اگر بعد از رگبار و رعدوبرق، از کنار مزرعه گندم سیاه بگذری، آن را کاملاً سیاه و خشکشده میبینی؛ انگار که در شعلههای آتش سوخته باشد. کشاورزان میگویند که این کار صاعقه است؛ اما این حادثه چه زمانی اتفاق افتاد؟ گندم سیاه کی سیاه شد؟
بخوانیددنیای نوجوانان
قصه کودکانه: فرمانروای ظالم || پرواز کیکاووس به روایت هانس کریستین اندرسن
یکی بود یکی نبود. فرمانروای ظالم و ستمگری بود که فقط به جنگ و خونریزی فکر میکرد. او کاری جز جنگ بلد نبود، حرفی بهجز جنگ نمیزد و تمام آرزویش این بود که صاحب و فرمانروای همه جهان بشود و کاری کند که مردم دنیا از شنیدن نامش به وحشت بیفتند.
بخوانیدقصه کودکانه: توک کوچک، یک بچه درسخوان || هانس کریستین اندرسن
او را «توک کوچک» صدا میکردند؛ اما این اسم واقعیاش نبود. وقتیکه تازه زبان باز کرده بود و نمیتوانست درست حرف بزند، به خودش توک میگفت. البته منظورش از این کلمه، «چارلی» بود؛ یعنی نام واقعی او چارلی بود.
بخوانیدقصه کودکانه: شاهزاده خانم و نخود || هانس کریستین اندرسن
در زمانهای بسیار قدیم شاهزادهای بود که میخواست دختری خوب و نجیب از خانوادهای ثروتمند را به همسری خود انتخاب کند. برای یافتن چنین همسری به تمام سرزمینهای دور و نزدیک سفر کرد.
بخوانیدقصه کودکانه: گل مینا || عشق به طبیعت از نگاه هانس کریستن اندرسن
یکی بود یکی نبود. کنار جاده، خانه کوچک و قشنگی بود. روبهروی این خانه، باغچهای پر از گل و سبزه قرار داشت که اطرافش را پرده سبزرنگی کشیده بودند. در گودالی که ازآنجا زیاد دور نبود، بوته مینای کوچکی روییده و غنچه کرده بود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر