روزی روزگاری یک لاکپشت کوچولو یواشیواش به راه افتاد. او میخواست نزدیک لانهاش، هم گردش کند و هم سبزی بخورد. خانهی لاکپشت توی جنگل بود، برای همین حیوانهای جورواجوری هم آنجا زندگی میکردند.
بخوانیدBlog Layout
قصه کودکانهی: پیراهنی که کوچک شد || بچه ها چه زود بزرگ می شوند
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی از روزها یک خانم کوچولو با عروسکش داشت بازی میکرد. چه بازیای؟ مهمان بازی. بله... برای همین هم آمد جوراب بپوشد، نشد که نشد.
بخوانیدقصهی دخترای ننه دریا || متن کامل + قصه صوتی با صدای احمد شاملو
یکی بود یکی نبود جز خدا هیچی نبود زیر این طاق کبود، نه ستاره نه سرود.
بخوانیدقصه کودکانه تصویری: قهرمانان سلامت
قصه کودکانه تصویری: قهرمانان سلامت
بخوانیدقصه کودکانه تصویری: قطره های باران
قصه کودکانه تصویری: قطره های باران
بخوانیدقصه تصویری کودکانه: قصر زیر دریا
قصه تصویری کودکانه: قصر زیر دریا
بخوانیدقصه کودکانهی: مارمولک توی باغچه || بیاجازهی بزرگترها جایی نرو!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری مارمولک کوچولویی با مادر و پدرش توی یک سوراخ زندگی میکردند. مارمولک کوچک بعضی وقتها سرش را از لانه بیرون میکرد و اینور و آنور را نگاه میکرد.
بخوانیدقصه کودکانهی: دوستان در جالیز || زود قضاوت نکنید!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری در یک جالیز، کدو و بادمجانی دوست بودند. آنها همیشه باهم اینور و آنور میرفتند و بازی و شادی میکردند.
بخوانیدقصه کودکانهی: چرخخیاطی مادر || به چرخخیاطی دست نزنید!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی از روزها آقا کوچولو توی اتاق داشت بازی میکرد. او با سهچرخهی کوچولویش اینور و آنور میرفت.
بخوانیدقصه کودکانهی: جوجههای مرغ خاله مهربان || باهمدیگه دعوا نکنید!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی از روزها جوجههای خاله مهربان پیش مادرشان آمدند و گفتند: «ما میخواهیم برویم توی حیاط بازی کنیم.»
بخوانید