قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه ماجراهای کاراگاه میکی ماوس و استخوان سخنگو
یوزبیت

قصه کودکانه ماجراهای کاراگاه میکی ماوس و استخوان سخنگو

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (20).jpg

استخوان سخنگو

ماجراهای کارآگاه میکی ماوس

والت دیسنی

ترجمه: عباس احمدی

سال چاپ: 1357

تهیه، تایپ ، فتوشاپ تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (1).jpg

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (19).jpg

میکی آن روز هم مثل هر روز پلوتو را بیرون برد تا کمی گردش کنند . میکی به پلوتو گفت :

-«این یک معمای خیلی پیچیده است و رئیس پلیس حل آن را به عهده ما گذاشته است . جریان از این قرار است که صندوق پول انجمن بانوان دهکده داکز را دزدیده اند و هیچ اثری از دزد یا دزدان پیدا نشده است . این پول را برای جشن سالیانه کودکان دهکده جمع آوری کرده بودند و بچه ها از این موضوع خیلی ناراحتند.»

پلوتو در حالی که در خیابان راه می رفت ناگهان بوی یک استخوان به دماغش رسید. بدون شک ، آن استخوان یک استخوان معمولی نبود. در همین لحظه پلوتو متوجه یک سگ کوچولو شد که استخوان بزرگی را به دندان گرفته بود و می خواست در سوراخ هواکش یک زیرزمین ناپدید شود . پلوتو با عجله به طرف آن سگ حمله کرد.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (2).jpg

میکی با عصبانیت داد زد :

-« پلوتو ، بايست! خجالت بکش ، چرا می خواهی از سگی که نصف تو است استخوانش را بگیری!»

اما پلوتو دوان دوان برگشت و استخوان بزرگی را جلوی پای میکی انداخت. استخوان صدایی کرد و شروع به حرف زدن کرد : « ۷۱۸، ۷۱۸، ۷۱۸»

میکی و پلوتو با تعجب به استخوان سخنگو نگاه کردند . موهای پشت پلوتو از وحشت سیخ شده بود .

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (4).jpg

میکی با شجاعت گفت:

-« پلوتو ، نترس ، نترس ! ما استخوان را با خودمان به خانه می بریم و آن را به دقت آزمایش می کنیم . من باید این راز را کشف کنم ، من که خودم را یک کارآگاه زبردست می دانم بایداز پس این کا ر بربیایم.»

میکی و پلوتو به خانه برگشتند . میکی بلافاصله دست به کار شد. این استخوان واقعاً عجيب بود.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (5).jpg

میکی با خودش فکر کرد که وقتی استخوان روی پیاده رو افتاد حتماً یک دستگاهی در داخل استخوان به کار افتاد و استخوان شروع به حرف زدن کرد. پس باید توی استخوان خالی باشد.

میکی کمی با استخوان ور رفت و متوجه شد که می تواند استخوان را باز کند. استخوان را باز کرد و یک کلید و یک نوار ضبط صوت از توی آن روی میز افتاد. فکرش را بکنید! واقعاً عجیب بود!

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (6).jpg

میکی خمیازه ای کشید و گفت:

-« امروز برای حل این معما خیلی خسته ام . فردا موضوع را با گوفی در میان خواهم گذاشت . »

اما آن شب آبستن حوادث زیادی بود .

نیم ساعت نگذشته بود که میکی و پلوتو از سر و صداهایی که از اطاق نشیمن به گوش می رسید از خواب بیدار شدند.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (7).jpg

میکی گفت :

-« حتما کسی آنجاست! پلوتو ، بیا و نشان بده که چه سگ شجاع و خوبی هستی.»

پلوتو تمام شجاعتش را جمع کرد و در حالی که با عصبانیت پارس می کرد به طرف اطاق نشیمن دوید .

پلوتو درست در لحظه ای که دزد می خواست از پنجره فرار کند وارد اطاق شد و پاچه او را گرفت.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (8).jpg

دزد فریاد زد: «کمک! » و با یک تکان خودش را آزاد کرد و از پنجره به داخل حیاط پرید و فرار کرد.

یک تکه از پارچه شلوار دزد در دهان پلوتو مانده بود و استخوان سخنگو نیز کف اطاق افتاده بود ، زیرا دزد از ترس آن را جا گذاشته بود .

میکی با تفکر گفت:

-« خیلی ، خیلی عجیب است . آن دزد بدون شک برای دزدیدن این استخوان به اینجا آمده بود . دلم گواهی می دهد که به خاطر این استخوان دردسرهای زیادی انتظارمان را می کشد.»

صبح روز بعد میکی جریان کلید و نوار ضبط صوت را برای گوفی تعریف کرد . گوفی وقتی این موضوع فوق العاده جالب را شنید گوشهای درازش را تیز کرد و گفت :

-« این جور کلیدها مال صندوقهای امانت ایستگاه جنوبی است. من کاملا مطمئنم ، زیرا هفته قبل برای کاری به همین ایستگاه رفتم. شاید شماره ۷۱۸ نیز شماره صندوق امانت باشد.»

میکی با لحن ستایش آمیزی گفت:

-« رفيق ، فکر خیلی خوبی است اما در باره نواری که همیشه عدد ۷۱۸ را تکرار می کند چه می گویی؟ هر کس می تواند این عدد ساده را به آسانی به خاطر بسپارد .»

گوفی گفت :

-« شاید این استخوان مال اگون فراموشکار باشد ؟ او آنقدر فراموشکار است که اغلب وسایل دزدی را در صحنه جرم جا می گذارد . و علت این که پلیس همیشه در دستگیری او موفق است همین است .»

میکی گفت :

-« بله، حق با تو است .اگون فراموشکار برای آنکه شماره صندوق را فراموش نکند ، آن را روی نوار ضبط کرده است. بیا ، گوفی . ما باید بلافاصله به ایستگاه جنوبی برویم و ببینیم این دزد نابکار در صندوق امانت چه چیزی را مخفی کرده است.»

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (10).jpg

میکی و گوفی سوار اتومبیلشان شدند و به طرف ایستگاه جنوبی به راه افتادند. وقتی به خیابان جنوبی رسیدند، میکی گفت :

-« مثل اینکه یک اتومبیل ما را تعقیب می کند ؟ »

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (9).jpg

کوفی نگاهی به عقب انداخت و گفت :

-« درست است . یک اتومبیل قراضه با دو سرنشین در تعقیب ما هستند.»

میکی با فریاد گفت : « هر طور شده باید ما قبل از آنها خودمان را به ایستگاه برسانیم ! »

و پا را تا ته روی پدال گاز فشار داد.

گوفی گفت : « یک کارآگاه نباید این قراضه را با چنین سرعتی براند!»

سرانجام میکی و گوفی به ایستگاه جنوبی رسیدند . میکی گفت :

-« به موقع رسیدیم. گوفی ، تو پیاده شو. من می خواهم برای تعقیب کنندگانمان یک هدیه کوچولو درست کنم . پلوتو ، تو در اتومبیل بمان.»

میکی و گوفی با احتیاط به طرف صندوقهای امانت رفتند.

در این موقع دو مردی که میکی را تعقیب می کردند به ایستگاه جنوبی رسیدند. یکی از آنها به رفیقش گفت :

-« آنجا را باش. آنها هنوز در اتومبیل نشسته اند.»

شخصی که این حرف را می زد همان اگون فراموشکار بود و رفیقش نیز کسی نبود جز « اوتو» ی سیاه رو .

اوتو با صدای آهسته ای گفت :

-« بیا به آنها حمله کنیم و کلید را از آنها پس بگیریم .»

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (12).jpg

اما بشنوید از میکی و گوفی . میکی با کلیدی که همراه داشت در صندوق شماره ۷۱۸ را باز کرد و با کمال تعجب دید که پولهای انجمن بانوان دهکده داکز توی این صندوق است!

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (11).jpg

میکی گفت : « این همان چیزی است که انتظارش را داشتم! »

گوفی گفت : « معما چو حل گشت آسان شود و معمای کلید را اول من حل کردم من بودم که گفتم شماره ۷۱۸ مال صندوق امانت است .»

اما بشنوید از دو دزد نابکار! اگون فراموشکار و اوتوی سیاه رو با چوبدستی های کلفت به اتومبیل میکی حمله کردند.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (13).jpg

اگون فراموشکار فریاد زد:

-« يالا ، کلید را به من بده . »

و چون جوابی نشنیدند ، آن دو دزد بدجنس با چوبدستی به هیکل هایی که فکر می کردند میکی و گوفی هستند حمله کردند و شروع به کتک زدن آنها کردند.

چند لحظه نگذشته بود که هیکل گوفی تلق تلق کنان افتاد و هیکل میکی هم به صورت پلوتو که می غرید و زوزه می کشید در آمد.

اگون و اوتو از تعجب خشکشان زد . جریان از این قرار بود که زیر کلاه کوفی ، چند تا پتوی کهنه، یک جک ماشین ، یک حلب بنزین، و چند تا آچار بزرگ را به هم چیده بودند و زیر کلاه میکی هم ، خوب ، پلوتو مخفی شده بود . پلوتو به محض آن که متوجه شد یکی از آنها همان دزد دیشبی است ، به دنبال آنها افتاد. اگون فراموشکار فریاد زد: « این همان سگ دیشبی است که پاچه ام را گرفت.» و با وحشت به طرف اتومبیلش دوید .

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (14).jpg

در همین لحظه ، میکی و گوفی در حالی که صندوق پول را در دست گرفته بودند از ایستگاه بیرون آمدند.

گوفی فریاد زد:

-« آنها سوار ماشینشان شده اند و می خواهند فرار کنند.»

میکی گفت :

-« اینها همان دزدهایی هستند که صندوق پول را دزدیده اند. زودباش گوفی ، ما باید آنها را دستگیر کنیم و تحویل پلیس بدهیم .»

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (15).jpg

سپس یک تعقیب و گریز خطرناک در خیابان شهر شروع شد. مردم با وحشت به کناری می جهیدند و غرغر کنان می گفتند : « آنها دیوانه شده اند! »

اما در یک پیچ خطرناک کنترل از دست دزدان در رفت و ماشین آنها به شدت به تیر تابلوی راهنمایی خورد. سرانجام پلیس سر رسید و دزدان را دستگیر کرد.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (16).jpg

انجمن بانوان دهکده داکز از میکی ، گوفی ، و پلوتو خیلی تشکر کرد و به عنوان جایزه به آنها مقدار زیادی بستنی و سوسیس دادند.

داستان مصوّر کاراگاه میکی ماوس و گوفی در داستان استخوان سخنگو در ایپابفا (17).jpg

کودکان دهکده خیلی خوشحال بودند ، زیرا پولی که برای جشنشان در نظر گرفته شده بود ، دوباره به دستشان رسیده بود .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

متن داستان مصور «استخوان سخنگو» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن شده قدیمی مربوط به دهه ۱۳۵۰ شمسی ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت