آبیتر و گلها، زیباتر از همیشه بودند، پرندگان زیادی روی شاخههای بلند جنگل نشسته بودند و آواز میخواندند و حرف میزدند و میخندیدند. هرکدام از آنها دربارهی اینکه جنگل، از بالا موقع پرواز کردن چقدر زیباست حرف میزدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,581
زنبور شیطان و کوچولویی بود به اسم «ویز ویزی». یک روز صبح خیلی زود ویز ویزی کوزهی کوچولویش را برداشت و رفت میان دشت تا عسل جمع کند و با خودش به کندو بیاورد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,834
حمید کوچولو آن روز خیلی خوشحال بود. چون پدرش جوجهی کوچک و طلاییرنگ قشنگی برایش آورده بود. حمید جوجه را در دستهایش گرفت و آهسته به پرهای نرمش دست کشید.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر