قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودک و نوجوان / داستان مصوّر خانه شکلاتی : هانس و گِرِتل

داستان مصوّر خانه شکلاتی : هانس و گِرِتل

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (1).jpg

خانه شکلاتی

قصه هانس و گرتل

نقاشی: والت دیزنی

ترجمه: ایرج کنعانی

تاریخ چاپ: ۱۳۴۹

تهیه، تایپ ، تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (3).jpg

در یک کلبه کوچک دهاتی ، پیرمرد کشاورزی زندگی می کرد که دو بچه داشت … یک دختر بنام « گرتل » و یک پسر بنام « هانس» .

این مرد بیچاره خیلی فقیر و بدبخت بود و با بچه های کوچولوی خود زندگی بسیار مشکلی را می گذارند … با وجود اینکه از صبح تا شب کار می کرد و زحمت می کشید ، نمی توانست پول خوبی در بیاورد . یک روز که بچه ها برای چیدن توت فرنگی توی جنگل رفته بودند ، متوجه شدند که گم شده اند .

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (4).jpg

گرتل که کمی ترسیده بود ، با قیافه ناراحت گفت :

-هی … هانس ، مطمئنم که ما دیگه گم شده ایم! …

هانس که سعی می کرد خواهرکوچکش را آرام کند، جواب داد :

ناراحت نباش … بیا از این طرف بریم … مطمئنم این جاده یکراست میره دم در منزلمان …

ولی جنگل خیلی بزرگ و تاریک بود و خواهر و برادر کوچولو ، هر چی جلوتر می رفتند دورتر می شدند تا جائی که فهمیدند که دیگر راه رفتن بیشتر از این فایده ای ندارد.

همینطور که فکر می کردند ناگهان صدائی بگوششان رسید.

کوچولوها ، در حالی که هر دو دست یکدیگر را گرفته بودند ، خیلی با احتیاط به طرف محلی که صدا از آنجا شنیده می شد حرکت کردند تا رسیدند به یک قسمت جنگل که کمی روشن تر از جاهای دیگر بود …

با دقت به همه جا نگاه کردند و بالاخره دیدند یک آدم کوتوله با ریش بلند و سفیدش ، روی زمین افتاده و ریشش زیر سنگ بزرگی گیر کرده است …

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (5).jpg

هانس و گرتل فوراً پریدند به طرف سنگ و با تمام زوری که داشتند سنگ را به طرف جلو هل دادند ، تا اینکه موفق شدند کمی آنرا بلند کنند وکوتوله، ریش سفیدش را از زیر آن بیرون آورد . کوتوله که از محبت کوچولوها خیلی خوشحال شده بود ، در حالی که با مهربانی به آنها نگاه می کرد گفت :

-دوستان کوچولو ، من خیلی از شما متشکرم ، شما جون منو نجات دادین. اگر خدا یک کمی شماها را دیرتر رسونده بود ، اون جادوگر بدجنس ، به سراغ من می آمد و خدا میدونه چه بلائی به سر من می آورد … در همین موقع جادوگر بدجنس در حالی که سوارجاروی جادوئی خود بود به آنها نزدیک شد …

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (6).jpg

-هوم …هوم … چه غذای لذیذی پیدا کردم! … چه گوشت تازه ای! … بالاخره امروز یک شام درست حسابی می خورم …

کوتوله با دیدن پیرزن جادوگر فریاد زد:

-بچه ها زود باشین … زود باشین ، فرارکنین … زودتر، زودتر!

جادوگر اول به طرف کوتوله پرید ، ولی آدمک کوچولو فرصت نداد که او را پیدا کند، خیلی زود رفت لای درختهای جنگل و ناپدید شد … پیرزن بدجنس پیش بچه ها برگشت و با صدای مهربانی گفت:

-بچه های خوبم شما اینجا چه کار میکنین ؟

-ما توی جنگل داشتیم عقب توت فرنگی می گشتیم که یواش یواش از خونمون دور شدیم و راه منزلمونو گم کردیم و …

جادوگر بدجنس که جز به خوردن آنها به چیز دیگری فکر نمی کرد ، بدون اینکه مهلت بدهد حرفشان تمام شود ، گفت :

بله… بله… توت فرنگی … خیلی میوه خوشمزه ایست!

ولی خیلی چیزها از توت فرنگی خوشمزه ترن !…آدم هرچقدر بخوره سیر نمیشه… دلتون میخواد به خونه من بیاین تا یک اطاق پر شیرینی و شکلات بهتون بدم ؟….

گرتل با وجود اینکه از این حرف دهانش آب افتاده بود ، ولی با ناراحتی گفت :

-ولی الان دیگه خیلی دیر شده و پدرمون منتظره ماست …

پیرزن جادوگر که نمی خواست این گوشتهای لذیذ را از دست بدهد ، فوراً از فکرکثیفش استفاده کرد و با کلک و حقه بازی سعی کرد بچه ها را گول بزند. به همین دلیل با مهربانی گفت:

-دختر کوچولوی من ، اینکه غصه نداره … من میتونم شماها رو سوار جاروی پرنده خودم بکنم و در یک چشم به هم زدن به خونه تون می رسیم…

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (7).jpg

طولی نکشید که هر سه نفر ، در حالی که سوار جاروی پرنده بودند ، به جلوی منزل جادوگر رسیدند … پیرزن بدجنس راست می گفت … کوچولوها با دیدن چیزهائی که جلوی چشمشان بود ، اینقدر تعجب کردند که نمی توانستند آنها را باور کنند … تمام اطراف منزل پر از درختان قشنگ بادام و فندق بود ، سقف منزل از شکلات خیلی خوشمزه ای درست شده بود که دهان هر کسی را آب می انداخت …

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (8).jpg

جلوی در منزل ، شیرینی های خامه ای و مربائی چیده شده بود و پله ها از کیک های عالی ساخته شده بودند … به جای پنجره های منزل، شکلات مغزپسته ای گذاشته بودند …

بچه ها ، دیگر مهلت ندادند که پیرزن به آنها تعارف کند … بلافاصله پریدند جلو و با هر دو دست بطرف شکلات ها حمله کردند …

هانس ، دستشو دراز کرد و یک تکه بزرگ از شکلات سقف منزل را کند و با عجله شروع به خوردن کرد . گرتل که عاشق شیرینی مغزپسته ای بود ، یکی از پنجره ها را کند و در حالیکه از خوشحالی به رقص در آمده بود ، آن را توی دهانش گذاشت …

جادوگر بدجنس که منتظر اجرای نقشه های کثیف خود بود ، ساکت ایستاده بود و اجازه داد تا بچه ها هر چه دلشان می خواست از آن شیرینی ها و شکلاتهای خوشمزه بخورند …

گرتل در حالی که هنوز داشت شیرینی می خورد ، گفت :

-هام …هام…هام … بابا الان منتظر ماست و خیلی هم ناراحت شده … بچه ها بلند شدند که برگردند که یک مرتبه پیرزن بدجنس ، در حالی که قیافه عصبانی و ترسناکی به خودش گرفته بود ، فریاد زد:

-بچه های احمق ، کجا دارین میرین ؟… خیال کردین من شماها رو اینجا آوردم که شیرینی ها و شکلاتهای منو زهر مار کنین ؟ و بایک حرکت هر دو را گرفت و زندانی کرد .

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (10).jpg

پیرزن بدجنس ، در حالی که از خوشحالی روی پایش بند نمی شد فریاد زد :

-ها ،ها ،ها ،ها … صبر می کنم تا یک کمی چاق بشن ، بعد هردو شونو میخورم ، باید گوشت خوشمزه ای داشته باشند…

و بلافاصله رفت روی یک صندلی راحتی نشست و چشمانش را بست تا یک خواب درست و حسابی بکند… و دوستهای کوچولوی ما را که با چشمان گریان و قیافه غمگین در داخل قفس تاریک زندانی شده بودند به حال خود گذاشت .

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (9).jpg

به مجرد اینکه جادوگر خوابش برد ، دوست کوتوله بچه ها فوراً وارد منزل شد و کلید را از کمر او برداشت و به طرف زندان رفت که بچه ها آزاد کند. .

در همین موقع ، پیرزن جادوگر با شنیدن سر و صدای کلید و باز شدن در قفس ، از خواب پرید و چشمش به کوتوله ریش سفید افتاد…از عصبانیت فریاد کشید و گفت :

-فوراً بیا اینجا … کوتوله احمق … الان مغزتو داغون می کنم ….

دوست کوتوله ما که تازه ، فقط فرصت باز کردن در قفس را پیدا کرده بود ، با عجله کلید را به گوشه ای پرت کرد و سوار قوی سفیدش شد و به آسمان پرواز کرد.

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (11).jpg

در حالی که جادوگر بدجنس و کوتوله مهربان ما در حال مبازه سختی بودند ، هانس کوچولو بدون اینکه کمترین وقتی تلف کند ، فوراً به نجات گرتل رفت … پس از اینکه با کمی جستجو کلید منزل را پیدا کرد ، فوراً خودش را به زیرزمین رساند و در را باز کرد. بعد با تمام زوری که داشت سنگ بزرگ را از روی سوراخ انبار بلند کرد و خواهر کوچکش را نجات داد و به سرعت شروع به فرار کردند.

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (12).jpg

بالاخره خواهر و برادر کوچولو موفق شدند نجات پیدا کنند و به سرعت از منزل خارج شدند … طولی نکشید که دوباره توی جنگل راه افتادند تا شاید راه منزلشان را پیدا کنند….

هانس و گرتل ، در حالی که به سرعت داخل جنگل می دویدند ، یک مرتبه چشمشان به آسمان افتاد و دیدند پیرزن جادوگر و کوتوله ریش سفید مشغول مبارزه سختی هستند …

چند کوتوله دیگر که همگی سوار قوهای سفید و زیبایی بودند ، به کمک دوست خود آمده بودند.، کوتوله ها در حالی که با تیر و کمان به جنگ جادوگر آمده بودند ، از بالا و پائین و از چپ و راست و از جلو و عقب به جادوگر بدجنس حمله می کردند ، بطوری که به هر طرف که سرش را بر می گرداند ، یک کوتوله با تیر و کمان و نیزه در جلوی او ظاهر می شد. کوتوله ریش سفید تصمیم گرفت جاروی جادوگر را از وسط نصف کند… اتفاقاً ، خوب نقشه ای کشیده بود ، زیرا جادوگر بدون جاروی جادوئی خود دیگر کاری نمی توانست بکند و به همین دلیل ، نتوانست دیگر خود را روی هوا نگه دارد و با شدت به طرف جنگل فرود آمد…

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (13).jpg

همینطور که بطرف پائین سرازیر شده بود ، با همان سرعت توی تنه یک درخت بزرگ فرو رفت و در حالی که سرش از آن ور درخت بیرون آمده بود ، تمام تنش توی تنه درخت باقی ماند.

پیرزن فریاد کشید :

-تورو خدا منو از اینجا بیارین بیرون! قول میدم تمام صندوق جواهراتمو به شما بدم … قول میدم! …

داستان مصور کودکان-خانه شکلاتی -هانس و گرتل-کتاب کودک-ایپابفا (14).jpg

بچه ها دیگر به التماس و فریادهای او اصلاً توجهی نکردند …

دوست کوتوله ما که از مبارزه خودش خیلی راضی بود، به بچه ها گفت :

-اصلاً به حرفهای او توجه نکنین … این پیرزن حقه باز ، همیشه نقشه های بدی توی سرش داره …همین جا جاش خیلی خوبه… ما الان میریم سر وقت جواهراتش و تمام صندوق جواهراتو ور میداریم….

طولی نکشید که بچه ها ، با دست های پر از جواهر به منزل برگشتند و با پدرشان تا آخر عمر خوش و خرّم زندگی کردند.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این کتاب داستان، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن  ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

از این مطلب خوشتون اومد؟

به این مطلب امتیاز بدید!

میانگین امتیاز / ۵. تعداد امتیازدهندگان

درباره مدیر سایت

کارشناس زبان انگلیسی - علاقمند به تولید کتاب الکترونیک - علاقمند به استخراج فایل و تبدیل متون PDF به WORD -

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *