روزی روزگاری، آسیابان فقیری بود که دختری زیبا داشت. او فکر کرد که درباره دخترش با پادشاه صحبت کند تا موقعیتی برای او دست و پا کند.
بخوانیدBlog Layout
افسانهی جویندگان ثروت / قصهها و داستانهای برادران گریم
یکی بود یکی نبود، در دهی سه برادر زندگی میکردند که بسیار فقیر بودند و پیدا کردن حتی یک قرص نان هم برایشان دشوار شده بود.
بخوانیدافسانهی سفید برفی و هفت کوتوله / داستانهای برادران گریم
یکی از روزهای وسط زمستان که دانههای برف مثل پر از آسمان میریخت، ملکه ای کنار پنجره نشسته و سرگرم توربافی بود.
بخوانیدافسانهی پادشاه ریش زِبر / قصهها و داستانهای برادران گریم
افسانهی پادشاه ریش زِبر قصهها و داستانهای برادران گریم یکی بود یکی نبود، پادشاهی بود که دختری داشت بسیار زیبا، مثل ماه شب چهارده. دختر پادشاه مغرور و از خود راضی بود و هیچ کس را برای همسری قبول نداشت. هر خواستگاری که میآمد به حضور میپذیرفت، اما بعد با …
بخوانیدافسانهی جوجه و دوستش / قصهها و داستانهای برادران گریم
روزی جنگلبانی به شکار رفت. هنوز راه چندانی در جنگل طی نکرده بود که صدای بچه ای کوچک توجه او را جلب کرد.
بخوانیدافسانهی زیبای خفته / قصهها و داستانهای برادران گریم
یکی بود یکی نبود، پادشاه و ملکه ای بودند که چون فرزندی نداشتند همیشه غصه دار بودند.
بخوانیدافسانهی سلطان پیر و دوستانش / قصهها و داستانهای برادران گریم
یکی بود یکی نبود، یک روستایی بود که سگی به نام «سلطان» داشت. آن سگ سالها در خدمت مرد روستایی بود ولی دیگر پیر شده بود
بخوانیدافسانهی لیوان شگفت انگیز / قصهها و داستانهای برادران گریم
روزی روزگاری، مردی بود که فرزندان زیادی داشت. او ناچار شده بود از دوستانش بخواهد برای گذران زندگی هر یک از فرزندانش او را یاری دهند.
بخوانیدافسانهی مهمانان پردردسر / قصهها و داستانهای برادران گریم
روزی روزگاری، مرغ و خروسی تصمیم گرفتند برای دیدن ارباب پیر خود دکتر کوربِس به ده بروند.
بخوانیدافسانهی داماد تبهکار / قصهها و داستانهای برادران گریم
آسیابانی بود که دختری زیبا داشت. وقتی دختر بزرگ شد، بزرگترین ارزوی اسیابان این بود که او ازدواج کند و ازدواجش با خوشبختی همراه باشد.
بخوانید