تبلیغات لیماژ بهمن 1402
cover-shpere رمان کره مایکل کرایتون

رمان علمی تخیلی «کره» Sphere نوشته مایکل کرایتون _ بخش 1

رمان کره مایکل کرایتون

کره مایکل کرایتون

رمان علمی تخیلی

کره

نویسنده: مایکل کرایتون

 

غرب تونگا

به مدتی طولانی، افق خط آبیرنگ و صاف و یکنواختی بود که اقیانوس آرام را از آسمان جدا می کرد. بالگرد نیروی دریایی با فاصله ای اندک از امواج پیش می رفت. با وجود سروصدا و لرزش پره ها، نورمن جانسون خوابیده بود. او خسته بود؛ بیش از چهارده ساعت می شد که با انواع هواپیماهای نظامی پرواز کرده بود. چنین س فری برای استاد روان شناسی پنجاه و سه ساله ای مثل او، کاری ساده و معمولی نبود.

نمیدانست چقدر خوابیده بود. وقتی بیدار شد دید افق همچنان صاف و یکنواخت است؛ نیمدایره های سفیدرنگ آبسنگهای مرجانی پیش رو دیده می شد. با میکروفن از خلبان پرسید: «اینجا کجاست؟»

خلبان پاسخ داد: «جزایر نینی هینا و تافاهی. از نظر قانونی قسمتی از تونگاست، اما کسی توش زندگی نمی کنه، خوب خوابیدین؟»

نورمن گفت: «بد نبود.» و به جزیره هایی که با سرعت از رویشان می گذشتند نگاه کرد: منحنی یی از شن سفید، چند درخت نخل و همچنین بار دیگر سطح هموار اقیانوس نمایان شد.

خلبان پرسید: «شمارو از کجا آوردن؟» نورمن گفت: «از سن دیه گو دیروز حرکت کردم.»

– پس از مسير هونولولو – گوام – پاگر به اینجا اومدین.

– بله.

خلبان گفت: «سفر دورودرازیه. شغل شما چیه؟

نورمن پاسخ داد: «من روان شناسم.»

خلبان نیشخندی زد و گفت: «روانپزشک، هاه. چرا که نباشین؟ اونها تقریبا هر چیزی رو دور هم جمع کردن.»

– منظورت چیه؟

– توی این دو روز گذشته آدمهای جورواجوری رو از گوام به این منطقه آوردیم. فیزیکدانها و زیست شناسها و ریاضیدانها و این جور آدمها. همه رو به نقطه ای در اقیانوس آرام میبرن.

نورمن پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»

خلبان به او نگاه کرد. چشمانش از پشت عینک خلبانی دیده نمی شد. چیزی به ما نمی گن، قربان. شما چطور؟ به شما چی گفتن؟»

نورمن گفت: «به من گفتن اینجا یک هواپیما سقوط کرده.»

خلبان خندید و پرسید: «قبلا هم شما رو برای سقوط هواپیما خبر می کردن؟»

– بله.

ده سال بود که نام نورمن جانسون در فهرست گروههای ویژه سقوط سازمان مرکزی هوانوردی دیده می شد کارشناسانی که به هنگام سقوط هواپیماهای مسافربری برای تحقیق به محل حادثه گسیل می شدند. وی، نخستین بار، در سال ۱۹۷۶ به محل سقوط هواپیمایی از شرکت یونایتد ایرلانز در سن دیگو فرستاده شده بود. سپس در سال ۱۹۷۸ به شیکاگو و سال ۱۹۸۲ به دالاس. هر بار هم به یک شکل بود تماس تلفنی سریع، جمع آوری شتابزده وسایل و غیبت به مدت یک هفته یا بیشتر. این بار همسرش إلن دلخور شده بود، زیرا در روز اول ژوئيه احضار شده بود و این یعنی آنکه، آنان نمی توانستند طبق برنامه در روز ۴ ژوئیه برای تفریح و خوردن کباب به ساحل بروند. در همان روزها تیم، پس از پایان سال دوم تحصیل در دانشگاه، از شیکاگو به خانه برمی گشت تا پس از چند روز برای یافتن کار در فصل تابستان به کاسکادس برود. إمی هم که اکنون شانزده سال داشت، تازه از اندوور برگشته بود و اگر نورمن در خانه نبود و پا درمیانی نمی کرد، او و الن زود دعوایشان میشد. موتور ولوو باز صدا میداد و احتمال داشت نورمن به جشن تولد مادرش در هفته آینده نرسد. الن پرسیده بود:

هواپیما کجا سقوط کرده؟ من که خبری از سقوط هواپیما نشنیدم.» نورمن مشغول جمع کردن وسایل بود که الن رادیو را روشن کرد. رادیو هیچ خبری از سقوط هواپیما پخش نکرد.

وقتی اتومبیل در برابر خانه متوقف شد، نورمن با دیدن خودرو ویژه نیروی دریایی، با راننده ای که لباس نظامی به تن داشت، بی اندازه تعجب کرد.

الن که پشت سرش از پله ها پایین می آمد، گفت: «هیچ وقت خودرو نیروی دریایی نمی فرستادن. یعنی هواپیمای نظامی سقوط کرده؟»

نورمن گفت: «نمیدونم.»

-کی برمیگردی؟

نورمن او را بوسید و گفت: «تلفن می کنم. قول میدم.»

اما او تلفن نکرد. رفتار همه با نورمن مؤدبانه و خوشایند بود، اما اجازه ندادند به تلفن نزدیک شود. ابتدا در هیکام فیلد در هونولولو و سپس در پایگاه نیروی دریایی در گوام، جایی که ساعت دو بامداد به آنجا رسیده بود و ، پیش از پرواز، نیم ساعت در اتاقی که بوی بنزین هواپیما میداد منتظر ماند و بی هیچ اعتراضی به شماره ای از مجله امریکن ژورنال أو سایکولوژی[1] که همراه خود آورده بود، چشم دوخت. خورشید در حال طلوع بود که به پاگو پاکو رسید. در آنجا او را با شتاب سوار بالگرد بزرگ سینایت کردند. سینایت بدون معطلی از روی باند برخاست و در مسیر غرب از روی نخلها و شیروانیهای موجدار و زنگزده خانه ها گذشت و راهی اقیانوس آرام شد.

او دو ساعت را در داخل این بالگرد به سر برده و مدتی از این زمان را درخواب سپری کرده بود. در آن لحظه، الن و تیم و امی و جشن تولد مادرش، بسیار دور می نمودند.

– ما دقیقا کجاییم؟ خلبان گفت: «بین ساموآ و فیجی در اقیانوس آرام جنوبی.» .

– میتونی روی نقشه نشونم بدی؟

– اجازه این کار رو ندارم. تازه، از روی نقشه چیز زیادی معلوم نیس. درست همین حالا با هر نقطه ای که توی خشکی فرض کنین سیصد کیلومتر فاصله داریم

نورمن به افق، که همچنان صاف و آبی و یکنواخت بود، نگریست. با خود گفت، باور می کنم . خمیازه کشید و سپس پرسید: «از نگاه کردن به این صحنه یکنواخت خسته نمیشی؟»

خلبان گفت: «راستش، نه قربان. از اینکه این جوریه خوشحال هم هستم. دست کم هوا خوبه. اما این طور نمی مونه. تو جزایر ادمیرالتي طوفان شده و تا چند روز دیگه به اینجا میرسه.». .

– اون وقت چی میشه؟ .

– همه پا به فرار میذارن. هوا در این نقطه از دنیا خیلی خشنه. من اهل فلوریدا هستم و وقتی بچه بودم چند گردباد دیدم؛ اما تندبادهای اقیانوس آرام چیز دیگه ایه، قربان.

نورمن سر تکان داد و گفت: «چقدر طول میکشه تا برسیم؟»

– چیزی نمونده، قربان.

پس از دو ساعت تماشای چشم اندازی صاف و یکنواخت، دیدن رشته ای از کشتیها بسیار سرگرم کننده مینمود. بیش از یک دوجین از انواع کشتیها در حلقه های هم مرکز گرد هم آمده بودند. نورمن در پیرامون این مجموعه، هشت ناوشکن خاکستری رنگ نیروی دریایی را شمرد. در میان آنها کشتیهایی بزرگ دیده می شد که بدنه دولایه با فاصله زیاد داشتند و شبیه باراندازهای شناور بودند؛ سپس چشمش به کشتیهایی کوچک و معمولی افتاد که محوطه فرود بالگرد داشتند و در مرکز این مجموعه، در میان آن همه کشتی خاکستری، دو کشتی سفیدرنگ با سکوهای پرواز و نقاط هدف به چشم میخورد.

خلبان کشتیها را به موریس نشان داد و گفت: «اونا که در اطراف هستن ناوشکنن، برای محافظت؛ بعد کشتیهای آر.وی. اس[2] هستن، برای تأمین تجهیزات دوربرد، یعنی روبوتها؛ بعد از اونا کشتیهای ام.اس.اس[3] هستن، برای تأمین و تدارکات مأموریت. و اون وسطیها هم کشتیهای اُ. اس. آر. وی[4] هستن؟

– کشتیهای1.اس.آر.وی؟

خلبان گفت: «کشتیهای تحقیقاتی و مساحی اقیانوس شناسی.» و با اشاره به دو کشتی سفید ادامه داد: «سمت چپی جان هاوز، و اون یکی که دست راسته ویلیام آرتوره. ما روی جان هاوز فرود می آیم.» خلبان بر فراز کشتیها دور زد. نورمن می توانست از آن بالا قایقهای موتوری را ببیند که میان کشتیها رفت و آمد می کردند و پشت سر خود ردی سفید بر آب نیلگون بر جای می گذاشتند.

نورمن گفت: «این همه کشتی برای سقوط یک هواپیما؟»

خلبان نیشخند زد و گفت: «هی، من از سقوط هواپیما چیزی نگفتم. کمربندت رو محکم کن. داریم فرود می آیم.»

بارنز

نقطه سرخرنگ محل فرود بزرگ و بزرگتر می شد و با به زمین نشستن بالگرد در زیرشان قرار گرفت. نورمن به دنبال قلاب کمربند می گشت که یک مأمور نیروی دریایی با لباس رسمی در را باز کرد.

– دکتر جانسون؟ نورمن جانسون؟

– بله، خودم هستم.

– وسیله ای دارین قربان؟

نورمن گفت: «فقط همین.» و چمدانش را از قسمت عقب برداشت. مأمور آن را گرفت.

– وسایل علمی همراه ندارین؟

– نه، فقط همین.

– از این طرف، قربان. مواظب سرتون باشین، همراهم بیایین و به عقب کشتی نرین، قربان. نورمن، در حالی که سرش را خم کرده بود، از زیر پره های بالگرد گذشت و پشت سر مأمور از محل فرود بالگرد به سوی راه پله ای باریک رفت. نرده فلزی پله ها داغ بود. پشت سرش، بالگرد به هوا برخاست و خلبان برای آخرین بار برای او دست تکان داد. با رفتن بالگرد، باد فرو نشست و هوای بی اندازه داغ اقیانوس آرام چهره خود را نشان داد.

– سفر خوبی داشتین قربان؟

– بد نبود.

– نمی خواین برین، قربان؟

نورمن پاسخ داد: «من تازه رسیدم.»

– نه، منظورم اینه که به دستشویی نمیرین قربان؟

نورمن گفت: «نه.»

– خوبه. به دستشوییها نرین، همه شون پر شدن.

– باشه.

مأمور گفت: «لوله کشی های کشتی از دیشب با مشکل مواجه شده. داریم به این مسئله رسیدگی می کنیم و امیدواریم خیلی زود حل بشه.» و با نگاهی دقیق به نورمن ادامه داد: «الآن توی کشتی تعداد زیادی زن هست، قربان.»

نورمن گفت: «می بینم.»

– اگر بخواین یک دستشویی شیمیایی هست، قربان.

– نه، متشکرم.

– پس بریم قربان، چون فرمانده بارنز میخواد شما رو ملاقات کنه.

– میخوام با خونواده م تماس بگیرم.

– میتونین اینو به فرمانده بارنز بگین، قربان. .

از دری عبور کردند و از زیر آفتاب شدید بیرون وارد راهرویی شدند که با لامپهای مهتابی روشن شده بود. هوای راهرو خنک تر بود. مأمور گفت: «خوشبختانه دستگاه تهویه چند ساعتی میشه که قطع نشده.»

– دستگاه تهویه خیلی قطع میشه؟

– فقط وقتی هوا داغ باشه.

از در دیگری گذشتند و وارد اتاق کار بزرگی شدند: دیوارهای فلزی، قفسه ابزار، شعله های استیلن ناشی از جوشکاری کارگرانی که روی قطعات پل موقت و سایر تجهیزات پیچیده خم شده بودند و همچنین سیمهایی که کف اتاق را پوشانده بود. مأمور، در میان سروصدای اتاق کار، فریادزنان گفت: «نفربرهای هدایت از دور را اینجا تعمیر می کنیم. بیشتر کارهای سنگین رو روی رزمناوها انجام میدیم. اینجافقط کارهای مربوط به قطعات الکترونیکی رو انجام میدیم. از این طرف، قربان.»

از در دیگری رد شدند، و سپس، با عبور از راهرویی دیگر، به اتاقی پهن با سقف کوتاه پا گذاشتند که پر از صفحه نمایش بود. پنج شش کاردان فنی در مقابل صفحه های رنگی نشسته بودند. نورمن به تماشا پرداخت.

مأمور گفت: «از اینجا به کار نفربرهای هدایت از دور نظارت می کنیم. همیشه سه چهار تا روبوت زیر آب هست. البته به اضافه مأمورای نیروی دریایی و گروه ایمنی کشتیرانی.»

نورمن می توانست صدای خش خش و سوت ارتباطات رادیویی و همچنین صدای نامفهوم و بریده بریده افراد را بشنود. روی یک صفحه نمایش غواصی را دید که در کف اقیانوس راه می رفت. غواص زیر نور تند و مصنوعی ایستاده بود و لباسی به تن داشت که نورمن تا آن روز ندیده بود؛ لباس از پارچه ای ضخیم و آبیرنگ بود و کلاه ایمنی زردرنگ بسیار عجیب و غریب مینمود.

نورمن با اشاره به صفحه نمایش پرسید: «عمقش چقدره؟»

نمیدونم. سیصد یا سیصدو پنجاه متر. چیزی در همین حدود.

– چیزی پیدا کردن؟

مأمور گفت: «تا حالا فقط بال بزرگ هواپیما که از جنس تیتانیومه پیدا شده.» سپس نگاهی به اطراف کرد. «الآن هیچ کدوم از نمایشگرها نشونش نمیدن. بیل، می تونی بال هواپیما رو به دکتر جانسون نشون بدی؟»

کاردان فنی گفت: «متأسفم قربان. در حال حاضر گرداننده اصلی رایانه ای در شمال اون نقطه و در شعاع هفت کار می کنه.»

مأمور گفت: «آه، شعاع هفت تا اونجا هشتصد متر فاصله داره.» و با نگاهی به نورمن ادامه داد: «خیلی بد شد. حیف که حالا نمیتونین اونو ببینین؛ اما مطمئنم بعدا اونو میبینین. برای دیدن فرمانده بارنز از این طرف بریم.»

در راهرو قدم می زدند که مامور پرسید: «قربان، شما فرمانده رو میشناسین؟»

– نه، چطور مگه؟

– عجيبه. خیلی مشتاق دیدن شما بود. مدام با کاردانهای فنی مخابرات تماس می گرفت تا ببینه شما کی میرسین.

نورمن گفت: «نه، تا حالا اونو ندیدم.»

– مرد خیلی خوبیه.

– مطمئنم.

مأمور نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: «میدونین درباره اون چی میگن؟»

– نه. چی میگن؟

– میگن گاز گرفتنش بدتر از پارس کردنشه.

روی در نوشته شده بود «فرمانده طرح» و زیر آن صفحه ای آویخته به چشم می خورد: «فرمانده هارولد سی. بارنز، یو. اس.ان[5] » مأمور از مقابل در کنار رفت و نورمن پا به تالار سخنرانی گذاشت که تابلوهای اطلاعاتی در آن قرار داشت. مردی تنومند که فقط پیراهن به تن داشت از پشت چندین پرونده برخاست.فرمانده بارنز از جمله نظامیانی بود که نورمن با دیدنش احساس کرد بسیار چاق و بدقواره است. هَل[6] بارنز، با حدود چهل و پنج سال سن، ظاهری نظامی، حالت چهره زیرک، موی سر کوتاه و شکمی صاف داشت و با حالتی رسمی دست داد.

به هاوز خوش اومدین، دکتر جانسون. حالتون چطوره؟

نورمن گفت: «خسته م.»

– بله، میدونم. از سن دیگو اومدین؟

– بله.

– هرچی باشه پونزده ساعت تو راه بودین. می خواین استراحت کنین؟

نورمن گفت: «مایلم اول اطلاعاتی کسب کنم.» بارنز سرش را تکان داد: «کاملا درک می کنم. به شما چی گفتن؟» – منظورتون چه کسایی هستن؟

– کسانی که شما رو از سن دیگو آوردن، کسانی که شما رو به اینجا آوردن، افراد مستقر در گوام. فرقی نمیکنه.

– اونا چیزی به من نگفتن.

– با گزارشگرا و خبرنگارا برخورد نکردین؟

– نه، خبرنگاری ندیدم.

بارنز لبخند زد: «خوبه. خوشحالم که اینو میشنوم.» و صندلی را به نورمن نشان داد. نورمن ضمن تشکر نشست. بارنز با اشاره به ظرف قهوه در پشت میزش پرسید: «قهوه میل دارین؟» در همین لحظه چراغها خاموش شد. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت و فقط از دریچه ای جانبی کمی نور به داخل می تابید.

بارنز گفت: «لعنتی! باز هم. امرسون! امرسون!»

ناوبان دوم امرسون وارد اتاق شد. «بله قربان. دارن روی اون کار می کنن، جناب فرمانده.»

– این بار چی شده؟

– قربان، برق در نفربر هدایت از دور در بخش ۲ قطع شده .

– من پیشنهاد کردم به بخش ۲ سیم اضافی کشیده بشه.

– گویا برق بیش از اندازه مصرف کردن، قربان.

– امرسون، میخوام همین حالا درست بشه.

– امیدواریم خیلی زود درست بشه، قربان.

در بسته شد؛ بارنز به پشتی صندلیش تکیه داد. نورمن صدایش را در تاریکی میشنید. «راستش تقصير افراد نیست. این کشتیها قدرت تأمین میزان برقی رو که این روزها مصرف می کنیم ندارن و … آهان، برق اومد.» چراغها روشن شد. بارنز لبخندزنان پرسید: «گفتین قهوه میخورین، دکتر جانسون؟» .

نورمن گفت: «لطفا بدون شیر.»

بارنز در لیوان دسته دار قهوه ریخت. « به هر حال، خیالم راحت شد که با کسی حرفی نزدین. دکتر جانسون در شغل من، امنیت مهم ترین چیزه. بویژه در چنین مسئله ای. اگه درباره اینجا حرفی به بیرون درز کنه، کلی دردسر درست میشه. تا این لحظه خیلیها درگیر این قضیه شدن… سرفرماندهی اقیانوس آرام حتی حاضر به فرستادن ناوشکنها نبود، تا اینکه موضوع شناسایی زیردریایی روسها رو پیش کشیدم. این بود که هشت ناوشکن برام فرستادن.»

نورمن گفت: «شناسایی زیردریایی روسها؟»

بارنز گفت: «این ادعایی بود که توی هونولولو مطرح کردم.» و نیشخندزنان ادامه داد: «با این کلک میتونی هرچی احتیاج داری تهیه کنی. باید بدونی این روزها در نیروی دریایی چه جور باید امکانات و تجهیزات رو تأمین کرد. البته سروکله روسها پیدا نمیشه.»

نورمن گفت: «پیدا نمیشه؟» و احساس کرد فرضیه های نتیجه گرفته شده اش نقش بر آب شد و بی درنگ کوشید به طرح فرضیه های جدید بپردازد.

– خیلی بعیده. روسها میدونن ما اینجاییم. دست کم دو روز پیش با ماهواره هاشون ما رو شناسایی کردن. ما پشت سرهم پیامهایی کشف شدنی در زمینه فعالیتهای تحقیق و نجات در اقیانوس آرام جنوبی مخابره کردیم.

عملیات تحقیق و نجات برای اونا اهمیت چندانی نداره، یا اینکه به طور قطع میدونن ما در اصل در جست وجوی هواپیمایی هستیم که داخل آب سقوط کرده. حتی شاید تصور کنن که دنبال موشکهای هسته ای هستیم، مثل عملیاتی که در سال ۱۹۶۸ در اسپانیا انجام دادیم. ولی روسها کاری به کار ما ندارن چون برای مسائل سیاسی خودشون رو درگیر مشکلات هسته ای ما نمی کنن. میدونن این روزها در نیوزیلند با مشکلاتی روبه رو شدیم.»

نورمن گفت: «كل موضوع همینه؟ موشکهای هسته ای؟»

بارنز گفت: «نه، شکر خدا. توی کاخ سفید همیشه آدمی پیدا میشه که از روی حس وظیفه شناسی مسائل مربوط به موشکهای هسته ای رو به تمام دنیا اعلام کنه. ولی ما این قضیه رو از کارکنان کاخ سفید پنهان نگه داشتیم. در واقع، با مقامات نیمه ارشد و متوسط کاری نداریم. تمام اطلاعات مستقیما از وزیر دفاع به شخص رئیس جمهور منتقل میشه.» سپس انگشتانش را روی میز زد و ادامه داد: «تا الآن که خیلی خوب پیش رفته. و شما آخرین کسی هستین که به اینجا اومدین. حالا که شما رسیدین، رفت و آمد رو کاملا قطع می کنیم. نه کسی وارد اینجا میشه و نه کسی منطقه رو ترک می کنه.»

نورمن هنوز قادر به درک موضوع نبود. «اگه در این سقوط، موضوع موشکهای هسته ای مطرح نیست، پس چرا پنهانکاری می کنین؟»

بارنز پاسخ داد: «خب، ما هنوز به همه حقایق دست پیدا نکردیم.»

– سقوط در اقیانوس رخ داده؟

– بله. تقریبا درست زیر همین جایی که نشستیم.

– پس کسی جون سالم به در نبرده؟ بارنز با تعجب نگاه کرد و گفت: «جون سالم؟ نه، گمان نمی کنم.»

– پس چرا منو به اینجا احضار کردن؟ بارنز مات و مبهوت نگاهش کرد. نورمن توضیح داد: «معمولا وقتی منو احضار می کنن که در محل سقوط کسی زنده مونده باشه. به این دلیل یک روانشناس رو همراه گروه میفرستن تا از پس مشکلات و بحرانهای روحی بازماندگان و گاهی بستگان اونا بر بیاد. از پس احساساتشون و ترسشون و کابوسهایی که رهاشون نمی کنه. کسانی که از حادثه ای جون سالم به در می برن، دچار احساس گناه و اضطراب روحی میشن و مدام پیش خودشون میگن چرا اونا زنده موندن و بقیه کشته شدن یک زن که همراه شوهر و بچه هاش سفر می کنه، ناگهان میبینه همه اونا کشته شدن و فقط اونه که زنده مونده. و این جور مشکلات.» نورمن به صندلی تکیه داد و افزود: «اما در این مورد که هواپیمایی به اعماق آب سقوط کرده، در نتیجه مشکلاتی از اون نوع وجود نداره. پس من برای چی به اینجا فرستاده شدم؟»

بارنز به او نگاه می کرد و ناآرام به نظر می رسید. پرونده های روی میزش را جابه جا می کرد.

– راستش، اینجا هواپیمایی سقوط نکرده، دکتر جانسون.

– پس چی شده؟

– اینجا یک سفینه سقوط کرده. نورمن، پس از مکثی کوتاه، سرش را تکان داد و گفت: «فهمیدم.» بارنز گفت: «از شنیدن این حرف تعجب نمی کنین؟»

نورمن گفت: «نه. درواقع، این حرف خیلی از مسائل رو روشن میکنه. یک سفینه نظامی توی اقیانوس سقوط کرده، پس به همین دلیل رادیو چیزی درباره اون پخش نکرد، و شما سعی می کنین اونو سری نگه دارین. برای همین منو با این وضع به اینجا آوردن… کی سقوط کرده؟»

بارنز، پس از لحظه ای مکث پاسخ داد: «تخمین می زنیم این سفينه سیصد سال پیش سقوط کرده.»

شکل ناشناخته از حیات

چند لحظه در سکوت سپری شد. نورمن به وزوز دستگاه تهویه گوش داد. از اتاق مجاور هم صدای ضعیف مکالمات رادیویی به گوش می رسید. به لیوان قهوه که در دستش بود نگاه کرد و متوجه لب پریدگی آن شد، کوشید آنچه را شنیده بود درک کند اما حضور ذهن نداشت.

اندیشید: سیصد سال پیش. سفينه ای به قدمت سیصد سال. اما برنامه های فضایی آن قدر قدیمی نبود. فقط سی سال قدمت داشت. پس چگونه سفینهای سیصدسال پیش وجود داشته است؛ این امکان نداشت. شاید بارنز اشتباه می کرد. اما بارنز چگونه مرتکب اشتباه شده بود؟ نیروی دریایی تا اطمینان نمی یافت که در زیر آب خبری هست، آن همه کشتی و خدمه به آنجا گسیل نمی کرد. سفینه ای با سیصد سال قدمت

اما چگونه ممکن بود؟ امکان نداشت. شاید موضوع دیگری در میان بود. نورمن هرچه اندیشید حاصلی بجز سردرگمی و شگفتی نداشت.

بارنز ادامه داد: «هیچ تردیدی وجود نداره. زمان گذشته شده رو می تونیم از روی رشد مرجان به طور دقیق برآورد کنیم. مرجان اقیانوس آرام هر سال دو و نیم سانتیمتر رشد میکنه و این شیء هرچی که باشه با مرجانهای پنج متری پوشیده شده. پنج متر خیلی زیاده. البته گیاه مرجان توی عمق سیصد متری رشد نمی کنه و این، یعنی اینکه، صخره کنونی در طول این سالها به عمق پایین تری نشست کرده. زمین شناسها میگن این نشست در حدود یک قرن پیش رخ داده و ما، با در نظر گرفتن این موضوع، عمر سفینه رو تقريباً سیصد سال تخمین می زنیم. البته احتمال اشتباه وجود داره. درواقع، شاید قدیمی تر از این حرفهاست. شاید متعلق به هزار سال پیش باشه.»

بارنز بار دیگر به جابه جا و مرتب کردن دسته های کاغذ در روی میز خود پرداخت.

– راستش دکتر جانسون، این موضوع باعث وحشت من شده. برای همین شما رو به اینجا آوردیم.

نورمن سرش را تکان داد و گفت: «من که هنوز نمی فهمم.»

بارنز گفت: «شما رو به دلیل ارتباطتون با طرح شکل ناشناخته از حیات به اینجا آوریم.» نورمن گفت: «شکل ناشناخته حيات؟» چیزی نمانده بود بگوید آن طرح صرفا شوخی بود. اما وقتی دریافت بارنز چقدر جدی است، خوشحال شد که بموقع جلو زبانش را گرفته بود.

با وجود این، طرح شکل ناشناخته از حیات لطيفه ای بیش نبود. همه چیز آن از همان آغاز شوخی بود.

سال ۱۹۷۹، در روزهای رو به افول رفتن زمامداری کارتر، نورمن جانسون استادیار دانشگاه کالیفرنیا در سن دیگو بود؛ او استادیار روان شناسی بود و سخت علاقه مند به تحقیق در زمینه پویایی گروهی و اضطراب، گاهی هم در گروههای ویژه سازمان مرکزی هوانوردی به محل سانحه می رفت و کار می کرد. در آن روزها، مهمترین دغدغه خاطر او این بود که برای الن و بچه هایش خانه ای پیدا کند، نوشته هایش را به چاپ برساند و به استخدام رسمی دانشگاه کالیفرنیا درآید. تحقیق نورمن بسیار جالب توجه تشخیص داده شد، اما اشکال کار در آن بود که روان شناسی بیش از اندازه در معرض ادعاهای رایج روشنفکرانه قرار داشت و رفته رفته شور و شوق همگان برای مطالعه در زمینه اضطراب فرو می نشست، زیرا خیلی از محققان مدعی شدند اضطراب، اختلالی صرفا زیست شناختی و شیمیایی است؛ حتی یک دانشمند تا آنجا پیش رفت که گفت، «در روان شناسی، دیگه چیزی به نام اضطراب وجود نداره. چیزی برای مطالعه و بررسی باقی نمونده.» به همین صورت، پویایی جمعی موضوعی کهنه قلمداد می شد، موضوعی که نقطه اوجش مربوط میشد به شکوفایی نظریه گشتالت و شیوه های گروهی بی اختیاری روانی در دهه ۱۹۷۰، اما اکنون قدیمی و منسوخ می نمود.

نورمن از درک این قضیه عاجز بود. از دیدگاه او، جامعه امریکا روز به روز به سوی جمعی کارکردن پیش می رفت؛ اکنون فردگرایی جای خود را به ملاقاتهای جمعی بی پایان و تصمیم گیری های گروهی داده بود. از نظر او، در چنین جامعه ای، رفتار گروهی مهم تر از رفتار فردی بود، و یا دست کم، بی اهمیت تر از آن نبود. او گمان نمی کرد بتوان اضطراب را، همچون بیماری جسمی، با دارو برطرف کرد. به اعتقاد نورمن، جامعه ای که رایج ترین داروی تجویزیش، واليوم باشد، عملا جامعه ای است با مشکلات حل نشده.

با مطرح شدن شیوه های مدیریت ژاپنی در دهه هشتاد، رشته تخصصی نورمن مورد توجه مجامع دانشگاهی قرار گرفت. در همان سالها وابستگی به واليوم مشکلی عمده به شمار می آمد و کل موضوع دارو درمانی برای اضطراب مورد تجدیدنظر قرار گرفت. اما در آن روزها جانسون احساس می کرد از گردونه فعالیتها و تحقیقات دور مانده است. (نزدیک به سه سال هیچ یک از موضوعات تحقیقاتی او جهت سرمایه گذاری پذیرفته نشد.) استخدام رسمی و پیدا کردن خانه به مشکلاتی عظیم مبدل شده بود.

در همین روزهای سخت و عذاب آور بود، در اواخر سال ۱۹۷۹، که مشاوری جوان و موقر از شورای امنیت ملی از واشینگتن به سراغش آمد. مشاور پا روی پا انداخت، و در حالی که با حالتی عصبی دستانش را تکان میداد، به نورمن گفت که برای کمک نزد او آمده است.

نورمن به او گفت که اگر از دستش بربیاید به او کمک می کند. مشاور، همچنان که دست تکان می داد، به نورمن گفت برای گفت و گو دربارۀ «موضوعی بغرنج که امنیت ملی کشورمون با اون رو به روست» پیش او آمده است.

نورمن از او خواست توضیح دهد.

– این کشور، در صورت تهاجم بیگانه[7] ، هیچ گونه آمادگی نداره؛ هیچ گونه آمادگی.

از آنجا که مشاور جوان بود و هنگام سخن گفتن سر به زیر انداخته بود، نورمن پیش خود گفت: شاید او از اینکه مجری دستور مدیری احمق است دستپاچه شده. اما وقتی جوان سر بالا آورد، نورمن در کمال تعجب متوجه شد که او کاملا جدی سخن می گوید.

مشاور حقوقی گفت: «احتمال داره غافلگیر بشیم. با تهاجم موجودات بیگانه.»

نورمن مجبور شد لبش را گاز بگیرد. او گفت: «شاید همین طور باشه.»

– همکاران در دولت نگرانن.

– جدی؟

– در رده های بسیار بالاعقیده دارن که باید برای طرحهای احتیاطی اقدام جدی کرد.

نورمن سرش را تا اندازه ای به زور بالا نگه داشت و پرسید: «منظورتون اقدامات احتیاطی در صورت تهاجم موجودی ناشناخته س…»

مشاور حقوقی گفت: «شاید، شاید تهاجم واژه مناسبی نباشه. بهتره بگیم تماس: تماس با بیگانه.»

– فهمیدم.

– دکتر جانسون، شما با گروههای اعزامی برای سوانح هواپیمایی همکاری کردین. میدونین این جور گروههای اضطراری چه جوری کار می کنن. میخوایم از اطلاعات شما برای تشکیل یک گروه اضطراری برای مقابله با مهاجم بیگانه استفاده کنیم.

نورمن گفت: «متوجه شدم.» و کوشید راهی برای خلاص کردن خود بیابد. موضوع کاملأ مضحک بود. به نظرش می رسید که از سر ناچاری به چنین موضوعی روی آورده اند: دولت که خود را با مشکلات عظيم حل ناشدنی رودررو میدید، تصمیم گرفته بود به سراغ موضوعی دیگر برود.

سپس مشاور حقوقی سرفه ای کرد، از او خواست در این باره مطالعه کند و همچنین برای دو سال تحقیق، حقوق گزافی پیشنهاد کرد.

نورمن دریافت که می تواند با پذیرفتن این پیشنهاد خانه بخرد. این بود که قبول کرد.

– خوشحالم که به جدی بودن این مشکل اذعان دارید.

نورمن گفت: «آه، بله.» و پیش خود گفت این جوان چند سال دارد. حدس زد بیست و پنج سال داشته باشد.

مشاور جوان گفت: «باید از شما تأییدیه امنیتی بگیریم.»

– تأییدیه امنیتی؟

مشاور در حالی که کیف دستی خود را می بست، گفت: «دکتر جانسون، این طرح فوق فوق سریه.»

نورمن گفت: «از این موضوع خوشحالم.» این را جدی میگفت. می توانست تصور کند همکارانش در صورت اطلاع از این موضوع چه حالی پیدا می کردند.

آنچه به صورت شوخی آغاز شده بود، خیلی زود به موضوعی باور نکردنی بدل گشت. سال بعد، نورمن پنج بار به واشینگتن پرواز کرد تا در ملاقات با مقامات رده بالای شورای امنیت ملی درباره تهدید مهم و قریب الوقوع تهاجم بیگانه گفت و گو کند. کارش کاملا محرمانه بود. ابتدا درباره واگذاری این طرح به سازمان تحقیقات و دفاع پنتاگون به تبادل نظر پرداختند. این پیشنهاد رد شد. سپس درباره واگذاری آن به ناسا مشورت کردند و این

پیشنهاد هم پذیرفته نشد. یک مقام رسمی دولت گفت: «دکتر جانسون، این مسئله ای علمی نیست، موضوعی مربوط به امنیت ملی است. نمی خوایم موضوع آشکار بشه.»

نورمن همیشه از رتبه سازمانی افرادی که ملاقاتشان می کرد شگفتزده می شد. روزی یکی از مقامات ارشد وزارت خارجه برگه هایی را که مربوط به بحران اخیر خاورمیانه بود کنار زد و گفت: «به نظر شما آیا امکان داره این موجودات بیگانه قادر به خوندن افکار ما باشن؟»

نورمن گفت: «نمیدونم.»

– خب، این فکر به ذهنم خطور کرد. اگر بتونن فکر ما رو بخونن، اون وقت چه جور می تونیم توی نشستها مواضع خودمون رو مخفی نگه داریم؟

نورمن در حالی که زیر چشمی به ساعتش نگام میکرد گفت: «بله، این هم مشکلیه.»

– همین برامون بسه که روسها پیامهای رمزی ما رو ردیابی می کنن. اینم میدونیم که ژاپنیها و اسرائیلیها رمزهامون رو کشف کردن. خدارو شکر که هنوز روسها موفق به انجام دادن این کار نشدن. ولی درباره خوندن افکار، متوجه منظورم میشین.

– آه، بله.

– در گزارشتون این موضوع رو در نظر بگیرین. نورمن قول داد این کار را بکند.

یک عضو کاخ سفید به او گفت: «رئیس جمهور می خواد شخصا با این بیگانه ها گفت وگو کنه. او این جور آدميه.»

نورمن گفت: «آهان، فهمیدم.»

– و به نظر من ارزش تبلیغاتی این کار خیلی زیاده. رئیس جمهور تو کمپ دیوید با اونا ملاقات می کنه. چه با شکوه

نورمن هم گفت: «بله، خیلی با شکوهه.»

– برای همین بیگانه ها مجبورن، پیش از انجام دادن ملاقات، از طریق نماینده ای ویژه رئیس جمهور رو بشناسن و از دستور کار جلسه ملاقات باخبر بشن. نمیشه از رئیس جمهور ایالات متحد خواست که جلو دوربین تلویزیون بره و با مردم کهکشان دیگه ای که هیچ اطلاعی از دستور کار جلسه ندارن مذاکره کنه. به نظر شما بیگانه ها به زبان انگلیسی حرف می زنن؟

نورمن گفت: «گمان نمیکنم.»

– پس کسی باید زبونشون رو یاد بگیره، مگه نه؟

– راستش نمیدونم.

عضو کاخ سفید ادامه داد: «شاید اگه نماینده ای ویژه از اقلیتهای نژادی انتخاب بشه بیگانه ها احساس راحتی بیشتری بکنن. به هر حال، این احتمالیه که داده میشه. در این باره فکر کنین.»

نورمن قول داد در این باره بیندیشد.

یک سرلشکر که رابط پنتاگون بود، او را برای صرف ناهار دعوت کرد و، ضمن نوشیدن قهوه، بی مقدمه پرسید: «به نظر شما تسلیحات این بیگانه ها از چه نوعيه؟»

نورمن گفت: «نمیدونم.»

– اصل قضیه همینه، مگه نه؟ و اینکه از چه نظر آسیب پذیرن؟! منظورم اینه که اونا شاید اصلا انسان نباشن.

– خیر، شاید شبیه انسان نباشن.

– امکان داره شبیه حشرات غول آسا باشن. شاید قدرت تحمل پرتوهای رادیواکتیو رو هم داشته باشن.

نورمن گفت: «بله.»

عضو پنتاگون با ناراحتی گفت: «شاید نتونیم به اونا آسیب برسونیم.» سپس با خوشحالی ادامه داد: «ولی مطمئنم در برخورد مستقيم با یک وسیله اتمی بسیار عظیم از پا در می آن، این طور نیست؟»

نورمن پاسخ داد: «بله، موافقم.»

– اونارو تبدیل به بخار میکنه.

– حتما.

– براساس قوانین فیزیک.

– درسته.

– تو گزارشتون باید آشکارا به این نکته اشاره کنین. درباره آسیب پذیری اتمی بیگانه ها.

نورمن گفت: «بله.»

عضو پنتاگون گفت: «ما نمی خواهیم جامعه دچار وحشت بشه. دلیلی وجود نداره که آرامش جامعه رو به هم بزنیم. میدونم که مقامات نیمه ارشد و متوسط از اینکه بشنون بیگانه ها در برابر سلاحهای اتمی ما آسیب پذیرن، خیالشون راجت میشه.» .

نورمن گفت: «فراموش نمی کنم.»

سرانجام، نشستها به پایان رسید و نورمن فرصت یافت تا به نوشتن گزارش خود بپردازد. وقتی فرضیه های چاپ شده در زمینه حیات فرازمینی را مطالعه کرد، به این نتیجه رسید که سرلشکر پنتاگون روی هم رفته چندان هم در اشتباه نبود. موضوع مهم درباره تماس با بیگانه – اگر اصلا موضوعی مهم در میان بود به ترس و وحشت مردم مربوط می شد؛ وحشت روان شناختی. تنها تجربة مهم انسان در مورد موجودات فرازمینی، نمایشنامه ای رادیویی اقتباس شده از روی داستان «جنگ سیاره ها» اثر اچ. جی. ولز بود که ارسن ولز[8] در سال ۱۹۳۸ آن را تهیه و پخش کرد. واکنش انسان کاملا صریح و دور از ابهام بود.

مردم دچار وحشت شده بودند.

نورمن گزارش خود را با عنوان «تماس احتمالی با موجودات فرازمینی» تسلیم کرد. شورای امنیت ملی گزارش را به او برگرداند، با این پیشنهاد که عنوانی «کمی فنیتر» برای گزارش برگزیند و هرگونه نظر را مبنی بر اینکه تماس با بیگانه امری است احتمالی، حذف کند، زیرا به اعتقاد برخی از بخشهای دولت، تماس با بیگانه قطعی است

گزارش اصلاح شده نورمن با عنوان «توصیه هایی برای اعضای گروه تماس جهت رویارویی با شکل ناشناخته از حیات» در ردیف گزارشهای کاملا سری طبقه بندی شد. به نوشته او، اعضای گروه تماس می باید از افرادی قاطع و با ثبات برگزیده می شدند. او در گزارشش نوشته بود….

بارنز پوشه ای را باز کرد و گفت: «نمیدونم آیا این متن یادت هست؟

گروههای تماس برای رویارویی با شکل ناشناخته از حیات، باید آماده مقابله با تأثیرات شدید روان شناختی باشند. به طور قاطع افراد دچار اضطراب و نگرانی خواهند شد. باید ویژگیهای شخصیتی افرادی که میتوانند در برابر اضطراب شدید مقاومت کنند تعیین و از چنین افرادی برای تشکیل گروه بهره گرفته شود. « اضطراب حاصل از برخورد با شکل ناشناخته از حیات به طور دقیق مشخص نشده است. ترس و وحشتی که افراد دچارش میشوند معلوم نیست و نمی توان از پیش جزئیات آن را حدس زد. اما محتمل ترین نتیجه تماس با بیگانه، ترس مطلق است.» بارنز پوشه را بست و پرسید: «یادتون هست این رو چه کسی نوشته؟» نورمن گفت: «بله، خودم نوشتم.» و به یاد آورد که چرا آن را نوشته بود.

نورمن، با استفاده از کمک مالی شورای امنیت ملی، به آزمایش و بررسی پویایی گروهی در زمينه اضطراب روان شناختی پرداخت. او در پی شیوه های اش اند میلگرم[9]، به طراحی و ساخت چندین مکان پرداخت و افراد مورد آزمون را که خودشان خبر نداشتند، آزمایش کرد. یک بار از عده ای خواست تا سوار بالابر ساختمان شوند و برای شرکت در آزمون به طبقه ای دیگر بروند. بالابر در فاصله میان طبقات متوقف شد. آن گاه او، با استفاده از دوربینهای مخفی، به بررسی رفتار افراد پرداخت.

چگونگی انجام یافتن این آزمایش یکسان نبود؛ گاه در اتاقک بالابر علامت «در دست تعمیر است» آویخته بود؛ گاه گوشی تلفن وجود داشت تا با تعمیرکار تماس گرفته شود و گاهی گوشی وجود نداشت؛ گاه سقف فرو میریخت، و چراغها خاموش می شد؛ و گاه کف اتاقک از پلاستیک شفاف ساخته می شد.

در آزمایش دیگر افراد مورد آزمون را سوار کامیون می کردند و همواره با یک «راهنمای آزمایشی» به بیابان می فرستادند. در میانه راه، سوخت کامیون تمام میشد و راهنما «سکته قلبی» می کرد و افراد در بیابان سرگردان می شدند.

در دشوارترین آزمایش، افراد مورد آزمون را به هواپیمایی کوچک سوار می کردند و خلبان در آسمان دچار حمله قلبی می شد. با وجود انتقاداتی که از گذشته به این قبیل آزمونها می شد – اینکه آنها آزارگرانه بودند، اینکه مصنوعی بودند و اینکه افراد متوجه ساختگی بودن شرایط میشدند جانسون درباره نگرانی و اضطراب در گروههای انسانی به اطلاعات ارزشمندی دست یافت.

او دریافت که در شرایط زیر علایم ترس کمتر مشاهده میشد: وقتی گروه کوچک بود (پنج نفر یا کمتر)؛ وقتی که افراد همدیگر را می شناختند؛ وقتی که از هم جدا نبودند و می توانستند یکدیگر را ببینند؛ زمانی که اهداف مشترک و فرصت زمانی معین داشتند وقتی که سن و سال افراد و جنسیت آنان متفاوت بود؛ و هنگامی که افراد مورد آزمایش از گروهی بودند که در ارتفاع نه چندان زیادی از آسمان نمره های بالایی کسب می کردند، که این موضوع با آمادگی جسمی افراد ارتباط داشت.

نتایج تحقیقات در جدولهای پیچیده آماری ثبت شد، گرچه نورمن میدانست او در اصل با انجام دادن این آزمونها فقط باور عمومی را اثبات کرده بود: اگر کسی در اتاقک بالابر گیر کند، ترجیح می دهد در کنار عده ای آدم خونسرد نیرومند که آنان را می شناسد، باشد. طبیعی است که ترجیح دهد چراغها روشن باشد و اطمینان یابد که کسی برای نجات آنان دست به کار شده است.

با وجود این، نورمن می دانست که برخی از نتایج آزمونها، همچون اهمیت ترکیب گروه، دور از ذهن می نمود.

گروههایی که فقط از مردان با زنان تشکیل شده بودند، از نظر مقابله با اضطراب، ضعیف تر از گروههای مختلط عمل می کردند؛ گروههایی که اعضایش از لحاظ سنی به هم نزدیک بودند نسبت به سایر گروهها آشفته تر می شدند. در این میان گروههایی که پیشتر و برای منظوری دیگر تشکیل شده بودند، بدتر از همه عمل می کردند، یک بار یک تیم حرفه ای بسکتبال را مورد آزمایش قرار داد، اما اعضای آن خیلی زود شکست خوردند.

با آنکه تحقیق نورمن خوب بود، او همچنان از هدف اصلی گزارشش – تهاجم بیگانه- احساس دلخوری می کرد. بر این گمان بود که این طرح چیزی پوچ و بیهوده از آب در خواهد آمد. از اینکه گزارشش را تحویل دهد احساس شرم می کرد، بویژه پس از آنکه متن آن را، از آنچه پیشتر می پنداشت، پربارتر کرده بود.

وقتی دولت کارتر از گزارش خوشش نیامد، خیال نورمن راحت شد. هیچ کدام از توصیه های او تأیید نشد. دولت در مورد ترس و وحشت با دکتر جانسون هم عقیده نبود؛ آنان اعتقاد داشتند در چنان شرایطی احساس عمده انسان حیرت و شگفتی خواهد بود. از این گذشته، دولت یک گروه بزرگ و گروه سی نفری را ترجیح میداد: سه عالم الهيات، یک حقوقدان، یک نفر فیزیکدان، نماینده ای از وزارت کشور، نماینده ای از ستاد مشترک فرماندهی گروهی منتخب از قوه مقننه، یک مهندس فضا، یک زیست شناس موجودات فرازمینی، یک فیزیکدان هسته ای، یک مردم شناس و یک شخصیت مشهور تلویزیونی.

در هر حال رئیس جمهور کارتر در سال ۱۹۸۰ دوباره به ریاست جمهوری برگزیده نشد و از آن پس نورمن چیزی درباره گزارش پیشنهادی خود نشنید. شش سال می شد که از گزارشش خبری نشده بود.

تا این لحظه.

بارنز پرسید: «آیا اعضای گروه پیشنهادی شما یادتون هست؟»

نورمن پاسخ داد: «البته.» .

نورمن گروهی چهار نفری پیشنهاد داده بود یک اخترفیزیکدان، یک جانورشناس، یک ریاضیدان و یک زبان شناس و نفر پنجم یک روان شناس که وظیفه اش زیر نظر داشتن رفتار دیگر اعضای گروه باشد.

بارنز گفت: «نظرتون رو به من بگین.» و ورقه ای را به نورمن داد:

گروه تحقیقات غیر عادی

اعضای نیروی دریایی امریکا/ گروه پشتیبانی

١. هارولد سی. بارنز، فرمانده عملیات

٢. جین ادموندز، کاردان فنی پردازش اطلاعات، ملوان یکم

٣. تینا چان، کاردان فنی الکترونیک، ملوان یکم

۴. آلیس فلچر، رئیس پشتیبانی زیستگاه زیر آب، ملوان یکم

  1. .رز سی. لوی، عضو گروه پشتیبانی زیستگاه زیرآب، ملوان دوم

اعضای غیرنظامی

١. تئودور فیلدینگ، اخترفیزیکدان/ زمین شناس سیاره ای

٢. اليزابت هلپرن، جانورشناس / کارشناس زیست-شیمی

٣. هارولد جی. آدامز، ریاضیدان / منطق دان

۴. آرتور لوین، زیست شناس دریایی / کارشناس زیست شیمی

۵. نورمن جانسون، روانشناس

نورمن پس از نگاهی به اسامی گفت: «بجز لوین، این همون گروه غیرنظامیه که من پیشنهاد دادم. همون زمان حتی با اونا مصاحبه و آزمایششون کردم.»

-صحيح.

– اما خودتون گفتین احتمالا کسی زنده نمونده. احتمال داره هیچ موجود زنده ای داخل سفیه نباشه.

بارنز گفت: «بله، گفتم؛ اما اگه حدسم اشتباه از آب در اومد چی؟»

نگاهی به ساعتش کرد و گفت: «ساعت یازده با اعضای گروه جلسه دارم. شماهم بیاین و افراد رو بررسی کنین. ما، روی هم رفته، به پیشنهادهای مندرج در گزارشتون عمل کردیم.»

نورمن با دلواپسی پیش خود گفت، به پیشنهادهای من عمل کرده اید. خدای بزرگ! من فقط می خواستم پول خانه را جور کنم.

بارنز گفت: «می دونستم خیلی دوست دارین عملی شدن فرضیه هاتون رو به چشم ببینین. این بود که اسمتون رو به عنوان روان شناس گروه در فهرست اسامی نوشتم، گرچه مردی جوون تر برای این کار مناسبتره.»

نورمن گفت: «از این بابت متشکرم.»

بارنز لبخند زد و گفت: «می دونستم خوشحال میشین.» سپس دست بزرگش را بالا آورد و گفت: «دکتر جانسون، به گروه شکل ناشناخته از حيات خوش اومدین.»

  1. American Journal of Psychology
  2. Remote Vehicle Support
  3. Mission Support and Supply
  4. Oceanographic Survey and Research Vessels
  5. USN: نیروی دریایی ایالات متحد.م
  6. Hal، مخفف نام هارولد.م.
  7. alien، این کلمه به موجودات بیگانه غیر زمینی اطلاق می شود.
  8. Orson Welles، ( ۱۹۸۵ – ۱۹۱۵ )، بازیگر و کارگردان سینمای آمریکا.م.
  9. Asch & Milgram شیوه ای برای بررسی استعداد فرد در سازگاری و انطباق که او را با محرکهای مختلف می آزمایند. م.
بازگشت به صفحه اصلی


بنر کمک مالی حمایت مالی

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=379

***

  •  

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *