قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کتاب نوجوان / کتاب داستان لباس نو امپراطور(لباس جدید امپراتور) نوشته هانس کریستین اندرسن
یوزبیت

کتاب داستان لباس نو امپراطور(لباس جدید امپراتور) نوشته هانس کریستین اندرسن

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (1).jpg

لباس نو امپراطور

نوشته: هانس کریستین اندرسن

ترجمه: مهناز فصیحی

تاریخ چاپ: (دهه 1350 شمسی)

تهیه، تایپ ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (2).jpg

یکی بود یکی نبود ، سالها پیش امپراطوری زندگی می کرد که خیلی فکر لباسهای نو بود و تمام پولهایش را خرج این می کرد که خوشگل به نظر برسه. او اصلاً به فکر لشکرش یا رسیدگی به امور و مردم و يا گردش تو پارک نبود. فقط تو فکر لباسهای نو بود و برای هر ساعت روز لباس مخصوص داشت و برعکس امپراطورهای دیگه که می گفتند در جلسه هستند در مورد او می گفتند که تو اطاق رختکن است .

سرزمین بزرگی که او در آن حکمروایی می کرد خیلی جالب بود و هر روز افراد زیادی به سیاحت اون می آمدند . یک روز دو تا کلاهبردار به شهر آمدند و ادعا کردند که نسّاجند: یعنی پارچه بافند و میتونند بهترین لباسها رو ببافند و بدوزند که قابل تصور نباشه. در رنگها و نقشها و طرحهای مختلف که نه تنها در خوبی وزیبایی بی نظیر باشه بلکه به چشم افرادی که به امپراطور صادق نیستند و یا احمق اند نامریی باشه .

امپراطور فکر کرد که باید لباسهای جالبی بشه .

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (3).jpg

-اگر چنین لباس رو بپوشم دیگه میتونم بفهمم که از افرادم کدومشون شایستگی مقامشون رو ندارند و حتی میتونم بفهم که کی احمقه .

-بله من باید این لباس رو هرچه زودتر تهیه کنم .

بعد او پول زیادی به دو شیاد داد که فوری دست به کار بشن .

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (4).jpg

اونا دوتا چرخ نساجی فراهم کردند و وانمود می کردند که خیلی سخت مشغول کارند.

اما چیزی توی چرخ نداشتند .اونا بهترین ابریشمها وگرانبهاترین طلاها رو خواستند. وقتی آنها را آوردند اونها رو توی کیسه های خودشون گذاشتند و تا شب روی چرخهای خالی کار کردند .

امپراطور فکر کرد:

-من حتما باید بفهمم که اونا تاحالا چکار کردند. امپراطور می دونست هرکی شایستگی نداشته باشه چیزی نمیبینه .

البته او از خودش نمیترسید ولی با این حال فکر کرد که کس دیگری رو بفرسته که ببينه لباس به کجا رسیده .

همه اهالی شهر میدونستند که جریان از چه قراره و بیصبرانه منتظر بودند که بفهمند از همسایه ها شون کدوم یکی احمق يا ناشایسته است.

امپراطور فکر کرد:

من وزیر پیرم رو می فرستم سراغ نساجها. اون بهتر از همه میتونه سر در بیاره که لباسها چطورند . چون اون خیلی باهوشه و خیلی خوب از عهده کارها برمیاد.

و به این ترتیب وزیر به اتاقی که چرخهای خالی در اون قرار داشت و کلاهبردارها ظاهراً مشغول کار بودند رفت .

-وای خدای من پناه بر تو…

و چشمهاشو خوب باز کرد .

-من هیچی اونجا نمي بينم .

ولی هیچ به روی خودش نیاورد . هر دو کلاهبردار ازش خواستند که نزدیک بیاد و ببینه که آیا طرحها و رنگها زیبا هستند یا نه؟ اونا چرخهای خالی رو نشون دادند و وزیر بدبخت چشمهاشو بیشتر باز کرد . اما او هیچ چیز ندید چون چیزی اونجا نبود که ببینه .

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (5).jpg

وزیر پیش خودش فکر کرد:

– خدایا ، من چقدراحمقم؟! من هرگز فکر نمی کردم و هیچکس هم نباید بفهمه.

-آیا امکان داره که من شایستگی شغلم رو نداشته باشم ؟ نه! نه! من نباید اعتراف کنم که نتونستم لباسها رو ببینم .

یکی از اون شیادها همینطور که داشت می دوخت پرسید:

– شما هیچ نظری در این مورد ندارید؟

وزیر پیر گفت:

-اوه خیلی محشره، چه طرحهایی چه رنگهایی! من باید به امپراطور بگم که چقدر از اونها خوشم اومده و راضیم.

بافنده ها گفتند:

– اوه ما خیلی خوشحالیم .

و اونها رنگها و طرحهای نامرئی رو که اصلاً وجود نداشت به او نشون میدادند، و تعریف می کردند. وزیر هم همه رو به دقت گوش کرد که مو به مو به امپراطور بگه و اینکار رو هم کرد . دوباره شیادها درخواست پول بیشتری کردند و همینطور ابریشم و طلای بیشتر برای دوختن خواستند . اونا همشو برای خودشون نگه داشتند و حتی یک نخش رو هم برای دوختن بکار نبردند وهمینطور به کار کردن روی چرخهای خالی ادامه دادند.

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (6).jpg

پس از مدتی امپراطور یکی دیگه از درباریها رو فرستاد که ببینه اونها چکار می کنند و آیا لباس تمام شده یا نه ؟ درباری رفت و نگاه کرد، ولی هیچ چیز ندید . چون چیزی برای دیدن نبود .

دو شیاد گفتند:

– تورو خدا لباس قشنگی نیست ؟

و رنگها و نقشهایی که اصلا وجود نداشت نشان می دادند و تعریف می کردند .

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (7).jpg

اون مرد فکر کرد:

-من احمق که نیستم! آیا ممکنه برای شغلم شایستگی نداشته باشم ؟ ممکنه، ولی نباید بگذارم که کسی بفهمه! .

و او لباس رو تحسین کرد و از طرحها و رنگهائی که دیده نمی شد خیلی تعریف کرد و به امپراطور گفت:

-اوه، افسون کننده است!

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (8).jpg

همه مردم شهر داشتند از این لباس فوق العاده صحبت می کردند و بالاخره امپراطور تصمیم گرفت که خودش هم لباس رو گرچه هنوز توی دستگاه بود ببینه . او با چندتا از همراهانش و دو نفری که قبلاً اونجا رفته بودند به دیدن دو کلاهبردار رفت که خودشان را سخت مشغول کار نشان می دادند . بدون اینکه حتی یک نخ ببافند، دو همراه امپراطور در حالی که ماشین خالی رو نشون می دادند گفتند:

-شما را به خدا اعجاب آور نیست ؟ چه رنگهایی، چه نقشهایی!

آخر نمی خواستند که دیگران بفهمن که اونها پارچه ای اونجا نمی بینند.

امپراطور فکر کرد:

خدایا چه خبره ؟من اصلاً چیزی نمی بینم! آیا من احمقم یا اینکه لايق امپراطوری نیستم ؟ این بدترین چیزی است که ممکنه اتفاق بیفته.

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (9).jpg

بنابراین گفت:

– اوه خیلی خوبه! ما اونو می پسندیم .

و همینطور به چرخ خالی نگاه می کرد که دیگران نفهمند او چیزی نمیبینه . تمام همراهان امپراطور با اینکه چیزی توی چرح نمی دیدند گفتند:

– اوه چقدر جالبه! شما باید اونو هرچه زودتر در جشنی که در پیش داریم به تن کنید .

همینطور دهن به دهن می گشت که:

-محشره! فوق العاده است!

و به نظر می رسید که همه از اون خوششون اومده و امپراطور به دو کلاهبردار، لقب « نساجهای دربار» رو داد.

شب قبل از جشن تمام مدت دو شیاد بیدار بودند و بیشتر از ۱۶ شمع روشن کرده بودند و مردم می دیدند که اونها سخت مشغولند که لباس امپراطور را بهموقع آماده کنند. اونا تظاهر کردند که پارچه رو از روی چرخ برداشتند و با قیچی بریدند و با سوزن بدون نخ دوختند و بالاخره گفتند:

– و حالا لباسهای جدید امپراطور حاضره !

امپراطور با تمام درباریها وارد شدند و هر دو کلاهبردار یک دستشون رو بالا گرفته بودند، مثل اینکه چیزی رو نگه داشتند و گفتند:

-این شلواره و این کته و این هم شنل ۰۰۰ اونها اونقدر سبکند که آدم فکر میکنه که هیچی تنش نیست! به سبکی چوب پنبه اند. .

-اوه، این هم از خوبيشه! اوه، بله بله!

در حالیکه واقعا نمی دیدند. چون چیزی برای دیدن نبود !

دو کلاهبردار به امپراطور گفتند که لباسهاشو در بیاره تا اونا کمکش کنند که لباسهای جدیدش رو قبل از اینکه در ملاء عام ظاهر بشه بپوشه. امپراطور تمام لباسهاشو در آورد و دو کلاهبردار وانمود کردند دارند لباسهای جدید رو تنش می کنند، یکی بعد از دیگری و بعد امپراطور خودش رو توی آینه نگاه کرد!

-اوه چقدر زیباست! چه اندازه است! چه مدل قشنگی دارد! چه رنگهای جالبی دارد! این لباس فوق العاده است! رئیس تشریفات خبر داد که همه بیرون منتظر امپراطورند که سایبان رو بالای سرش بگیرند و مراسم رو شروع کنند.

امپراطور گفت:

-بله من کاملاً حاضرم. لباس من مناسب نیست؟

و او یک بار دیگر هم جلوی آینه چرخی زد که مردم فکر کنند که او از لباسش خیلی خوشش آمده!

کسانی که قرار بود دنباله شنل امپراطوررا بگیرند تظاهر می کردند که دارند دنباله لباس رو حمل می کنند، چون نمی خواستند کسی بفهمد که اونا هیچ چیز نمی بینند. به این ترتیب، امپراطور زیر یک سایبان با شکوه به اتفاق همراهانش قدم به خیابون گذاشت و تمام کسانی که اورو می دیدند فریاد می زدند:

-چه لباس قشنگی به تن داره، اوه چه دنباله ای داره، چقدر بهش میاد!

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (10).jpg

و به این ترتیب هیچکس نمی گذاشت که دیگری بفهمه که او هیچی نمی بینه. چون آنوقت دیگران می فهمیدند که او لیاقت شغلش رو نداره و یا اینکه احمقه .

هیچکدوم از لباسهای قبلی امپراطور اونقدر مورد توجه نبود اما فقط یک بچه گفت:

-ولی اون چیزی تنش نیست!

داستان مصور کودکان لباس جدید امپراطور در سایت ایپابفا (11).jpg

و پدرش گفت:

-پناه بر خدا! ببینید این بچه معصوم چی میگه!

و همه یکی یکی حرف بچه رو تکرار کردند:

-« او هیچی نپوشیده» ، « او لخته » ، « اون بچه کوچولو راست میگه که اون لخت لخته » ، « اون هیچی بتن نداره. »

و بالاخره این حرف همه جا پیچید و امپراطور خودش خیلی نگران بود، چون به نظرش می رسید که اونا راست میگن. پیش خودش فکر کرد: همه همینو میگن، ولی به روی خودش نیاورد و تصمیم گرفت همونجوری مراسم رو ادامه بده .

خدمتگذارانش همینطور پشت سرش می رفتند و تظاهر می کردند که دم لباسش رو که در حقیقت وجود نداشت گرفته اند.

خوب بچه ها همه تظاهر می کردند که امپراطور لباس تنشه ولی حقیقت این بود که لباس تن امپراطور نبود و این حقیقت را آن بچه راستگو گفت. بنابراین باید بفهمیم و یاد بگیرم که حقیقت هیچوقت پنهان نمی مونه ، پس بهتره که همه ما از کوچکی راستگو باشیم و آنچه را که می بینیم حقیقته بگیم تا در زندگی موفق باشیم .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این متن توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن شده قدیمی مجموعه «قصه گو» مربوط به دهه 1350 شمسی چاپ انتشارات بیتا، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت