قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / کتاب داستان سه تفنگدار: داستان چهار رفیق -جلد ۲۲ کتابهای طلائی برای نوجوانان

کتاب داستان سه تفنگدار: داستان چهار رفیق -جلد ۲۲ کتابهای طلائی برای نوجوانان

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (1).jpg

سه تفنگدار

نوشته: الکساندر دوما

ترجمه: پ. سیروان

چاپ اول: ۱۳۴۲

چاپ چهارم: ۱۳۵۲

مجموعه کتابهای طلائی – جلد ۲۲

تعداد کلمات: ۱۱۸۰۰ کلمه

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (3).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

فهرست داستان

۱- در باب سه هدیه ای که مسیو دارتانیان به پسر خود داد

۲- در عمارت مسیو دوترویل

۳- برخورد و ماجراهای دیگر

۴- تفنگدران شاه وگارد کاردینال

۵- اعلیحضرت لویی سیزدهم

۶- یک توطئه درباری

۷- دارتانیان نیت خود را بروز می دهد

۸- دام

۹- جریان پیچیده تر می شود

۱۰- جرج ویلیر، دوک باکینگهام

۱۱ – مسیو بناسیو

۱۲- مرد مرموز و کاردینال

۱۳- سیاست و نظام

۱۴- مادام و مسیو بناسیو

۱۵- نقشه سفر

۱۶- سفر

۱۷- کانتس آو وینتر

جداکننده پست ایپابفا

۱- در باب سه هدیه ای که مسیو دارتانیان به پسر خود داد

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (4).jpg

زنان به سوی خیابان اصلی شهر مونگ می شتافتند و کودکان فریاد می زدند و مردها نیز که نمی دانستند چه پیش آمده است زره های خود را به تن می کردند و اسلحه به دست می گرفتند. جمعیتی به سوی مهمانخانه « آسیابان آزاد» می شتافتند. مگر در آنجا چه خبر بود؟ ما هم اکنون داستان این واقعه را به شما باز خواهیم گفت : سبب و موجب این همهمه و غوغا جوانی بود که تا حدی به دون کیشوت شباهت داشت و شمشیر بلندش به نرمه ساق پایش می خورد. این ناشناس بلاشک اهل گاسکونی بود و کاسکونی ولایتی بود که به خاطر مردم غیر عادی ای که داشت صاحب شهرت و آوازه بود. جوان، آدمی ساده و با هوش می نمود و لباسش با آنکه چندان فاخر نبود به وضوح نشان می داد که نسب از خاندانی بزرگی دارد. این جوان بر یابوی کرند و کوچکی سوار بود که بر دمش مویی نبود، و لااقل چهارده سال از عمرش می گذشت؛ با سری فرو افتاده راه می رفت، اما این امر به هیچوجه مانع از آن نبود که در روز کمتر از هشت فرسنگ راه طی کند، و بدیهی است آنقدر که این یابو موجب آشفتگی شهر مونگ بود خود سوار نبود.

نام سوار دارتانیان بود. این جوان همین چندی پیش پدر را ترک کرده بود و پدر نیز در آخرین دیدار، این یابو و پانزده سکه طلا و مقداری پند و اندرز به پسر خود هدیه نموده، او را به عالم زندگی روانه کرده و گفته بود: « پسرم تو باید نام نیاکانت را بلند گردانی؛ من مطمئنم که بزودی مدارج ترقی را خواهی پیمود، زیرا جوانی شجاع و بیباک هستی. از کسی جز کاردینال واهمه ای نداشته باش، و در پی حوادث و ماجراهای پهلوانی باش . شمشیر زنی را به تو آموخته ام ؛ اگر ضرورت ایجاب کرد بجنگ، و در این کار تردید مکن. مادرت مرهمی را که از کولیها گرفته به تو خواهد داد، این مرهم هر زخمی را، هر قدر شدید باشد، به سرعت التیام خواهد داد. من به تو توصیه می کنم که بروی و مسیو دوترویل را که از اعیان است و در دربار نفوذ فراوان دارد ببینی. او فرمانده دسته تفنگداران و مورد توجه شخص شاه است، و حتی کاردینال نیز از او حساب می برد. برو و این نامه را به مسیو دوترویل بده… دیگر با تو حرفی ندارم. برو، بسلامت، به امان خدا ! »

باری، دارتانیان جوان بی آنکه با حادثه ناگواری مواجه شود به مونگ رسید. ولی در اینجا اتفاقی رخ داد. هنگامی که از یابو پیاده می شد آقای خوش قیافه ای را دید که از پنجره مهمانخانه او را می نگرد و بی پروا به او و به یابویش می خندد. این عمل به رگ غیرت دارتانیان برخورد و بلادرنگ وی را که تمام اهالی شهر به دیده احترام می نگریستند، و اثر زخمی چهره اش را شیار زده بود، به مبارزه طلبید.

مرد مزبور در جواب گفت : «من از صحبت کردن با تو امتناع می کنم.» اما دارتانیان فریاد بر آورد: «ولی من با تو حرف دارم. تو داری به اسب من می خندی، اما می خواهم بدانم این جرأت را هم در خود می بینی که به صاحب آن نیز بخندی؟ »

مرد که به دارتانیان نزدیک شده بود بی آنکه به سخنانش اعتنایی کند بر روی پاشنه پا چرخید و دور شد. دارتانیان از این عمل سخت برآشفت . شمشیرش را از نیام بر کشید و بانگ زد: «شمشیرت را از نیام بر کش، وگرنه خواهی مرد.»

مرد برگشت تا از خود دفاع کند، ولی در همان حین سه مرد از مهمانخانه بیرون دویدند و شمشیر دارتانیان را شکستند و او را آنقدر زدند که نیمه جان شد. سپس او را از اسب به زیر کشیدند و به درون مهمانخانه بردند. مرد مزبورگفت: «این جوان گاسکونی عجب آدم نابکاری است!»

مهمانخانه دارگفت: «بله، در حال هذیان نیز خیال می کند هنوز هم می جنگد و پیاپی نام مسیو دوترویل را بر زبان می راند و می گوید که اگر این ماجرا در پاریس اتفاق می افتاد قطعاً او با شما در می آویخت؛ نامه ای هم برای او دارد.»

مرد مزبورگفت: « راست می گویید! یعنی ممکن است « ترویل » این جوان مجنون را به سراغ من فرستاده باشد؟ چه مانعی دارد. ضربه شمشیر، ضربه شمشیر است؛ تفاوت نمی کند. از ناحیه هر کس که باشد، باید مراقب بود … باید بلافاصله … اسب مرا زین کنید. »

مهمانخانه دار که از دست دادن یک همچو مسافر متشخصی تأسف می خورد گفت : « همین حالا؟ » آقا جواب داد: « بله .»

سپس انگار با خود حرف بزند گفت: «حضرت علّیه بزودی تشریف خواهند آورد. کاش می دانستم این نامه ای که به مسیو دوترویل نوشته اند راجع به چیست؟ »

در همین هنگام کالسکه مجللی از راه رسید. خانم جوانی در آن بود که مرد مزبور با مُنتهای احترام در برابرش تعظیم کرد و خطاب به او گفت: «حضرت اشرف دستور داده اند که سرکار بلافاصله به انگلستان بازگردید. این جعبه نیز، که باید آن را در آن سوی دریا بگشایید ، حاوی دستورات بیشتر است .»

در همین حین دارتانیان از مهمانخانه بیرون دوید و بر حریف تاخت، اما نیرویش یاری نکرد و به زمین در افتاد. کالسکه به حرکت در آمد؛ مرد مزبور نیز بر پشت اسب پرید و دور شد …

فردای آن روز، حال دارتانیان بهتر شد؛ مرهم مادرش اعجاز کرده بود و او دردی در وجود خویش احساس نمی کرد. هنگامی که دست در جیب کرد که حساب مهمانخانه را بپردازد با منتهای تعجب دریافت که از نامه مسیو دوترویل اثری بر جای نیست. از این عمل سخت به خشم آمد و تهدید کرد که چنانچه نامه پیدا نشود همه را از دم شمشیر خواهد گذراند. مهمانخانه دار و خدمتکارانش با چوب و چماق و جاروب و نیزه مسلح شدند و دارتانیان نیز دست به شمشیر برد، ولی افسوس ! از شمشیر جز قبضه آن چیزی بر جای نمانده بود. لذا جنگی در نگرفت.

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (5).jpg

مهمانخانه دارگفت: «من از نامه شما خبر ندارم؛ اما هیچ بعید نیست آقایی که دیروز از اینجا رفت آن را ربوده باشد.»

دارتانیان گفت: « بالاخره آن را خواهیم یافت، این نامه به یک گنج می ارزید. من حال و حکایت را به مسیو دوترویل باز خواهم گفت و او نیز ماجرا را به عرض اعلیحضرت خواهد رسانید.»

باری، دارتانیان پس از این گفتگو سوار بر اسب شد و راه پاریس را در پیش گرفت و بی آنکه به حادثه ای برخورد کند به شهر وارد شد. اسب را فروخت و در اتاقکی که چندان از باغ لوگزامبورگ دور نبود منزل گزید. سپس لباسش را تمیز و شمشیر را تعمیر کرد و مطابق توصیه پدر در جستجوی محل اقامت مسیو دوترویل که شخص سوم مملکت بود برآمد.

جداکننده پست ایپابفا

۲- در عمارت مسیو دوترویل

و اما مسیو دو ترویل که بود و چه کاره بود؟ او نیز در جوانی مانند دارتانیان بود و از مال دنیا بهره ای نداشت؛ ولی اکنون یکی از نزدیکان لویی سیزدهم، پادشاه فرانسه، و فرمانده دسته تفنگداران بود. تفنگداران فرمانده خویش را می پرستیدند و با آنکه همه آنها از اراذل و اوباش بودند، هنگامی که با وی روبرو می شدند همچون اطفال دبستانی که در برابر معلم خود باشند از ترس بر خویشتن می لرزیدند.

اتاق انتظار مسیو دوترویل هر روز مملو از مراجعین بود. دارتانیان در حالی که قلبش به شدت می تپید راه خویش را از میان انبوه جمعیت گشود. همه چیز را به دقت از نظر می گذراند و به سخنانی که می گفتند به دقت گوش فرا می داد، اما جرأت این را در خود نمی یافت که با کسی صحبت کند … به ناگاه فرّاشی در را گشود و با صدای بلند گفت : « مسیو دارتانیان»

خاموشی بر اتاق سایه افکند. جوان گاسکونی اتاق انتظار را زیر پا نهاد و قدم به دفتر کار مسیو دوترویل گذاشت. مسیو دوترویل همچون برج زهرمار ایستاده بود . هنگامی که جوان وارد شد به او تکلیف کرد بنشیند. سپس انگار حضور او را فراموش کرده باشد با صدای رسا گفت: «آتوز! پورتوز! آرامی! »

پورتوز و آرامی فی الفور داخل شدند. مسیو دوترویل آنها را به خشونت سرزنش کرد و گفت که شنیده است رفتار ناهنجاری داشته اند و با آنکه دوئل کردن اکیداً ممنوع گشته است بی تأمل دست به شمشیر برده اند و افزود که گزارش رفتار ناهنجارشان به سمع اعلیحضرت رسیده و معظم له نیز نحوه رفتار ایشان را با طرز رفتار افراد گارد کاردینال سنجیده و تاکید فرموده اند که این شکل رفتار نمی تواند و نباید ادامه یابد و سپس افزود : « خوب آتوز کجاست؟ لابد ضمن جدال در محل نامناسبی زخم برداشته است؟ »

پورتوز و آرامی از خشم می لرزیدند، ولی در ته دل به او حق می دادند. .

باری، دو تفنگدار مزبور جریان برخوردی را که با افراد گارد کاردینال روی داده بود به تفصیل به فرمانده خویش بازگفتند و اظهار داشتند که همه، حتى آتوز که زخمی کاری برداشته است، با شجاعت و شهامت درخور تحسینی جنگیده اند. در همین اثنا هیکل رشید و برازنده آتوز با رنگ و روی پریده در میان در ظاهر شد و با صدای آرام گفت: « بنده را احضار فرموده اید؟ در اختیار شما هستم.»

مسیو دوترویل گفت : « احسنت! دستتان را به من بدهید!»

اما همینکه دستش را فشرد رنگ از رخ تفنگدار پرید و همچون مرده ای به زمین درافتاد … بلادرنگ پی جراح فرستادند …

همه، جز دارتانیان از اتاق خارج شدند و به هر حال، دارتانیان خود را معرفی کرد و در ضمن به عرض رساند که تنها آرزوی او این است که در جرگه تفنگداران درآید. مسیو دوترویل در جواب گفت: «من پدرت را خوب می شناسم و بسیار هم مشتاقم که خدمتی در حق او بکنم. منتها کسی می تواند در جرگه تفنگداران درآید که در چندین نبرد شرکت جسته و عملیات بزرگی انجام داده باشد. تو نخست باید به مدت دو سال در یکی از هنگهای دیگر خدمت کنی… وقتی این دوره را گذراندی باز در این باره صحبت خواهیم کرد …

آنگاه دارتانیان ماجرایی را که در مونگ اتفاق افتاده بود و نیز چگونگی مفقود شدن نامه پدرش را به مسیو دوترویل بازگفت. فرمانده تفنگداران از این امر و مساله کالسکه و حضرت علیه و جعبه ای که می بایست در انگلستان گشوده شود به شدت متعجب شد و گفت: «از این مرد حذر کن. با این صخره در نیاویز که مانند شیشه خرد خواهی شد. »

دارتانیان در جواب گفت : « ولی من انتقام خود را خواهم گرفت.»

مسیو دوترویل گفت: «من از تو خوشم آمد. به فرمانده هنگی که در آن خدمت خواهی کرد نامه ای خواهم نوشت و تو را به او معرفی خواهم نمود.»

در این ضمن چیزی خارج از اتاق توجه دارتانیان را به خود جلب کرده بود، و به سخنان مسیو دوترویل گوش نمی داد. به ناگاه چهره اش از خشم برافروخت و به سرعت از اتاق خارج شد، در حالی که فریاد می زد : « این بار جان به در نخواهی برد. آن دزد، آن خائن آنجاست!»

جداکننده پست ایپابفا

۳- برخورد و ماجراهای دیگر

از پله ها به سرعت پایین رفت و همچنان که می رفت به یکی از تفنگداران تنه زد. تفنگدار مزبور فریادی از درد برکشید. دارتانیان گفت : « ببخشید، معذرت می خواهم .» و خواست به راه خویش ادامه دهد که دستی آهنین او را گرفت و از رفتن بازداشت. دارتانیان برگشت و آتوز را که زخم شانه اش را پیچیده بود در برابر خود دید. گفت : « عجله دارم! بگذارید بروم!»

آتوز در جواب گفت : « شما مثل اینکه بویی از ادب نبرده اید، و انگار از سرزمینی بیگانه آمده اید. »

مشاجره ای درگرفت و سرانجام قرار بر این شد که ظهر همان روز دارتانیان به حوالی «کارم دشو» برود و این اختلاف را با اسلحه فیصله دهد.

دم در که رسید پورتوز را دید که با سربازی سخن می گفت. دارتانیان خواست از میان آن دو بگذرد، منتها چون عجله داشت تنه اش به لبه های شنل پورتوز گرفت.

پورتوزگفت: « ترا چه می شود که اینطور مردم را تنه می زنی؟ »

– بخشید، معذرت می خواهم ! عجله دارم.

– ولی بدان، چنانچه با تفنگداران در بیفتی، ترا گوشمالی خواهند داد.

– گوشمالی! به چه جرأتی چنین چیزی را می گویی؟

باری، کار به جاهای باریک کشید و سرانجام قرار گذاشتند در ساعت یک بعد از ظهر همان روز برای دوئل در پشت باغ لوگزامبورگ همدیگر را ملاقات کنند.

اما دارتانیان موفق به دستگیری دزد نامه نگردید، زیرا نامبرده از فرصت استفاده کرد و ناپدید شد. دارتانیان ایستاد و به حوادثی که رخ داده بود اندیشید. صرفنظر از اینکه قرب و منزلتی در نظر مسیو دوترویل پیدا نکرده بود، با دو دوئل ، آن هم با دو مرد قوی پنجه و شیرافکن، نیز مواجه بود. به راه خود ادامه داد تا به هتل «دگیون » رسید و در آنجا «آرامی» را دید که ایستاده بود و با سه نفر از افراد گارد سلطنتی می گفت و می خندید. دارتانیان با منتهای ادب به آنان سلام کرد، سپس پیش رفت و دستمالی را که به زیبایی خامه دوزی شده و « آرامی»، شاید بی آنکه خود خبر داشته باشد، آن را به زیر پا افکنده بود از زیر پای او بیرون کشید و به دستش داد. ولی آرامی به درشتی به او گفت که بهتر است پی کار خود رود و در امری که به او مربوط نیست بیجا مداخله نکند. شاید هم علت این بود که مایل نبود کسی بفهمد این دستمال زیبا را چه کسی به وی داده است.

به هر حال ، آرامی سخنان تلخ و زننده ای خطاب به دارتانیان بر زبان آورد و او نیز آنچه را که شنید بلاجواب نگذاشت و سرانجام دست به شمشیر برد.

آرامی گفت: «نه، دوست عزیز، اینجا نه. افراد گارد کاردینال مواظب ما هستند. تعداد زیادی از آنها در هتل دگیون هستند. ناراحت مباش، اگر هم قدری صبر کنی چیزی از دست نخواهی داد، بالاخره تو را خواهم کشت. ساعت ۲ بعد از ظهر در عمارت مسیو دوترول افتخار زیارت سر کار را خواهم داشت.»

سپس با همدیگر دست دادند و از هم جدا شدند. آرامی به راه خویش رفت و دارتانیان نیز که می دید موعد نخستین دوئل به سرعت نزدیک می شود به سوی « کارم دشو» به راه افتاد.

جداکننده پست ایپابفا

۴- تفنگدران شاه وگارد کاردینال

دارتانیان به میعادگاه رسید. مصمم بود به شیوه شایسته ای از این تفنگدار شجاع ، که با آنکه مجروح بود تردید به خود راه نداده و دعوت به جنگ تن به تن را پذیرفته بود، عذرخواهی کند.

آتوز هم در آنجا بود، هنگامی که جوان را دید از روی تخته سنگی که بر آن نشسته بود برخاست و قدمی چند پیش آمد و گفت: «مسیو، من دو نفر از دوستانم را که شهودم خواهند بود خبر کرده ام. هم اکنون خواهند آمد.»

دارتانیان گفت: «ولی من شاهدی ندارم. چون جز مسیو دوترویل کسی را در این شهر نمی شناسم . »

باد – « آه. شما با مسیو دوترویل آشنا هستید! من اگر شما را بکشم آنوقت ایشان مرا چگونه آدمی خواهند پنداشت؟ حتماً در نظرشان یک بچه کش جلوه خواهم کرد! » همچنانکه سخن می گفت از شدت درد بر خود می پیچید.

دارتانیان گفت: «اگر اجازه بفرمایید من یک مرهم اعجازآمیز با خود دارم که زخم شما را ظرف سه روز التیام خواهد داد. من ترجیح می دهم هنگامی که بهبودی حاصل کردید با شما بجنگم.»

این پیشنهاد آتوز را سخت تحت تأثیر قرار داد و احساس کرد جوانی سلحشور و جوانمرد را در برابر خود می بیند. در همان هنگام یکی از شهود رسید.

دارتانیان گفت: «عجب! شاهد اول شما مسیو پورتوز است!»

آتوزگفت : « بله، این هم شاهد دیگر. » و با انگشت به آرامی اشاره کرد.

دارتانیان گفت: «عجب ! شاهد دومتان هم که مسیو آرامی است!»

مگر نمی دانید که ما سه نفر همیشه با هم هستیم و تمام پاریس ما را یاران سه گانه می خوانند؟

دارتانیان گفت: « پس از این قرار من در ساعت دوازده با شما و در ساعت یک با مسیو پورتوز و در ساعت دو با مسیو آرامی خواهم جنگید!» و افزود: « آقایان حالا که همه تشریف دارید اجازه بدهید از شما معذرت بخواهم.»

این را که گفت قیافه آتوز در هم رفت، لبخندی بزرگ منشانه بر لبان پورتوز نقش بست، و آرامی سر جنباند. ولی دارتانیان اضافه کرد: «سخنان مرا سوء تعبیر نفرمایید. من به لحاظ اینکه نمی توانم دینم را نسبت به همه شما ادا کنم، به این معذرت خواهی مبادرت ورزیدم، چون همانگونه که اطلاع دارید نخست مسیو آتوز باید مرا بکشند، و من در اینصورت چگونه می توانم دینم را نسبت به دوتای دیگرتان ادا کنم ؟ و باز تکرار می کنم که من فقط و فقط به خاطر این امر از شما پوزش می طلبم … خوب، حاضر! »

این بگفت و شمشیر از نیام بر کشید و به شیوه ای بسیار مردانه آماده جنگ گردید. آتوز نیز شمشیر از نیام بر کشید، و دو حریف آغاز به جنگ کردند، اما شمشیر های این دو هنوز با هم برخورد نکرده بود که گروهی از افراد گارد کاردینال به سرکردگی مسیو « دوژوساک» از گوشه دیوار صومعه پدیدارگشتند. اینان، این دو جنگجو را در حالتی دیده بودند که جای شک و تردیدی در مورد قصدشان باقی نمی گذاشت.

ژوساک فریاد برآورد: «اوی! اوی تفنگداران، دارید می جنگید! مگر نمی دانید که جنگ تن به تن ممنوع شده است؟ »

آتوز به درشتی گفت: «ما را به حال خود بگذارید.»

ژوساک گفت : « آقایان، من به شما دستور می دهم اسلحه خود را تسلیم کنید و دنبال ما بیایید. »

آرامی گفت: «این کار ممکن نیست، مسیو دوترویل دستور داده است اسلحه خود را به کسی تحویل ندهیم.»

ژوسا گفت: «در این صورت ناگزیرم به زور متوسل شوم.»

آتوز زیر لب گفت : « آنها پنج نفرند، حال آنکه ما سه نفر بیش نیستیم. باید در اینجا بمیریم، چون من جرأت این را که سرشکسته و خفیف با فرمانده ام روبرو شوم در خود نمی بینم.»

دارتانیان هنگامی که این را شنید رو به سه تفنگدار کرد و گفت : « آقایان شنیدم گفتید عده شما سه نفر است، حال آنکه اشتباه می کنید. من گمان می کنم چهار نفر هستیم.»

پورتوزگفت: «ولی شما که تفنگدار نیستید.»

دارتانیان گفت : « درست است، من به لباس ، تفنگدار نیستم ولی به روحیه، یک تفنگدارم ، من ذاتاً تفنگدار هستم …»

آتوز دستش را فشرد و نامش را پرسید و سپس گفت : « حاضر، به پیش ! » و نه نفر جنگجو شمشیرها را از نیام بر کشیدند و با شدت بر یکدیگر تاختند.

آتوز بر «کوزاک » نامی حمله برد؛ پورتوز مردی به نام « بیکارا» را در برابر خویش یافت؛ آرامی با دوتن حریف مواجه گردید. و اما دارتانیان بر ژوساک تاخت. جنگ موحشی درگرفت. دارتانیان همچون ببری خشماگین می جنگید و حریف را در دوایری تنگ می چرخاند، لااقل بیست بار گارد و محل خویش را تغییر داد. لحظه به لحظه عرصه را بر ژوساک تنگتر می نمود. حریف می دید دفاع در برابر یک چنین مهاجمی که مدام می جهد و از هر سو او را مورد حمله قرار می دهد کار بس دشواری است. سرانجام خونسردی و متانت خود را از دست داد و پیاپی مرتکب اشتباه گردید: به خشم آمده بود و می خواست هر چه زودتر کار را یکسره سازد؛ خیز برداشت و به پیش جهید. اما دارتانیان ضربه را دفع کرد و تیغه شمشیر را در بدنش جای داد. ژوساک همچون درختی تناور به زمین درافتاد.

وضع کلی جنگ بر چه منوال بود؟ آرامی یکی از رقبا را از پای در آورده بود اما دیگری هنوز خطرناک بود. پورتوز از ناحیه بازو و « بیکارا » از ناحیه ران زخم برداشته بودند. آتوز از « کوزاک» زخم دیگری برداشته و رنگش به پریدگی گراییده بود اما با این حال یک وجب نیز عقب ننشسته بود.

دارتانیان طبق قواعد جنگ تن به تن مجاز بود به کمک دیگری بشتابد. نگاهی از آتوز دریافت داشت که فوق العاده گویا بود. تردید نیست که آتوز ترجیح می داد بمیرد و از کسی کمک نخواهد و حتی با نگاه نیز کسی را به کمک نطلبد، ولی نگاه کردن ممنوع نبود.

باری، دارتانیان ماجرا را به حدس دریافت، جستی زد، و همچنانکه از جناح بر « کوزاک» می تاخت فریاد برآورد: «بپا که کشته شدی! » کوزاک نگاهی به پشت سر افکند، و دید که اگر لحظه ای دیر بجنبد مرگش حتمی است. آتوز که رمق نداشت و بر زانویی تکیه کرده بود خطاب به دارتانیان گفت: «او را نکش، با او خرده حسابی دارم که مایلم موقعی که خوب شدم آن را تسویه کنم، او را خلع سلاح کن.»

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (6).jpg

دارتانیان ماجرا را دریافت و ضربه را فرو آورد، شمشیر کوزاک در حدود بیست قدم آنطرفتر پرید. دارتانیان به سرعت رفت و پایش را روی آن گذاشت. کوزاک نیز که وضع را بدین منوال دید شمشیر یکی از رفقایش را که آرامی کشته بود برداشت، اما فرصت استفاده از آن را نیافت زیرا آتوز که از فرصت استفاده کرده و به پا خاسته بود ضربه ای فرود آورد و او را نقش بر زمین ساخت. آرامی بر رقیب خود مسلط بود، ولی پورتوز همچنان با « بیکارا » به گلاویز بود . بیکارا که سرانجام از هر سو مورد حمله قرارگرفته بود به اجبار تسلیم شد و شمشیر خود را شکست و قطعات آن را به دور افکند.

شجاعت همیشه، حتی در دشمن نیز، درخور احترام است. تفنگداران به بیکارا سلام دادند و سپس کشتگان و زخمیان را به جلوخان کلیسا بردند و زنگ کلیسا را به صدا در آوردند. هنگامی که از این کار فراغت یافتند سلاح رقبای خود را برداشتند و راه عمارت مسیو دوترویل را در پیش گرفتند. از شادی سر از پا نمی شناختند، ولی دارتانیان که در میان آتوز و پورتوز راه می رفت از همه شادمانتر بود.

جداکننده پست ایپابفا

۵- اعلیحضرت لویی سیزدهم

این جریان موجب شور و هیجان فراوان گردید. مسیو دوترویل، گو اینکه در ظاهر تفنگداران را شماتت کرد و عملشان را ناصواب خواند در خفا به آنان تبریک و تهنیت گفت.

باری، لازم بود چگونگی جریان امر به سمع اعلیحضرت رسانیده شود. لذا مسیو دوترویل با عجله عازم کاخ «لوور» گردید. هنگامی که به آنجا رسید به وی اطلاع دادند که اعلیحضرت شاه با کاردینال خلوت کرده اند و کسی را به حضور نمی پذیرند. غروب همان روز، در موقع شرفیابی، اعلیحضرت فرمود که کاردینال از طرز رفتار تفنگداران او شکایت کرده است و افزود: « تفنگداران شما مردمان نا اهل و بی انضباطی هستند، آنها را باید به دار آویخت!»

مسیو دوترویل عرض کرد: «اعلیحضرتا، خلاف به عرض مبارک رسانیده اند. برعکس، جان نثار عرض می کند اینان مردمان شریفی هستند که جز یک چیز آرزویی در زندگی خویش نمی شناسند…»

شاه گفت: «این آرزو چیست؟»

مسیو دوترویل در جواب به عرض رسانید: «اینکه در راه خدمت به اعلیحضرت شمشیر بزنند.»

اعلیحضرت فرمود: « بسیار خوب، تصمیم مقتضی اتخاذ می کنم. من شما را معطل نمی کنم، منتها شما باید جریان را به تفصیل برای من بازگویید.»

مسیو دوترویل اظهار داشت: «اعلیحضرتا، تفصیل ماجرا به شرحی است که به عرض خواهد رسید : سه نفر از بهترین تفنگداران جان نثار، آتوز و پورتوز و آرامی که نسبت به اعلیحضرت از زمره فداکارترین افراد این مملکت هستند همراه جوانی گاسکونی که جان نثار صبح همان روز او را به آنان سپرده بود قدم می زده اند که مسیو دو ژوساک و بیکارا و کوزاک و دو نفر دیگر از افراد گارد آنها را مورد حمله قرار می دهند… باید پرسید که این افراد مسلح به چه منظور و برای چه به آن مکان خلوت رفته اند؟ »

شاه فرمود: «شاید برای اینکه، علی رغم فرامینی که جنگ تن به تن را ممنوع اعلام داشته، با هم دوئل کنند.»

مسیو دوترویل در دنباله بیانات خویش افزود: «اعلیحضرتا، جان نثار آنان را به داشتن قصد و نیتی متهم نمی سازد، بلکه عرض می کند که در هر حال راه را بر افراد جان نثار که سربازان اعلیحضرت هستند گرفتند و با آنان گلاویز شدند. یکی از افراد جان نثار مجروح بود، دیگری نیز طفلی بیش نبود، با این حال در برابر افراد ورزیده گارد کاردینال شجاعانه ایستادند و چهار نفر آنها را از پای درآوردند.»

شاه با مسرت خاطر اظهار داشت: «احسنت، احسنت! عالی است ! گفتید چهار نفر، که یکی از آنان مجروح بود و دیگری نیز خیلی کم سن و سال بود؟ »

– بله، قربان. مشکل بتوان او را جوان خواند، با اینهمه بسیار مردانه جنگیده است. جوانی است به نام دارتانیان. افراد گارد کاردینال از او می خواهند خود را کنار بکشد و در امر نزاع مداخله نکند ولی او جواب می دهد که ذاتاً یک تفنگدار است و به شما تعلق دارد و در کنار تفنگداران می ایستد. این شخص که عرض می کنم همان کسی است که ژوساک را، که از بهترین شمشیر زنان کشور است، مجروح ساخت.

اعلیحضرت زیر لب فرمود: «احسنت، آفرین بر این جوان شجاع . ترویل، مایلم او را ببینم و مورد عنایت قرار دهم. هر چهار نفر را به حضور ما بیاورید.»

همان شب، چهار نفر مزبور را از افتخاری که نصیبشان گشته بود مستحضر ساختند. این خبر در تفنگداران، که مدتها بود شاه را می شناختند هیجانی تولید ننمود، ولی دارتانیان همچون یک گاسکونی واقعی با خود اندیشید که راه بخت و دولتش هموار گردیده است، و آن شب تا صبح خوابهای طلایی دید.

باری، چون بنا بود ساعت ۱۱ به حضور اعلیحضرت بار یابند بقیه مدت صبح را برای بازی « ژودوپوم » به باغ لوگزامبورگ رفتند. در آنجا میان دارتانیان و یکی از افراد کاردینال، که سوگند یاد کرده بود انتقام همقطاران خود را بکشد مشاجره لفظی درگرفت و سرانجام بنا به تقاضای دارتانیان هر دو بیرون رفتند تا اختلاف خویش را با توسل به اسلحه حل کنند. از قضا رقیب شخصی بود به نام « برانژو» و یکی از شمشیربازان ماهر بود. آرامی و آتوز و پورتوز که سرگرم بازی بودند، متوجه خروج دارتانیان نگشتند.

به هر حال ، جنگ درگرفت و چیزی نگذشت که برانژو از دو جا زخم برداشت و در موقعیتی حساس قرار گرفت و اگر دو نفر از افراد گارد به کمکش نشتافته بودند کارش زار بود. موقعیت حساس بود. اما خوشبختانه آتوز و پورتوز و آرامی نیز از راه رسیدند و وارد معرکه گشتند. برانژو از پای درآمد و جنگ مغلوبه شد. لیکن تفنگداران قویتر بودند و رقبا به ناچار فرار را بر قرار ترجیح دادند و از معرکه گریختند و به خانه خویش رفتند و در را به روی خود بستند. تفنگداران می خواستند خانه را به آتش کشند، اما در همین هنگام ساعت کلیسا با ضربه های خود ساعت ۱۱ صبح را اعلام داشت و دارتانیان و دوستانش به یاد آوردند که باید شرفیاب شوند. در دم دست از تعقیب رقبا کشیدند و راه عمارت مسیو دوترویل را در پیش گرفتند. مسیو دوترویل که اندکی قبل از ماجرای اخیر باخبر گشته بود با اشتیاق انتظارشان را می کشید.

موقعی که به کاخ رسیدند با منتهای تعجب دریافتند که نمی توانند به حضور اعلیحضرت بار یابند، زیرا اعلیحضرت در کاخ تشریف ندارند و به شکار گوزن رفته اند. یقین داشتند که جریان جز این است که می گویند. مطمئن بودند که کاردینال به حضور اعلیحضرت رسیده و ذهنش را مشوّب کرده است.

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (7).jpg

مسیو دوترویل گفت: «این به مانند اخطاری بود که به ما شد. من هم امشب به حضور اعلیحضرت خواهم رسید. و اما شما، آقای جوان، مایل نیستم به شما توصیه کنم که خود را به این قبیل مخاطرات بیفکنید؛ از شما تقاضا می کنم به عمارت من بازگردید و تا شما را خبر نکرده ام در همان جا بمانید.»

سپس مسیو دوترویل چاره ای اندیشید: نخست از مسیو «دولاترمویل » شکایت کرد؛ نامبرده نیز در پاسخ ادعا کرد که این او است که مورد بی احترامی واقع شده است. به هر حال، مسیو دوترویل وقت را به بحث و مشاجره بیهوده تلف نکرد و یکسر به عمارت مسیو دولاترمویل رئیس افراد گارد کاردینال رفت. در آنجا مقدمش را با منتهای ادب پذیرفتند و قرار بر این شد بروند و از برانژو، که جراحات سختی برداشته بود و مسلماً حقیقت واقع را بیان می کرد، عیادت کنند. همین کار را کردند و نامبرده نیز ماوقع را مو به مو به ایشان باز گفت؛ و این همان چیزی بود که مسیو دوترویل می خواست.

غروب همان روز مسیو دوترویل همراه با سه تفنگدار مزبور و دارتانیان به کاخ سلطنتی رفت. اعلیحضرت لویی سیزدهم در لباس شکار، و در حالی که لباسش پوشیده از گل و لای بود وارد شد. شلاقی به دست داشت. دارتانیان به یک نگاه دریافت که شاه فوق العاده غضبناک است. اعلیحضرت با آنکه آتوز و پورتوز و آرامی را شخصاً می شناخت هنگام عبور اعتنایی به آنها ننمود؛ گویی هرگز آنها را ندیده است. در حالی که چیزهایی با خود می گفت، به کاخ اختصاصی رفت.

آتوز همراه با لبخندی گفت: «وضع خیلی بد است.»

مسیو دوترویل گفت: «ده دقیقه در اینجا بمانید، اگر دیدید برنگشتم به خانه بروید.» هر چهار نفر مدت بیست دقیقه انتظار کشیدند و چون از مسیو دوترویل خبری نشد از کاخ خارج شدند، در حالی که نمی دانستند چه چیز ممکن است اتفاق افتاده باشد.

و اما مسیو دوترویل با جسارت تمام داخل دفتر مخصوص گردیده ، شاه را بی اندازه خشمگین یافت.

شاه خطاب به او گفت: «این است خدمتی که به من می کنید؟ تفنگداران شما یکی را به قتل می رسانند و منطقه ای را به هم می ریزند و می خواهند به زور داخل منازل اشخاص بشوند! تردید نیست که آنها را آنچنانکه باید تنبیه نکرده اید…»

مسیو دوترویل به عرض رسانید که حقیقت امر جز این است که به سمع اعلیحضرت رسانیده اند ؛ و هر طور بود شاه را متقاعد ساخت که پیش از اخذ تصمیم نهایی از مسیو دولاترمویل نیز در این مورد توضیح بخواهد.

شاه موافقت کرد و فرمود که مسیو دوترویل فردا صبح نیز مجدداً شرفیاب شود .

فردای همان روز مسیو دوترویل و سه تفنگدار و دارتانیان به کاخ سلطنتی رفتند. مسیو دولاترمویل تفنگداران را تبرئه کرده و اعلیحضرت شاه نیز به دیدنشان سخت راغب بود، آنها را با خوشرویی به حضور پذیرفت و گفت: «مردان شجاع من بیایید. می خواهم اعمالی را که کرده اید یکایک برشمارم. شما هفت نفر از افراد گارد کاردینال را در عرض دو روز از پای افکنده اید! این رقم خیلی زیاد است … قیافه ای گاسکونی را در برابر خود می بینم. آقا، جلوتر بیایید.» دارتانیان با قیافه ای بسیار مایوس گامی چند فراتر نهاد.

شاه گفت: « پس این همان جوانی است که آن جراحت سخت را بر ژوساک، و دو جراحت شدید را بر « برانژو» وارد ساخته است؟ »

آتوز اضافه کرد: « بعلاوه، جان نثار را نیز از چنگ « بیکارا» نجات داد. اگر او نبود جان نثار امروز از افتخار پای بوسی اعلیحضرت محروم می ماند.»

شاه گفت: «این « برنه » یک شیطان واقعی است. خوب جوان، ماجرا را به سمع ما برسان.» دارتانیان ماجرای دو روز قبل را به تفصیل به عرض رساند.

شاه گفت: « بیچاره کاردینال، هفت نفر در دو روز… کافی است آقایان، خاطر خطیر ما قرین خرسندی است… منتها شما نیز باید این قبیل کارها را متوقف کنید. » و مشتی سکه طلا در دست دارتانیان ریخت و افزود: «مراتب اخلاص و وفاداری شما مورد توجه ما است. »

هر چهار نفر به عرض رسانیدند : « اعلیحضرتا! ما همگی آماده ایم که ما را در راه اعلیحضرت قطعه قطعه کنند! »

اعلیحضرت فرمود: « بسیار خوب، بسیار خوب. ولی من ترجیح می دهم بدن شما سالم بماند تا بتوانید بیشتر مفید واقع شوید.»

پس از این شرفیابی دارتانیان درگروه گارد مشغول خدمت گردید. قرار بر این شد که مدتی در آنجا خدمت کند، سپس در سلک تفنگداران در آید.

جداکننده پست ایپابفا

۶- یک توطئه درباری

چهل سکه طلای مرحمتی شاه ته کشیده بود و این چهار دوست با مشکلات مالی شدیدی دست به گریبان بودند. مانند همیشه به مسیو دوترویل مراجعه کردند و او نیز مانند همیشه مبلغی به عنوان مساعده به آنها داد. ولی پیداست که این مساعده تفنگداران ما را به جایی نرساند و مشکلات مالی آنها بدل به یک بحران مالی گردید. مدتی به طُفیل دوستان زندگی کردند، اما این امر نیز نمی توانست مادام العمر ادامه یابد … سرانجام روزی شخصی با احتیاط در خانه دارتانیان را کوفت، و « پلانشه» خدمتکار دارتانیان، ناشناسی را به درون هدایت کرد که از هر لحاظ یک آدم عادی بود، ولی می گفت مطلب مهمی دارد که می خواهد محرمانه با دارتانیان در میان گذارد.

دارتانیان، که ندایی به او می گفت واقعه ای به سود او در شرف تکوین است، خطاب به ناشناس اظهار داشت: «خوب آقا، مطلب خود را بفرمایید، بفرمایید خواهش می کنم.»

ماحصل آنچه ناشناس گفت این بود که اولاً زن این شخص که ندیمه ملکه بوده ناپدید گشته است و ثانیاً کاردینال ملکه را به شدت تعقیب می کند و مانند سایه به دنبال او است و ملکه گمان می کند که نامه ای به نام او برای دوک باکینگهام ارسال داشته و طی آن از او خواسته اند که برای ملاقات او، یعنی ملکه، به فرانسه بیاید تا بدینوسیله او را به دام اندازند.

دارتانیان با بهت و حیرت پرسید : « خوب، زن شما با این جریانات چه ارتباطی دارد؟»

مرد ناشناس در جواب گفت: «از دو حال خارج نیست، یا او را ربوده اند که از ملکه جدایش کنند، و یا برای اینکه وادارش سازند که اسرار علیاحضرت را فاش سازد. »

دارتانیان گفت: «آیا می دانید چه کسی او را ربوده است. یعنی آن شخص را می شناسید؟ »

– بله، از افراد کاردینال است. زن بدبختم او را روزی به من نشان داد. آقایی است خوش قیافه و زیبا که چشمان نافذ و بشرۀ گندمگون، و اثر زخمی بر شقیقه دارد.

– اثر زخم بر شقیقه ! خوش قیافه ! چشمان نافذ! بشرۀ گندمگون! ولی این همان مردی است که در مونگ با من روبرو شد! اگر او را به چنگ بیاورم انتقام این عمل را از او خواهم کشید. خوب کجا می توانم او را به چنگ بیاورم؟ .

– نمی دانم. خلاف عرض نمی کنم.

– اسم خود شما چیست؟

– بناسیو

– بناسیو! مثل اینکه این نام به نظرم آشنا می آید .

– بنده صاحبخانه شما هستم! اکنون سه ماه است که اجاره خانه را نپرداخته اید و بنده هم در این خصوص مُصدّع نشده ام.

دارتانیان گفت: «متشکرم، و آماده ام هر خدمتی را که از دستم برآید در حق شما انجام دهم – گرچه خطر بزرگ هم هست.»

– بنده می دانم که دوستانی در میان تفنگداران دارید… از شما تقاضا می کنم در یافتن زنم به من کمک کنید. اجاره این سه ماه را نمی خواهم، و حتی حاضرم تا موقعی که اینجا می نشینید از شما چیزی از بابت اجاره خانه نگیرم … و آماده ام تا پنجاه سکه طلا هم تقدیم کنم…

مسیو بناسیو از سخن گفتن باز ایستاد و همچنانکه نگاهش را متوجه در اتاق ساخته بود گفت: «ولی آن آقایی که آنجا ایستاده کیست؟ آن آقای شنل به دوش که در درگاهی مقابل ایستاده…»

دارتانیان جهت نگاه مسیو بناسیو را تعقیب کرد: « همان مردی است که در مونگ با من روبرو شد!»

– یعنی این همانی است که زنم را ربوده!

دارتانیان شمشیر را از نیام بر کشید و فریاد بر آورد: «دیگر از چنگم جان به در نخواهی برد.» و به سرعت از اتاق خارج شد و آتوز و پورتوز را که به دیدنش می آمدند تنه زد، در حالی که همچنان با صدای بلند می گفت: «این همانی است که در مونگ آن بلا را بر سرم آورد! این همانی است که در مونگ آن بلا را بر سرم …»

رفقا با خود گفتند که جریان از دو حال خارج نیست. یا او را به چنگ می آورد و یا مجدداً از چنگش می گریزد و در هر دو صورت باز می گردد. لذا اعتنایی به این جریان نکردند و آمدند و به انتظار بازگشتش نشستند. صاحبخانه نیز که از عواقب برخورد احتمالی میان دارتانیان و مرد ناشناس بیمناک بود بی سر و صدا خارج شد.

جداکننده پست ایپابفا

۷- دارتانیان نیت خود را بروز می دهد

باری، همانگونه که آتوز و پورتوز پیش بینی کرده بودند دارتانیان پس از نیم ساعت بازگشت. معلوم شد که حریف این بار نیز، انگار با سحر و جادو، ناپدید گشته و از چنگش گریخته است. در همان حینی که دارتانیان در پی حریف کوچه ها و خیابانها را زیر پا می نهاد آرامی نیز آمده و به رفقا پیوسته بود و اکنون جمعشان جمع بود.

دارتانیان به خدمتکار خود گفت: « پلانشه، برو هفت، هشت، ده شیشه شراب از صاحبخانه، مسیو بناسیو، بگیر و بیاور.» رفقا به شدت تعجب کردند. سپس دارتانیان مذاکراتی را که میان او و صاحبخانه صورت گرفته بود برایشان تعریف کرد و افزود آن کسی که مادام بناسیو را ربوده همانی است که در مونگ آن بلا را به سر او آورده است: «البته من به خاطر مادام بناسیو ناراحت نیستم، نگرانی من بیشتر به خاطر ملکه است که شاه روز به روز بیشتر او را مورد بی مهری قرار می دهد و کاردینال نیز همه جا مانند سایه او را تعقیب می کند و دوستانش را یکی پس از دیگری سر به نیست می کند. دوک باکینگهام یکی از سر سپردگان او است، و من اگر می توانستم و از دستم بر می آمد با کمال میل دستش را می گرفتم و او را به نزد ملکه می بردم، فقط برای اینکه دل این کاردینال را که بزرگترین دشمن ما است بسوزانم. اکنون یقین حاصل کرده ام که ربودن ندیمه ملکه با حوادثی بزرگ و حتی با حضور دوک باکینگهام در پاریس ارتباط دارد.»

آرامی اظهار داشت: « رفقا، من نیز مطالبی در این زمینه دارم … دیروز در یکی از محل های خلوت اطراف شهر دختر برادر یکی از پزشکان مشهور را در درشکه اش سوار می کردم که ناگهان مرد سبزه روی بلندبالایی که تقریباً به قیافه و قامت دارتانیان بود، همراه با پنج شش سرباز به طرفم آمد و با لحن مؤدبانه ای گفت: «جناب دوک و سرکار مادام، لطفاً بی آنکه مقاومتی کنید و یا سر و صدایی راه بیاندازید سوار این درشکه شوید.»

دارتانیان گفت: « آهان! تو را به جای دوک باکینگهام گرفته و تردید نیست که فکر کرده با ملکه روبرو است !»

آتوزگفت: « رفقا این گاسکونی هم از آن حقه ها است، چیزی از نظرش دور نمی ماند.»

در همان هنگام صدای پایی بر پلکان به گوش رسید، در باز شد و مسیو بناسیوی بیچاره سراسیمه داخل اتاق شد و گفت: «به دادم برسید! چهار نفر آمده اند بازداشتم کنند. به دادم برسید، به من کمک کنید! » متعاقب فریاد او سربازان گارد در مقابل در اتاق ظاهر شدند، ولی موقعی که چهار تفنگدار را در آنجا دیدند بر جای خود ماندند.

دارتانیان با لحن مؤدبانه ای گفت: « آقایان بفرمایید تو، چه فرمایشی دارید؟ »

فرمانده جوخه در جواب گفت: «آمده ایم این آقا را بازداشت کنیم.» دارتانیان گفت: « بفرمایید، او را بازداشت کنید؛ اگر احتیاجی هم باشد ما نیز برای کمک به شما آماده ایم.» ولی به نحوی به رفقای خود گفت: «شما چیزی نگویید … در این کار باید زرنگی به خرج داد … نقشه ای دارم …»

سربازان از او به گرمی تشکر کردند و مسیو بناسیوی بیچاره را، که سراپا بهت و حیرت بود و از رفتار تفنگداران سر در نمی آورد، به بیرون هدایت نمودند.

موقعی که می رفتند دارتانیان دستی به شانه فرمانده جوخه زد و از او دعوت کرد که به سلامتی اعلیحضرت شاه و کاردینال گیلاسی بنوشند.

فرمانده جوخه گفت: «با کمال میل … نام من « بوارنارد » است. از اینکه وظیفه مرا آسان کردید سپاسگزارم.»

هنگامی که رفتند پورتوز گفت: « یعنی چه؟ من نمی فهمم که چرا چهار نفر تفنگدار باید اجازه دهند که مرد بیچاره ای را که به آنها پناه آورده و از ایشان تقاضای کمک کرده در جلو چشم آنها بازداشت کنند.»

آرامی گفت: «ولی من فکر می کنم که دارتانیان مرد بزرگی است و شاید روزی جانشین مسیو دوترویل شود. من با عملی که انجام داد موافقم و گمان می کنم عمل بسیار به قاعده و درستی کرده است.»

دارتانیان گفت: « بسیار خوب، ولى از همین لحظه به بعد با کاردینال دست به گریبان شده ایم. بیایید قسم بخوریم که نسبت به این شعار وفادار بمانیم: یکی برای همه، همه برای یکی.»

جداکننده پست ایپابفا

۸- دام

خانه مسیو بناسیو به صورت دامی در آمده بود. بدین معنی که افراد گارد کاردینال آن را اشغال کرده بودند و هر کسی که قدم به درون آن می نهاد می گرفتند و از او بازجویی می کردند. اما با تمام این تفاصیل دارتانیان آنجا را تخلیه نکرد، بلکه آن را به صورت یک پست دیده بانی در آورد. از پنجره اتاق خود کسانی را که به آنجا می آمدند و بازداشت می شدند می دید و چون کف اتاق بسیار نازک بود و بازجویی از گرفتارشدگان درست در زیر آن صورت می گرفت سؤالها و جوابها را می شنید.

نکته ای که مأموران بازجویی می خواستند بدانند این بود که آیا دوک باکینگهام در پاریس است یا خیر و آیا با ملکه ملاقات کرده است یا نه.

یک روز غروب شخصی به در کوفت؛ در باز شد و بلافاصله بسته شد: یکی در دام افتاده بود. اندکی بعد صدای فریادی به هوا خاست

دارتانیان با خود گفت: « زن است! بی شرفها دارند شکنجه اش می کنند! »

زن مزبور می گفت: «من مادام بناسیو هستم. این خانه من است. من ندیمه ملکه هستم … ولم کنید! »

دارتانیان گفت: « پلانشه، بدو، برو آتوز و پورتوز و آرامی را صدا کن. بگو که اسلحه شان را نیز با خود بیاورند و کمی هم عجله کنند. من رفتم.»

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (8).jpg

این بگفت و از پنجره بیرون پرید و در را زد. در باز شد و همینکه او پا به درون گذاشت دوباره بسته گردید. دارتانیان شمشیر را از غلاف کشید و با عجله به سوی اقامتگاه مسیو بناسیو به راه افتاد . همهمه و سر و صدایی درگرفت و متعاقب آن چهار نفر در حالی که لباسشان پاره پاره شده بود از عمارت خارج شدند. دارتانیان پیروز شده بود؛ خانم بناسیو از او به گرمی سپاسگزاری کرد و موقعی که شنید شوهرش را به زندان باستیل برده اند فوق العاده متعجب شد. مگر این مرد بیچاره چه خلافی مرتکب شده بود؟

باری، معلوم شد که کسی که خانم بناسیو را ربوده همان مردی است که در مونگ آن بلا را بر سر دارتانیان آورده بود، ولی خانم بناسیو نامش را نمی دانست. مادام بناسیو سپس در مورد چگونگی فرار خود گفت که مرد مزبور را اغفال کرده و از پنجره ای پایین پریده و آمده است تا به شوهرش بگوید که مخفی شود.

دارتانیان گفت: «خوب، به قدر کافی صحبت کرده ایم. دشمن با نیروی کافی باز خواهد گشت. ما باید هر چه زودتر از اینجا دور شویم.»

خلاصه، مادام بناسیو را به آپارتمان آتوز برد و به او گفت که تا صدای سه ضربه متوالی را بر در عمارت نشنود در را به روی هیچکس نگشاید. مادام بناسیو گفت : « حالا گوش کنید، تردید نیست که آینده شما بستگی به جریانات و وقایعی خواهد داشت که از این پس روی خواهد داد. اکنون به کاخ لوور بروید و تقاضای ملاقات با مسیو « ژرمن» را بکنید. وقتی او را دیدید فقط بگویید «توروبروسل ». این یک نشانی است. این را که بگویید او می رود و مسیو « دولاپورت» پیشخدمت مخصوص ملکه، را صدا می کند. به او بگویید که بیاید و مرا ملاقات کند.»

همه چیز موافق میل به انجام رسید ولی دارتانیان قبل از آنکه عازم آپارتمان خود شود بهتر آن دید که برود و مسیو دوترویل را در جریان آخرین و تازه ترین وقایع گذارد. این کار را با مُنتهای مهارت به انجام رساند، بدین معنی که ساعت دفتر کار را ابتدا عقب آورد و سپس جلو برد، به نحوی که مسیو دوترویل تردید نداشت که در ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح او را پذیرفته است، و این چیزی بود که دارتانیان می خواست، زیرا به این وسیله می توانست غیبت خود را از محل واقعه توجیه کند.

جداکننده پست ایپابفا

۹- جریان پیچیده تر می شود

دارتانیان پس از ملاقات با مسیو دوترویل در حالی که غرق در افکار و خیالات بود راه خانه را در پیش گرفت. ساعتهای محله « سن ژرمن » با صدای زنگ خود ساعت ۱۱ را اعلام می داشتند. هوا گرم بود. دارتانیان ناگاه خود را در محلی یافت که چندان فاصله ای با خانه آرامی نداشت. تصمیم گرفت برود و از او دیدنی کند. اما هنوز چند قدمی فراتر نرفته بود که سیاهی ای را در برابر خود دید. این شخص، هر که بود، خود را در شنلی پیچیده بود و فوق العاده نگران و ناراحت می نمود : ایستاد؛ چند قدمی به عقب برگشت و در جستجوی علایم و آثاری که به کمک آنها جهت یابی کند سربالا کرد. دارتانیان در حالی که حس کنجکاویش به شدت تحریک شده بود با خود گفت : « زن است. در این وقت شب پی چه می گردد؟ »

در کنجی در تارترین نقطه خیابان کمین کرد. سیاهی در مقابل در خانه آرامی ایستاد، آهسته سرفه کرد و با انگشت به پنجره کوفت. دارتانیان همچنان با دقت نگاه می کرد وگوش فرا می داد. پنجره نیمه باز شد و زن ناشناس دستمال خامه دوزی شده ای را به دست گیرنده داد.

دستمال یعنی چه؟ دارتانیان از پناهگاه خارج شد و آهسته و آرام پیش رفت و موقعی که دریافت کسی که با این زن صحبت کرد آرامی نبود، بلکه زنی بود که قیافه اش را درست تشخیص نداد، به شدت تعجب کرد. پنجره بسته شد و زن ناشناس از برابرش گذشت. عجب؛ مادام بناسیو!

دارتانیان بر سرعت گامها افزود. زن فریاد بر آورد: «مرا بکشید. ولی کلمه ای هم از من نخواهید شنید.» اما هنگامی که دارتانیان را باز شناخت آرامتر شد. دارتانیان پرسید: « در خانه آرامی چه می کردید؟»

– آرامی؟ من همچو شخصی را نمی شناسم !

– حالا کجا می روید؟

– نمی توانم بگویم، ولی می توانید با من بیایید، اما بعد از آنکه به محل رسیدیم باید بی آنکه مرا بپایید به راه خود بروید، چون این مساله برای شما مسأله مرگ و زندگی است. دیگر هم مرا تعقیب نکنید، سعی نکنید بفهمید که من در پی چه هستم و چه کار می کنم. از من بشنوید که در معرض یک خطر جدی قرارگرفته اید.

دارتانیان گفت: «خداحافظ! »

ولی این راز به هیچ وجه او را هراسان نساخت، بلکه تصمیم گرفت روزی آن را کشف کند.

موقعی که به خانه رسید از پلانشه شنید که افراد گارد آمده و آپارتمان را تفتیش کرده و به گمان اینکه دارتانیان را بازداشت می کنند آتوز را با خود برده اند و نامبرده نیز هویت خود را فاش نکرده ولی در حینی که او را می برده اند به او، یعنی به پلانشه، گفته است: « به اربابت بگو سه روز صبر کند، آنوقت می فهمد چه کار باید بکند.»

دارتانیان گفت: «گوش کن، من هم اکنون به نزد مسیو دوترویل خواهم رفت. تو در اینجا بمان و اگر پورتوز و آرامی آمدند بگو که من در کافه « پوم دو پن » منتظر آنها هستم.»

مسیو دوترویل در دفتر کار خود نبود، و لذا دارتانیان در پی او به کاخ لوور رفت. در راه با دو نفر مصادف شد که قیافه های خود را از انظار مخفی می داشتند، ولی دارتانیان یقین داشت که آرامی و بادام بناسیو هستند. عجب! جریان بغرنج می شد! از آنها گذشت. چند قدمی که رفت مجدداً برگشت. مردی که به آرامی می مانست به لهجه ای خارجی گفت: «آقا، چه می خواهید؟ » دارتانیان گفت: «اوه، این آرامی نیست!»

مرد مزبور در حالی که دارتانیان را با دست کنار می زد خطاب به زن گفت : « مادام بازوی مرا بگیرید! »

دارتانیان دست به شمشیر برد؛ مرد بیگانه نیز چنین کرد.

مادام بناسیو خود را به میان انداخت و با صدای مضطربی گفت : « جناب اشرف، شما را به خدا، همه نابود میشویم ! » و خطاب به دارتانیان گفت: «ایشان دوک باکینگهام هستند ! »

پیدا است که جنگی در نگرفت. جناب اشرف و زن جوان وارد لوور شدند و دارتانیان نیز به سوی کافه « پوم دوپن» به راه افتاد.

جداکننده پست ایپابفا

۱۰- جرج ویلیر، دوک باکینگهام

جورج ویلیر، دوک باکینگهام، مردی بود که سی و سه سال از عمرش می گذشت و او را به حق از زمره بهترین سوارکاران و زیباترین مردان فرانسه و انگلستان محسوب می داشتند. مردی بود دارا و خوشگذران، از چیزی واهمه نداشت، و به سبب همین بیباکی که داشت چندین بار به فرانسه آمده و با ملکه ملاقات کرده بود. آن روز نیز ملکه او را به حضور پذیرفت و همینکه با او روبرو شد اظهار داشت: « دوک، باید بدانید که من پی شما نفرستاده ام.»

آن دوتریش ملک فرانسه، تازه قدم به بیست و شش یا بیست و هفتمین سال عمر گذاشته و در بحبوحه زیبایی و جوانی خویش بود. چشمانی بس زیبا داشت که از آنها هم لطف و ملاحت و هم وقار یک ملکه می تراوید.

باری، ملکه دنباله سخنان خویش را گرفت و گفت: «شما دیگر نباید به ملاقات من بیایید، خطر از هر سو شما را تعقیب می کند. شاه حتی مایل نیست شما را به عنوان سفیر کبیر کشورتان بپذیرد.»

دوک در جواب گفت: «مهم نیست. احتمال دارد جنگی میان دو کشور روی دهد، و روی خواهد داد. زمانی که موقع صلح فرا رسید من نیز به عنوان نماینده کشور خود جهت شرکت در مذاکرات صلح باز خواهم گشت. با اینهمه عجیب است، انگار به من الهام شده که بزودی خواهم مرد.» ملکه نیز با ترس و دهشت افزود: «خواب دیدم در بستر بودید و زخمی بر پهلو داشتید و از سر تا پا غرق در خون بودید . از اینجا بروید، … فرانسه را ترک کنید و به انگلستان بازگردید. »

باری، ملکه به هنگام خداحافظی صندوقچه کوچک جواهرنشانی از چوب بلسان بنفش به او داد که محتوی دوازده عدد سنجاق الماس نشان بود.

جداکننده پست ایپابفا

۱۱ – مسیو بناسیو

همانگونه که دیدیم مسیو بناسیوی بی خبر از همه جا را به زندان باستیل بردند و در آنجا از او بازجویی کردند. زیرا هر چند که خود او از چیزی خبر نداشت، اما متهم به خیانت به کشور بود.

بیچاره می گفت: «متهم به خیانت به کشور! چرا؟ من که کاری نکرده ام.»

– خودت نکرده ای، زنت چطور؟

– من زن دیگری نگرفته ام، زن اولم را دزدیده اند.

– چه کسی او را دزدیده؟

– نام آن شخص را نمی دانم، ولی بالاخره روزی او را پیدا خواهم کرد.

– آها! روزی او را پیدا خواهی کرد.

سخن که بدینجا رسید صاحب منصبی که از او بازجویی می کرد گفت: « زندانی را بیرون ببرید. مراقبت کنید که سلولش از هر لحاظ محکم و مطمئن باشد.»

حال و وضع مسیو بناسیوی بیچاره را می توانید حدس بزنید. بیچاره خیال می کرد زنش جنایت بزرگی مرتکب شده و او را که بی گناه است و از چیزی خبر ندارد بطور حتم فردای همان روز به دار خواهند آویخت.

آن شب از ترس خواب به چشمش راه نیافت و سپیده دمان هنگامی که صدای چفت در را شنید چیزی نمانده بود که از ترس قالب تهی کند. در گشوده شد وصاحب منصب مامور بازجویی همراه با منشی خود به درون آمد. از فحوای مطالبی که بیان داشتند چنین بر می آمد که جریان کار پیچیده تر از پیش گشته است. اینان مدعی بودند که خانم مسیو بناسیو به کمک شخصی به نام دارتانیان از دست مأمورین گریخته و در این جای تردید نیست که او یعنی مسیو بناسیو قبلاً در این زمینه با تفنگدار مزبور مذاکراتی کرده و قرار و مداری گذاشته است و هم اکنون در نظر دارند او را با تفنگدار مزبور مواجهه دهند. صاحب منصب گفت: «مسیو دارتانیان را بیاورید!» دو سرباز آتوز را به درون آوردند.

مسیو بناسیو فریاد برآورد :« ولی این که مسیو دارتانیان نیست! »

صاحب منصب پرسید: « اسم شما چیست؟ »

– آتوز!

صاحب منصب که وضع را بدین منوال یافت و دید که نمی تواند سر و ته قضایا را به هم آورد دستور داد دو زندانی مزبور را به سلولهای خود بازگردانند.

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (9).jpg

باری، مسیو بناسیو تمام مدت آن روز راگریست. شب که فرا رسید او را در درشکه ای گذاشتند و به « کروا دوتراوار» یعنی به محلی که جانیان را در آن اعدام می کردند منتقل ساختند. هنگامی که به آنجا رسید رعب و هیبت محل و همهمه و غوغایی که در آن برپا بود در او این تصور را پدید آورد که همه این چیزها مقدمه تشریفات اجرای حکم است و همین موجب شد که از هوش برود.

جداکننده پست ایپابفا

۱۲- مرد مرموز و کاردینال

اما عمر مسیو بناسیو به پایان نرسیده بود؛ هنگامی که به هوش آمد خود را در عمارتی مجلل یافت. او را به اتاق مجللی بردند که مرد خوش سیمایی کنار نمای بخاری آن ایستاده بود: این شخص کسی جز «کاردینال دوریشیلیو» نبود. کاردینال خطاب به مسیو بناسیو گفت: «شما متهم هستید به اینکه با خانمتان و مادام « دوشوروز» و جناب اشرف، دوک باکینگهام، توطئه کرده اید.»

مسیو بناسیو با منتهای سادگی گفت: «بنده این اسمها را شنیده ام، اما توطئه ای نکرده ام. شایع است که کاردینال، دوک را به پاریس کشیده تا او را با چند نفر دیگر از بین ببرد.»

در همان هنگام شخصی به درون آمد. مسیو بناسیو فریاد بر آورد: «این .. این … زن مرا این آقا دزدیده.» و راست هم می گفت چون این شخص همان مرد مرموزی بود که در مونگ با دارتانیان روبرو گشته بود.

هنگامی که مسیو بناسیو را از اتاق بیرون بردند تازه وارد به کاردینال گفت : « من اطمینان دارم که دوک با ملکه ملاقات کرده است، و بنا بر اطلاعاتی که دریافت داشته ام ملکه در این ملاقات صندوقچه ای محتوی سنجاقهای الماس نشانی که اعلیحضرت به وی هدیه کرده بود به دوک داده است.»

همچنانکه پیداست مأموران کاردینال در همه جا نفوذ کرده بودند. به هر حال، کاردینال مجدداً مسیو بناسیو را احضار کرد و صد سکه طلا به او داد، به شرط آنکه خود را در اختیار او قرار دهد و هر دستوری را که می دهد اطاعت کند. مسیو بناسیو سکه ها را با منتهای شوق و شادمانی گرفت و « زنده باد کاردینال » گویان از عمارت خارج شد.

سپس کاردینال یکی از پیکهای محرم و قابل اعتماد خود به نام «وتیری » را احضار نمود و به او گفت: « هم اکنون باید به لندن بروی و این نامه سر به مهر را به حضرت علّیه تسلیم کنی.»

مضمون نامه چنین بود: «حضرت علّیه ! از حضورتان تقاضا می کنم که به مجلس رقصی که دوک باکینگهام در آن شرکت خواهند نمود تشریف ببرید. ایشان بطور قطع دوازده سنجاق الماس نشان به لباسشان خواهند زد. سرکار هر طور که هست به ایشان نزدیک شوید و دو عدد از این سنجاقها را بردارید. لطفاً به محض اینکه در انجام عمل توفیق یافتید مرا مستحضر فرمایید.»

جداکننده پست ایپابفا

۱۳- سیاست و نظام

همان روز مسیو دوترویل به کاخ سلطنتی لوور رفت و به حضور شاه شرفیاب شد و ضمن شرفیابی به عرض رسانید که یکی از تفنگداران او به نام آتوز، را که بیش از ده بار خون خود را در راه اعلیحضرت ریخته و باز آماده است آن را در راه خدمت به معظم له نثار کند، بی هیچ علتی به زندان افکنده اند و در ضمن افزود که این شخص را به جای دارتانیان گرفته اند و حال آنکه نامبرده نیز در هیچ جریانی مداخله نداشته و ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح روزی که این اتفاق افتاده در دفتر کار او بوده است. خلاصه، او فرمان آزادی تفنگدار مزبور را از شاه تحصیل نمود. کاردینال نیز در این شرفیابی حضور داشت؛ مسیو دوترویل که با خصوصیات و روحیات او به خوبی آشنایی داشت، می دانست که او نیز که از تفنگداران دل پرخونی دارد بیکار نخواهد نشست و دیر یا زود دسته گلی به آب خواهد داد. مسیو دوترویل درست حدس زده بود، چون همینکه از حضور شاه مرخص شد کاردینال به شاه عرض کرد: « اعلیحضرتا، دوک باکینگهام مدت پنج روز در پاریس بود، و امروز آنجا را ترک کرد.»

شاه ناخرسندی خویش را پنهان نداشت و پرسید: «برای چه به اینجا آمده بود؟»

کاردینال عرض کرد: «تردید نیست آمده تا با دشمنان اعلیحضرت توطئه کند.» و افزود : « جان نثار حتی معتقد است که علیاحضرت ملکه نیز در این توطئه دست دارند و مدتها است با او مکاتبه می کنند.»

شاه با اوقات تلخی گفت: «این نامه ها را حتما به نظر ما برسانید.»

کاردینال گفت : « انجام این مأموریت فقط از عهده یکی ساخته است و آن نیز « سگویه » مهردار سلطنتی است.»

شاه گفت: « پس بلادرنگ او را در جریان امر بگذارید.»

پس از این مذاکرات، شاه از دفتر کار خود خارج شد و به عمارت ملکه رفت و ماجرای شرفیابی صدراعظم را به او بازگفت و افزود که به وی دستور داده است نامه های خصوصی ملکه را تفتیش کند.

خلاصه، صدراعظم همچنانکه شاه گفته بود نامه های خصوصی ملکه را زیر و رو کرد، اما چیزی در آنها نیافت. خود نیز می دانست که چیزی نخواهد یافت چون تازه اگر یک همچو نامه ای هم در بین بود ملکه آن را در جایی نمی گذاشت که کسی به آن دست یابد. سرانجام تصمیم گرفت از خود ملکه نیز تفتیش بدنی به عمل آورد. ملکه که وضع را چنین دید برای اجتناب از این ننگ، نامه ای را که در سینه اش پنهان کرده بود به عجله بیرون آورد و به دست مهردار سلطنتی داد و گفت: « بفرمایید، این هم نامه ای که می خواهید. بفرمایید و مرا از رنج تحمل حضور شوم خود آسوده گردانید .»

صدراعظم نامه را گرفت، تعظیم بلند بالایی کرد و از اتاق بیرون رفت و نامه را به حضور شاه برد. نامه مزبور به عنوان پادشاه اسپانیا تحریر شده و مُشعر بر طرح نقشه ای علیه کاردینال بود؛ ولی کاردینال که گرگ باران دیده ای بود این موضوع را به روی خود نیاورد و در عوض به شاه عرض کرد: «استدعا می کنم از تقصیر ملکه درگذرید، و برای اینکه نشان دهید رنجشی از ایشان به دل نگرفته اید جان نثار مقتضی می داند مقرر فرمایند مجلس رقصی به افتخار معظم لها ترتیب دهند.»

شاه موافقت کرد و ملکه نیز با آنکه تعجب می کرد شادمان گردید. او از دامی که این مرد نیرنگ باز سر راهش گسترده بود خبر نداشت.

اما ناگفته نماند که صدراعظم نامه ای از حضرت علًیه دریافت داشته بود به این مضمون: «سنجاقهای الماس نشان را به چنگ آورده ام، و عنقریب به پاریس خواهم آمد.»

مقرر شد مجلس رقص در شب هفتم نوامبر منعقد گردد. در این ضمن کاردینال به شاه عرض کرد: «اعلیحضرتا، ضمناً فراموش نفرمایید که در شب جشن به علیاحضرت ملکه یاد آوری فرمایید که سنجاقهای الماس نشان را نیز به سینه بزنند.»

جداکننده پست ایپابفا

۱۴- مادام و مسیو بناسیو

شاه، که اصرار صدراعظم در مورد سنجاقهای الماس نشان موجب اشتغال و ناراحتی خاطر خطیرش گشته بود، به ملاقات ملکه رفت و به او گفت که فراموش نکند و سنجاقهای الماس نشان را حتماً به سینه بزند. رنگ از رخ ملکه پرید و تصور کرد که شاه از جزئیات امر با خبرگشته است. در جواب گفت : « بسیار خوب، حتماً در این جشن شرکت می کنم و سنجاقهای الماس نشان را نیز به سینه می زنم.»

اما هنگامی که تنها شد با خود گفت: « بیچاره شدم، کاردینال از همه چیز اطلاع دارد. اوه! خدای مهربان چه خاکی بر سرم بریزم؟»

اما بدی کار این بود که دوستانش همه از او دور بودند و شخص مورد اعتمادی را در دسترس نمی یافت. به ناگاه صدای ملیحی گفت: « خدمتی از دست این کنیز ساخته است؟» و این صدای مادام بناسیو بود. مادام بناسیو افزود: « به عقیده جان نثار لازم است علیاحضرت یکی را نزد دوک بفرستند. چند سطری به خط خود مرقوم بفرمایید و به مهر مخصوص مزین نموده، به این کنیز لطف کنید: بنده نیز آن را به شوهرم می دهم و او نیز مطابق گفته من عمل خواهد کرد.» ملکه سطری چند به عنوان دوک باکینگهام نوشت و به بادام بناسیو داد تا به لندن ارسال دارد . مادام بناسیو هنگامی که به خانه آمد دید که دست و پای شوهرش را بسته و مبلمان اتاق را شکسته وگنجه ها را خالی کرده اند.

او که از جریانی که میان شوهرش وکاردینال گذشته بود کمترین اطلاعی نداشت گفت: «گوش کن، اگر حاضر باشی به یک مسافرت کوتاه بروی، هزار سکه طلا خواهی گرفت.»

شوهرش گفت: «خوب این مسافرتی که می فرمایید به کجا است؟ »

– لندن. نامه ای از یک شخص سرشناس می بری و به یک شخص سرشناس دیگر تسلیم می کنی.

مسیو بناسیوگفت: «گمان نمی کنم حاضر به همچو کاری باشم. من از زندان باستیل وحشت دارم و می ترسم کاری که می کنم مورد پسند و میل کاردینال نباشد : حاضر نیستم برای شما دردسر درست کنم. تازه، می دانی اخیراً نسبت به من لطف پیدا کرده اند. از تو چه پنهان من هم خدمتگزار او هستم و حاضرم حتی جانم را در راهش بدهم. ببین ، این کیسه پر از طلا را هم او به من داد.»

مادام بناسیو دریافت که باید مراقب باشد و احتیاط به خرج دهد بنابراین اصراری نکرد. اندکی بعد مسیو بناسیو از خانه خارج شد؛ ظاهر امر نشان می داد که با کسی در مورد امر مهمی وعده ملاقات فوری دارد.

در همین اثنا صدایی از طبقه بالا گفت: «در را باز کنید، می خواهم با شما صحبت کنم.» مادام بناسیو موقعی که در را گشود با دارتانیان روبرو شد. دارتانیان که مذاکرات او و شوهرش را از اول تا به آخر شنیده بود گفت: «مادام من حاضرم مسافرتی را که شوهرتان حاضر به انجام آن نشد به انجام برسانم. دستوراتتان را بفرمایید تا اطاعت کنم.»

زن جوان، که صفا و صداقت دارتانیان به کلّی خلع سلاحش کرده بود راز مهم خودش را با وی در میان گذاشت. سپس دارتانیان گفت: « به محض اینکه تحصیل اجازه کردم حرکت می کنم.»

مادام بناسیوگفت: « بفرمایید، این کیسه پول را هم که کاردینال داده اند بگیرید.».

– «متشکرم. جریان بامزه ای است، آدم با پول حضرت اشرف به علیاحضرت خدمت کند!» مادام بناسیو اضافه کرد: «و اطمینان داشته باشید که علیاحضرت بسیار ممنون خواهند شد.»

مادام بناسیو و دارتانیان هنوز به طبقه بالا نرسیده بودند که مسیو بناسیو همراه با شخص مرموزی که در مونگ با دارتانیان روبرو شده بود بازگشت.

مرد مزبورگفت: « می بایست هر طور بود نامه را می گرفتید. خیلی ناشیگری به خرج دادید. اگر این کار را می کردید کاردینال خدمتتان را با منتهای کرامت جبران می کرد.»

جداکننده پست ایپابفا

۱۵- نقشه سفر

باری، دارتانیان درحالی که قلبش از شادمانی موج می زد به سراغ مسیو دوترویل رفت. حال، فرصتی به دست آمده بود که می توانست در یک زمان به دولت و افتخار رسد.

… بمحض اینکه زبان به سخن گشود مسیو دوترویل صحبتش را برید و گفت : « رازتان را پیش خودتان نگهدارید؛ فقط بگویید از من چه می خواهید.»

– تقاضا می کنم دو هفته مرخصی به من بدهید.

– از پاریس خارج می شوید؟

– بله، به لندن خواهم رفت. و در این مسافرت تنها هم هستم.

– آیا منافع کاردینال اقتضا می کند که نگذارد شما به آنجا برسید؟

– بله، بنده معتقدم که اقتضا می کند.

– پس در این صورت از « بوندی» فراتر نخواهید رفت، چون هر طور شده شما را از بین خواهد برد.

– پس می فرمایید چه کنم؟

مسیو دوترویل گفت: «گوش کنید ببینید چه می گویم، آتوز و پورتوز و آرامی را با شما می فرستم. شما که با هم باشید خیال من راحت است. چون می دانم مردی که بتواند جلو شما چهار نفر را بگیرد هنوز از مادر نزاییده است.»

آنگاه مسیو دوترویل دستش را پیش آورد و برای او آرزوی سلامت و موفقیت کرد؛ دارتانیان به وی سلام داد و از دفتر خارج شد.

جداکننده پست ایپابفا

۱۶- سفر

ساعت دو بعد از نصف شب، چهار ماجراجوی ما از دروازه «سن دنیس » خارج شدند و پای در راه نهادند. تا برآمدن آفتاب کسی لب به سخن نگشود. درست مثل روزی بود که فردای آن جنگ درخواهد گرفت : قلبشان می تپید و چشمانشان می درخشید.

گروه ، منظره ای سهمگین داشت: خدمتکارانی که از سر تا پا مسلح بودند، از پی چهار اسب سیاه تفنگداران ره می سپردند… در «شانتی یی» در کاروانسرایی فرود آمدند؛ در اینجا پورتوز با ناشناسی روبرو شد و ناشناس او را به مبارزه طلبید.

رفقا اعتنایی به این امر نکردند و همچنانکه می رفتند خطاب به او گفتند: «او را قدری گوشمالی بده و از پشت سر بیا . » ولی به « بووه» هم رسیدند و از پورتوز خبری نشد؛ چهار ساعت نیز انتظار کشیدند و باز خبری نشد. هیچ معلوم نبود چه بلایی برسرش آمده است.

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (10).jpg

به راه خود ادامه دادند. راه از میان پشته ها و خرپشته ها می گذشت. در همین راه بود که گروه هفت نفری غافلگیر شد و باران گلوله از هر سو بر آنها باریدن گرفت. آرامی از ناحیه شانه زخم برداشت ؛ گلوله ای تن « موسکتون» خدمتکار پورتوز را شکافت و او را به زمین در انداخت. گلوله ای دیگر کلاه دارتانیان را از سرش برگرفت…

باری، رفقا دو ساعت با آرامی ماندند و سپس به ناچار او را به خدمتکار سپردند و خود راه خویش را در پیش گرفتند.

موقعی که به « آمین » رسیدند تعداد نفرات گروه به نصف تقلیل یافته بود. در مسافرخانه «نرگس طلایی» فرود آمدند. کاروانسرادار، با آنکه لبخند از چهره اش دور نمی شد، آدم مطمئنی به نظر نمی رسید، و مسافران ما عاقلانه تر دیدند که جانب احتیاط را از دست ندهند، لذا از میز و صندلی و تخته و چوب آنچه بود پشت در اتاق گذاشتند. پلانشه جلو در اتاق خوابید ؛ گریمو، خدمتکار آتوز، نیز در اصطبل را بست و در کنار اسبها ماند.

صبح که از خواب برخاستند گریمو را مرده یافتند ؛ ظاهر امر نشان می داد که با مهتران دعوا کرده و با چنگال دوشاخه ای از پا درآمده است. آتوز نیز موقعی که صورت حساب مسافرخانه را می پرداخت مورد حمله چهار نفر مسلح واقع شد … دارتانیان و پلانشه که وضع را بدین منوال دیدند بر پشت اسبهای خود پریدند و از معرکه گریختند و تا به «سن اومر » نرسیدند در هیچ جا توقف نکردند. در این جا اطلاع یافتند دستور آمده است که تا کسی اجازه نامه مخصوص از جانب کاردینال همراه نداشته باشد نمی تواند سوار کشتی شود و فرانسه را ترک کند.

اما دارتانیان به هیچوجه حاضر به قبول شکست نبود. تصادفاً شنید که شخصی موسوم به «کنت دووارد» چنین اجازه نامه ای را با خود دارد. بلادرنگ به سراغ او رفت و با وی درگیر شد و او را به مبارزه خواند و ضمن جنگ سختی که در گرفت او را نیمه جان بر جای گذاشت و اجازه نامه مورد نظر را به چنگ آورد.

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (12).jpg

سپس به سراغ حاکم بندر رفت تا اجازه نامه را به او ارائه دهد و به مهر او برساند. حاکم اظهار داشت : «من نمی دانم جریان از چه قرار است، ولی کاردینال می خواهند شخصی که مورد نظر ایشان است به انگلستان نرسد.» کنت دووارد قلابی گفت: «من در جریان امر هستم، این شخصی که می فرمایید جوانی است به نام دارتانیان و من او را بارها در پاریس دیده ام … » حاکم گفت: «مراقبت خواهیم کرد، و اگر به چنگش آوریم او را با اسکورت نیرومندی روانه پاریس خواهیم نمود .»

… سحرگاه روز بعد دارتانیان و پلانشه به سواحل انگلستان رسیدند و ساعت ده و نیم صبح از کشتی پیاده شدند، اما بدیهی است که کار پایان نیافته بود. مساله بازگشت به فرانسه نیز امری مهم بود.

باری، ساعت دو و نیم بعد از ظهر به لندن رسیدند. پلانشه از خستگی رمق نداشت، ولی دارتانیان با وجود زخمی که در جنگ با «کنت دووارد » برداشته بود، قوی و تازه نفس بود، گویی بدنش از پولاد ساخته شده است … دوک را در شکارگاه یافت و نامه ملکه را که نوک شمشیر « کنت دووارد » آن را شکافته بود به وی تسلیم کرد، دوک نیز به محض اطلاع از ماجرا همراه با دارتانیان شتابان رو به سوی شهر نهاد.

جداکننده پست ایپابفا

۱۷- کانتس آو وینتر

اسبها به سرعت می رفتند و طولی نکشید که به لندن رسیدند. دارتانیان از پی دوک قدم به درون عمارت نهاد. دوک پارچه آبی رنگی را که به شکل گره پروانه ای درست شده بود و الماسهایی بر آن می درخشید از صندوقچه کوچکی در آورد و گفت: « بفرمایید این هم الماسهای گرانبهایی که قسم می خورم اگر وضع جز این بود با آنها دفن می شدم. ملکه آنها را به من هدیه کرد، و من اکنون به ناچار باید آنها را به او بازگردانم… »

کتاب داستان قدیمی سه تفنگدار الکساندر دوما و کتاب مصور نوجوانان ایپابفا (11).jpg

ولی ناگهان رنگش به سپیدی گرایید و فریاد هولناکی سر داد. با تعجب گفت: « همه نقشه ها نقش بر آب شد. دوتا از سنجاقها نیست؛ ده تا بیشتر نمانده. آنها را دزدیده اند و مسئول این کار کسی جز کاردینال نیست. ولی تصور می کنم بدانم که این جریان کی و در کجا اتفاق افتاد. من فقط یکبار این سنجاقها را به خود زده ام، آن هم در مجلس رقصی که به افتخار اعلیحضرت ترتیب یافته بود. آن شب با «کانتس آو وینتر» که مطمئناً یکی از ماموران کاردینال است رقصیدم … خوب، مجلس رقص پاریس چه موقع برپا خواهد شد؟ » دارتانیان در جواب گفت : « پنج روز دیگر»

دوک تصمیم آنی و مهمی اتخاذ نمود. جواهرساز مخصوص را احضار کرد و به او دستور داد که ظرف دو روز دو سنجاق که درست همانند سنجاقهای دیگر باشند، بسازد. سپس برای اینکه الماسهای ربوده شده را از انگلستان خارج نسازند دستور داد اعلام کنند که هیچ کشتی، تحت هیچ عنوانی، حق ندارد سواحل انگلستان را ترک کند.

جواهر ساز در روز و ساعت موعود سنجاقها را حاضر نمود: شباهتشان به ده تای دیگر به حدی بود که دوک نمی توانست آنها را از همدیگر تشخیص دهد. دوک صندوقچه را به دارتانیان داد و گفت: «من نمی دانم خدمتی را که به من کردید به چه نحو جبران کنم؟ من هرگز شما را فراموش نخواهم کرد … و حال اگر بخواهید به موقع به پاریس برسید دقیقه ای از وقت را هم نباید بیهوده تلف کنید. به بندر بروید و ناخدای کشتی دو دکله به نام «لوسند» را بخواهید و این نامه را به او بدهید، او | شما را به «سن والری» در فرانسه خواهد برد. آنجا یک مسافرخانه بیشتر ندارد، به آنجا که رسیدید به مسافرخانه دار بگویید: ( به پیش!) این رمز را که بدهید و خود را معرفی کنید، او بلافاصله اسبها و یدکهای لازم را در اختیار شما خواهد گذاشت.»

باری، همه چیز موافق با نقشه پیش بینی شده به انجام رسید و دارتانیان شصت فرسنگ راه را در دوازده ساعت و بی آنکه با حادثه ناگواری رو به رو شود طی نمود و ساعت نه صبح وارد عمارت مسیو دوترویل گردید. مسیو دوترویل او را با آنچنان حالت و قیافه ای پذیرفت که گویی همان روز صبح او را دیده است. اما دستش را قدری گرمتر از سابق فشرد و به او گفت که گروهان تفنگداران در کاخ لوور، پاسدار است… دارتانیان بلادرنگ به سوی لوور به راه افتاد، در حالی که نمی دانست در آنجا چه چیزی به انتظار، و چه حوادثی چشم به راه اوست.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان قدیمی « سه تفنگدار» (جلد ۲۲ از مجموعه کتابهای طلائی) توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۵۲، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *